Saturday, June 28, 2008

کافه پیانو

آخر هفته ای به لطف گلناز سعادتی شد کافه پیانو را خواندم.این کتاب فرهاد خان جعفری که نشر چشمه منتشرش کرده است حسابی نقل محافل اهل کتاب در این چند وقته بوده.کتاب شرح متوسط زندگی متوسط طبقه متوسط روشنفکر مآب است.شاید اصلن برای همین این همه اقبال عمومی پیدا کرده چون ما هر کداممان میتوانیم بخشی از وجود خودمان را بین کلمات داستان فرهاد جعفری پیدا کنیم...همه این حرفها را نوشتم اما نه برای نقد کتاب که کار من نیست بلکه برای توصیف یک بخش کاملن مردسالارانه از کافه پیانو:جایی در کتاب مرد قصه با زنش حرفش میشود سر احضاریه ای که همسرش توسط وکیل فرستاده برای او،بعد مرد از زن قصه میخواهد که از خانه برود بیرون.در خلال چند خط بعدی میفهمیم که این کار مرد سابقه طولانی داشته و بعد هر جرو بحثی زن بوده که خانه را ترک میکرده و به هتل ارزان قیمتی میرفته و باز هم زن بوده که زنگ میزده و آشتی میکرده است هر چند بار آخر نه بازگشتی در کار بود و نه آشتی ای.


برایم خیلی جالب بود که چطور مردسالاری اجازه میدهد به بخشی از جامعه مذکر که در خانه را باز کنند و به همسرشان بگویند بفرما بیرون انگار نه انگار که این خانه جدا از سند و هر کوفت حقوقی دیگر خانه مشترک دونفرشان است و هر کدام حقوق برابر دارند.در عین حال باز هم شاخم سبز میشود از حتی همین بخش مرد سالار که در این موارد برای اثبات برتریش حتی غیرت سنتی خود را هم فراموش میکند و بدون در نظر گرفتن اینکه مثلن همسرم شب را کجا و چطور میکذراند فقط به فکر اثبات ریاست و مالکیت خویش است.دردناک تر از همه اینها میدانید چیست؟اینکه بخش عمده ای از جامعه زنانه همین برخورد را رسمن به عنوان مردانگی تلقی میکند و در صورت دیدن رفتاری متفاوت به جای حمل ماجرا به عشق یا انسانیت طرف آن را دلیل واضح ضعف شخصیت مرد میپندارد و گمان میکند حالا وقت،وقت سواریست.به قول آیدین ص:پوف!


پی نوشت١:چیزی که در مورد تلقی زنانه نوشتم رسمن حرکتی در سطح ناخوداگاه است که برایش کاملن توجیه روانشناختی دارم.دلتان بحث خواست بسم الله


پی نوشت٢:فکر کردم به خودم و دیدم اگر بدانم خورشید را در دست راستم میگذارند و ماه را در دست چپم که در خانه را باز کنم و به همسرم بگویم برو بیرون نمیتوانم که نمیتوانم.فکر کنم قطعن دلم بترکد.خیلی که بخواهم مردانگی از خودم در بکنم خودم از خانه میزنم بیرون...دقت بفرمایید که مساله نتوانستن است.شاید خداوند خدا زیاد اب قاطی گل سرشت من کرده

11 comments:

  1. به نظرم خیلی غیر عادیه

    ReplyDelete
  2. 139..
    یعنی مرسی به این حس خوب احترام متقابلت...!
    و دو صد مرسی به رابطه خوبت با همسرت
    ماه خورشید...
    دم پیامبر (ص) و اهل بیت و اینا گرم یه مثالی  رو خلق کرد که هر جا خواستیم ته یه چیزی رو نشون بدیم بیاریمش وسط...
    .
    زیاد شنیدم از کافه پیانو
    نخوندمش
    نمی دونم چرا فک میکنم همون حس رمان های آب بسته مکش مرگ مای این روزها رو داره
    .
    پیشنهاد میکنی بخونم یا وقت تلف کردنه؟
    از اون آدما هستی که میگن هر کتابی ارزش یه بار خوندن رو داره یا نه؟

    مخلصیم

    ارادت..

    ReplyDelete
  3. قلم جان به نظرم کافه پیانو ممکنه کتاب معرکه ای نباشه ولی ناراضی نمیکنه آدم رو از خوندنش

    ReplyDelete
  4. 139..
    مرسی بابت جواب امیر عزیز

    ارادت..

    ReplyDelete
  5. ربطی به زن و مرد نداره ...با تلقی مااز زندگی مشترک زمین تا آسمون فرق داره. مگه شهر هرته که تا دعواتون شد طرف و رسمن یا تلویحن از خونه (مکان زندگی مشترک) بندازی بیرون؟ بیشتر از مرد سالارانه کودکانه ست!

    ReplyDelete
  6. خوب امیر جان قصه است و توی قصه میشه خیلی از اتفاقاتی را که در عالم  واقعیت هرگز نمی افته اون تو بیفته .

    به هر حال چون دوره اخرالزمون هم هست و من خیلی چیزها به چشم خودم دیدم باور کن بعید نمی دونم یک همچین موردی هم باشه .
    حالا فقط اگر پیش قدم شدن بر سر اشتی را در نظر بگیریم من به شخصه موارد بسیاری را سراغ دارم که زن به خاطر یکسری مصلحتها پیش قدم شده .

    ReplyDelete
  7. تعجب میکنم اگه کسی بگه ندیدم و مگه می شه؟ حتما یا چشاش  بسته س یا گوشاش.
    بعضی چیزا رو هم ادم حتمن نباید خودش تجربه کنه تا بفهمه چقدر درده.

    ReplyDelete
  8. می رم که کتاب و بخونم

    ReplyDelete
  9. منوچهر سابق !June 28, 2008 at 9:26 AM

    سه شنبه یک سر میرم نشر چشمه

    ReplyDelete
  10. من کلاً با این از خونه رفتن بیرون مشکل دارم.چه برای مرد و چه زن .نمی دونم شاید تجربه نکردم نمی فهمم... کل ماجرای کتاب یک طرف، گل گیسو یک طرف

    ReplyDelete
  11. نرگس خرقانیJuly 11, 2008 at 1:04 PM

    من هم با این گفته شما موافقم . اما فکر می کنم حداقل با این بخش از کتاب می شه فهمید که همین جامعه روشنفکر مآب ما هم ته دلشون همون عقاید سنتی و مرتجع خودشون رو دارن.
    با این حال من از این کتاب خوشم اومد چون زیاد پاستوریزه نبود و یک صداقت خاصی تو قه وجود داشت که تو بقیه داستانهای جدید اصلا ندیدم.
    خوشحال می شم به وبلاگ من هم سر بزنید.

    ReplyDelete