Tuesday, February 3, 2009

برای دستگرمی

١-آق بهمن می فرماید در لندن برف آمده و تقریبن کل سیستم حمل و نقل شهر غیر فعال است.شهردار لندن هم در نقش ماری آنتوانت ظاهر شده و می فرماید اگر اتوبوس نیست با دوچرخه بروید سر کار...یادم آمد هر بار که سال های قبل برف می آمد و می ماندم در خیابان چقدر بد و بیراه نصیب خودم و مسوولین عزیز می فرمودم و هی یک صدای غرغرویی در گوشه دلم می گفت ببین ببین اگر الان در ممالک راقیه بودی خود شهردار می آمد و برف پارو می کرد...الان خیالم راحت شد که انگار همچنان هر جا که بروی آسمان همین رنگ است


٢-مدیریت عامل از ترکیه آمدند و شکلات آوردند و بی خیال رژیم شدیم و شکلات خوردیم در ابعاد وسیع و خیلی خوشمزه بود و جای همه تان خالی


٣-حال ملوکانه مان بهتر است.ابر های متراکم ذهن جای خودشان را به ابرهای نازک رقیقی داده اند که می شود شعاع آفتاب را از پشتشان دید.مثل همین روسری های رایج خط ونک به بالا که از پشتشان خیلی چیز ها می شود دید


پی نوشت :ماری انتوانت ملکه اتریشی الاصل فرانسه در زمان انقلاب کبیر بود که وقتی با شورش مردم روبرو شد از درباریان پرسید اینها چرا بلوا می کنند؟عرض شد نان ندارند و گرسنه اند فرمودند خوب اگر نان ندارند کیک بخورند

Monday, February 2, 2009

دوست داشتن رفیقانه

اینجا در مورد رابطه های گوگولی مگولی بخوانید تا عرض کنم.تا بخوانید خلاصه بگویم حضرت نویسنده وبلاگ می فرمایند که اگر رابطه تان خیلی جگر بود در درستی کارکردش شک کنید.این حرف درستی است؟نمی دانم. رسمن جوابی با شمول عام برایش ندارم اما این را می دانم که تجربه خودم هم همین طور بوده...رابطه ای که از بیرون ماه است و چهارستاره،یکدفعه که فرو ریخت می بینی یکی از طرفین ادای خوشحالی و خوشبختی را در آورده...از آن طرف ماجرا هم فکر کنم اگر در یک رابطه ای مدام دو طرف در حال کشیدن گیس هم باشند احتمالن یک جای کار ایراد دارد


در حالت عشقولیت نوع اول،یکی از طرفین یا شاید هر دو خودشان را ابراز نمی کنند،خودشان را پیش پای رابطه قربانی می کنند اما در حالت رابطه جنگی نوع دوم طرفین خود را ابراز می کنند اما یا با هم تفاوت های بنیادین دارند و تفاهمی شکل نمی گیرد و یا دو طرف فاقد مهارت های گفتگو و نزدیک کردن دیدگاه های خود به یکدیگرند.چسب رابطه اینجا فقط می شود همان دوست داشتن که دیر یا زود با تغییر شکل این علاقه،چسب فوق الذکر از حیز انتفاع ساقط خواهد شد


باید راه حلی این بین باشد.اسمش را بگذاریم رفاقت؟رفاقت در یک رابطه یعنی هر کدام از طرفین جسارت ابراز خود را داشته باشند،رو راست باشند،شجاع باشند و در کنار این جسارت بتوانند با مهارت های کلامی و ارتباطی دیدگاه های مختلف را بهم نزدیک کنند و راه حل های بینابینی بیابند...این رفاقت شاید گم شده خیلی از رابطه های ما باشد که فرو می ریزند

رجز خوانی

یونس باشم در شکم ماهی یا یوسف در قعر چاه،ذهنم خالی باشد یا روحم بی ثمر...من آدم چریدن نواله ناگزیر نیستم.می خواهی بچرخیم دور هم؟می خواهی زور آزمایی کنی؟بچرخ تا بچرخیم روزگار!

مرد خوشبخت

حرفهایمان تمام شده بود.می خواستم زودتر بیایم خانه و عجله داشتم،صدایم کرد و پرسید«امیرحسین جشنواره رفتی؟».توضیح دادم که از همان اولش من اهل جشنواره رفتن نبودم از بس که توی صف ایستادن عصبیم می کند.می گوید«ف امسال توی جشنواره فیلم داره».من می پرسم که چه فیلمی و کارگردانش کیست و اینها اما دروغ چرا، تمام حواسم می رود پی آن برق چشم ها و با خودم فکر می کنم چقدر چقدر یک مرد باید خوشبخت باشد که همسرش بعد از بیست سال فیلم نامه نوشتن مداوم او و ساخته شدن کارهایش باز هم با این شعف و هیجان از فیلم داشتن همسرش حرف بزند...از آن خوشبختی هاست که به نظرم نمی شود با هیچ چیزی عوضش کرد


پی نوشت:یعنی وجدانن خاندان کامیار آزاده را نداشت چگونه پز می داد؟

Sunday, February 1, 2009

گمگشتگی

چرا کلمه ها قهر کرده اند بامن؟چرا ذهنم خالی است از هر ایده ای؟چرا شاد نیستم؟چرا این همه نا آرامم؟شکم نهنگ یعنی همین جاست؟همین جا که الان من ایستاده ام؟سرد و تاریک؟


شور زندگیم کجا رفته؟چه دارد می شود؟جز صبوری کردن شاید چاره ای نباشد.می توانم حدس بزنم آن همه تغییر این سه ماهه اخیر چه بلایی بر سر روحم آورده:روحم گمشده،جا مانده،هراسان است.شتاب تغییرات سریعتر از ریتم من بود و من گم شدم...جایی میان بودن خودم گم شده ام!

اینم از این

آقای مدیر عامل سابق تشریف نیاوردند دادگاه،جلسه موکول شد به ١٨ اسفند و کلن به به

سید محمد خاتمی

به نظر می رسد سید محمد خاتمی در یک قدمی اعلام کاندیداتوریست...این بار ما بزرگتر و بالغ تریم،تو با تجربه تر و پخته تر...پایت میایستیم سید