Monday, June 30, 2008

هزار تو از آن طرف

در پی رد نوشته ارسالی مقام منیع امیرانه به هزار تو ،واکنش های ذیل توسط معظم له بررسی و نهایی گشت که برای عبرت سایرین در ذیل نقل میگردد:


١-واکنش بخش جوشی امیر:زرشک!یه مشت روشنفکر نمای بی بته جمع شدن اونجا به خودشون اجازه میدن نوشته منو رد کنن.اهه!


٢-واکنش بخش خودشیفته امیر:تقصیر خودم بود که سطح نوشته رو انقدر بالا گرفتم که این حیوونکی ها اصلن نفهمیدن من چی نوشتم 


٣-واکنش بخش کمال طلب امیر:پوف!خاک عالم تو سرت که نمیتونی دو خط چیز درست حسابی بنویسی تو این هزار توی زپرتی چاپش کنن


۴-واکنش بخش کودک امیر:اصلن هیشکی منو دوست نداره...اصلن من میرم پسر فراری میشم!


۵-واکنش بخش خشونت طلب امیر:یه روز عصر میرم کافه رو میریزم بهم،لگد زیر میزشونه تو بمیری...نفس کش


۶-واکنش بخش شور حسینی امیر:اصلن من تو منطقه پونک سیصد و بیست هزار تا قبر آماده برای متجاوزین هزار تو آماده کرده ام و در باغ شهادت را نبندید


٧-واکنش خود امیر:علی آقا!یه لیوان آب یخ بیار برام

Sunday, June 29, 2008

بیانیه عبادی سیاسی سانچو در باب فینال یورو 2008

هموطنان!دلاوران اسپانیش!چشمان یک ملت به اضافه چشمان ارباب به ساق پا و غیره شما دوخته شده،از جان مایه بگذارید و بر خصم دون بتازید و نسل وارثان نازیسم را منقرض کنید.ما امشب در وین هولوکاست دیگری علیه رایش چهارم بر  پا میکنیم.جنگ جنگ تا دفع کل فتنه و دشمن توی چه فکریه اسپانی پر بسیجیه...در خاتمه:ماتادور ها فکر کنید حریف گاو است:بکشیدشان،قهرمان شوید


پی نوشت استفهامی:سانچو فکر نمیکنی این یه ذره تند شده؟


جوابیه سانچویی:ارباب از وقتی اومدم کشور شما از بس خشونت دیدم شهوتم برای خونریزی زیاد شده


شکر به درگاه ایزد منان ارباب:باز دمت گرم که فقط شهوت خونریزیت زیاد شده...منم حساس ناموس پرست

سربازان در بند وطنم

یادتان هست خبر حمله جندالله به یک پاسگاه مرزی در سراوان و به گروگان گرفتن ١۶ نفر را در این هجوم؟یادتان هست که ١۶ نفر مثل من و تو اسیر دست جلادی مثل ریگی اند که آن مردک حال بهم زن صدای آمریکا صدایش میکرد «ریگی جان» و بهش اطمینان میداد« آنها همه با اویند»؟یادمان هست اکثر آن ١۶ نفر سرباز وظیفه بودند یعنی یکی مثل من و تو یا برادرمان یا دوستمان یا...؟سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و سردار های تاق و جفتش،ارتش پر افتخار جمهوری اسلامی و خیل امرایش-اسم از نیروی انتظامی نمی آورم چون دارند توی خیابان به زن و دختر مردم گیر میدهند و دستشان بند است حیوانکی ها-چه کرده اند برای آزادی ١۶ گروگان ایرانی که آن حیوان ریگی نام ،دارد لاف میزند دو تا دو تا سرشان را میبرد؟حاجی کنزیگتون یاداوری کرده که اسرائیل غاصب صهیونیست بی تربیت برای نجات دو سرباز اسیرش تن به جنگ علیه حزب الله داد ولی ما حتی یک ترقه هم در نمیکنیم سمت گروه ریگی،به پایگاه هایشان حمله نمیکنیم،لااقل حتی باج نمیدهیم که آزاد شوند...ما دقیقن هیچ کار نمیکنیم تا هیچ کار نکرده باشیم.انگلیس برای آزادی ١۵ ملوان در بند خود که رسمن هیچ خطری تهدیدشان نمیکرد تا پای اعلام جنگ به ایران رفت اما ما نشسته ایم و اگر خدا قبول کند زیر ابرو بر میداریم.تقبل الله!


پی نوشت:دوستی میگفت تند مینویسی این اواخر شر نشود برایت.به جان خودم من نمیخواهم تند بنویسم یا از سیاست بنویسم.اصلن سیاست دارد خودش را تحمیل میکند به ما.من یک گوشه ای نشسته بودم کتاب و مجله خودم را میخواندم و فیلم میدیدم و یک قران بیشتر از خرجم کنار میگذاشتم برای روز مبادا.سیاست ورزی حضرات،کتاب و مجله را از دستم گرفت و باعث شد مدام بدهکار خودم باشم.چاره ای ندارم جز به جانشان غر زدن.خودشان راه دیگه ای جلوی پای ما نگذاشته اند.و الا من یکی از طرف خودم قول میدهم اگر فیلم و کتابم برسد و دخل و خرجم بخواند با هم اصلن نه احوالی از سیصد میلیارد مفقود زمان شهرداری مهرورزخان بگیرم نه سوالی از معادن سنگ امام جمعه عزیز تهران بپرسم.قول میدهم به خدا!

Saturday, June 28, 2008

اسم تو

دیدن اسمت هر جا هر جور  دل مرا میلرزاند شاید بیشتر از یکسال پیش همین موقع ها که داشتم دل دل میکردم عنان بدهم به این خواستن یا ...دوستت دارم خیلی زیاد،خیلی خیلی زیاد

کافه پیانو

آخر هفته ای به لطف گلناز سعادتی شد کافه پیانو را خواندم.این کتاب فرهاد خان جعفری که نشر چشمه منتشرش کرده است حسابی نقل محافل اهل کتاب در این چند وقته بوده.کتاب شرح متوسط زندگی متوسط طبقه متوسط روشنفکر مآب است.شاید اصلن برای همین این همه اقبال عمومی پیدا کرده چون ما هر کداممان میتوانیم بخشی از وجود خودمان را بین کلمات داستان فرهاد جعفری پیدا کنیم...همه این حرفها را نوشتم اما نه برای نقد کتاب که کار من نیست بلکه برای توصیف یک بخش کاملن مردسالارانه از کافه پیانو:جایی در کتاب مرد قصه با زنش حرفش میشود سر احضاریه ای که همسرش توسط وکیل فرستاده برای او،بعد مرد از زن قصه میخواهد که از خانه برود بیرون.در خلال چند خط بعدی میفهمیم که این کار مرد سابقه طولانی داشته و بعد هر جرو بحثی زن بوده که خانه را ترک میکرده و به هتل ارزان قیمتی میرفته و باز هم زن بوده که زنگ میزده و آشتی میکرده است هر چند بار آخر نه بازگشتی در کار بود و نه آشتی ای.


برایم خیلی جالب بود که چطور مردسالاری اجازه میدهد به بخشی از جامعه مذکر که در خانه را باز کنند و به همسرشان بگویند بفرما بیرون انگار نه انگار که این خانه جدا از سند و هر کوفت حقوقی دیگر خانه مشترک دونفرشان است و هر کدام حقوق برابر دارند.در عین حال باز هم شاخم سبز میشود از حتی همین بخش مرد سالار که در این موارد برای اثبات برتریش حتی غیرت سنتی خود را هم فراموش میکند و بدون در نظر گرفتن اینکه مثلن همسرم شب را کجا و چطور میکذراند فقط به فکر اثبات ریاست و مالکیت خویش است.دردناک تر از همه اینها میدانید چیست؟اینکه بخش عمده ای از جامعه زنانه همین برخورد را رسمن به عنوان مردانگی تلقی میکند و در صورت دیدن رفتاری متفاوت به جای حمل ماجرا به عشق یا انسانیت طرف آن را دلیل واضح ضعف شخصیت مرد میپندارد و گمان میکند حالا وقت،وقت سواریست.به قول آیدین ص:پوف!


پی نوشت١:چیزی که در مورد تلقی زنانه نوشتم رسمن حرکتی در سطح ناخوداگاه است که برایش کاملن توجیه روانشناختی دارم.دلتان بحث خواست بسم الله


پی نوشت٢:فکر کردم به خودم و دیدم اگر بدانم خورشید را در دست راستم میگذارند و ماه را در دست چپم که در خانه را باز کنم و به همسرم بگویم برو بیرون نمیتوانم که نمیتوانم.فکر کنم قطعن دلم بترکد.خیلی که بخواهم مردانگی از خودم در بکنم خودم از خانه میزنم بیرون...دقت بفرمایید که مساله نتوانستن است.شاید خداوند خدا زیاد اب قاطی گل سرشت من کرده

Thursday, June 26, 2008

کابوس

رسمن دو جور کابوس وجود دارد:آنهایی که توی خواب میترسانند تو را و آنهایی که تازه وقتی بیدار میشوی به هراست میاندازند.دسته اول همه آن خواب هایی اند که پرند از زامبی و خون آشام وشبح و بختک که خیس عرق بیدار میشوی از شرشان و از اینکه ۴ ستون بدنت سالم است خوشحال با یک نیت گور بابای هر چه دراکولا میخوابی باز تا صبح.دسته دوم اما خواب هایی اند که هیچ ترس و گزندی را به وقت خواب حس نمیکنی فقط انگار در جریان خواب روحت سردش میشود،انقدر این سرما طاقت سوز به نظر می آید که دیگر جانت تاب ایستادن و ماندن ندارد در آن حال،به لطایف الحیلی بیدارت میکند و به محض هوشیاری-وقتی یادت می آید که چه دیده ای و کجا بوده ای-پرت میشوی به قهر جهنمی که یخ زده است از سرما،به هاویه ای که زمهریر هم توصیفش نمیکند.این دسته دوم کابوس ها ترسشان از وقت بیداری تازه شروع میشود و تا نمیدانم کی با تو هست و می ترساندت...دیشب تا صبح از همین کابوس های محترم نوع دوم دیدم و میترسم حالا رسمن،خیلی میترسم!


پی نوشت:گردون۶٩ هم به روز شده،ملاحظه بفرمایید

Wednesday, June 25, 2008

به افتخار اولین آدمی که در جعبه پاندورا را گشود

بدترین تصاویر جهان می آیند جلوی چشمت و بلوایی میشود از قدرت این گردباد ذهنی که بال های سیاهش را گشوده و تو رادر میان احاطه کرده بی هیچ پناهی...میان هیاهوی باد بد دهن میپرسی از خودت که میتواند بشکند مرا و جواب از ته دلت منفیست.شاد میشوی و میخندی:قدرت یعنی این!

خواهران و برادران حزب اللهی!لطفن حرکت ازین بیش شتابان کنید

١-عباس پالیز دار نامی در دانشگاه همدان زیر و زبر نظام مقدس جمهوری اسلامی را به فساد مالی متهم میکند.در این افشاگری امامی کاشانی،واعظ طبسی،ناطق نوری،محمد یزدی،مکارم شیرازی؛هاشمی رفسنجانی و...متهم به غارت بیت المال با ذکر موارد میشوند و آقای پالیز دار مدعی میشود بابت همه این موارد اسناد متعددی در اختیار دارد.فردای پخش این افشاگری حسین باستانی در مقاله ای در سایت روز مینویسد:«این افشا گری بوی خون میدهد»


٢-عباس پالیزدار که از اعضای فهرست انتخاباتی رایحه خوش خدمت در انتخابات شورای شهر تهران بوده و جزء حامیان آقای احمدی نژاد،خود  توسط قوه قضاییه به فساد مالی متهم شده و بازداشت میشود.در پی بازداشت او مشخص میگردد ایشان پسر خاله خانم آجرلو نماینده مجلس هفتم و هشتم بوده و از طریق خانم آجرلو در کمیسیون تحقیق از قوه قضاییه عضویت داشته اند.خانه این نماینده مجلس توسط ماموران دادستانی تهران مورد تفحص قرار میگیرد و برای او و نماینده اصفهان احضاریه به دادگاه صادر میشود


٣-نمایندگان هم ساکت ننشستند.به دلیل میدان داری قاضی مرتضوی در این میانه او برای اولین بار هدف قرار میگیرد.نامه ای به امضای ششصد فارغ التحصیل خطاب به مرتضوی برای آقای لاریجانی ارسال میگردد و طی آن مرتضوی به دست داشتن در مساله فروش سوالات کنکور و همکاری با دانشگاه آزاد برای جلوگیری از تحقیق و تفحص مجلس متهم میشود.دکتر زاکانی نماینده مجلس هشتم هم همین ادعا را به شکلی دیگر تکرار میکند.مرتضوی در جوابیه ای زاکانی را فاقد تعادل روانی خوانده و او را تهدید میکند.همچنین دادستان تهران مانع از چاپ جوابیه زاکانی در روزنامه ایران میگردد.در ادامه تنش ٢٠٨ نماینده مجلس تذکری خطاب به قوه قضاییه در مورد رفتار قاضی مرتضوی را در اختیار هیات رییسه قرار میدهند...ماجرا هنوز ادامه دارد


۴-به جان هم افتاده اند حضرات!به جان خودم به جان هم افتاده اند.جنگ قدرت بین راست سنتی و افراطیون بنیاد گرا که توسط نظامیان حمایت میشوند بالا گرفته و ز هر طرف که شود کشته به سود ایران است.تمام این ماجرا ها نشانه جنگ شدید قدرت در سطوح بالایی هرم جمهوری اسلامیست.بازی تازه شروع شده و من منتظر خونین شدن این افشاگری ها هستم.صبر کنید و ببینید

Tuesday, June 24, 2008

وسوسه های فرهنگی

از وقتی مافوق های سردار زارعی تصمیم گرفتند جامعه را امن کنند بنده کمترین، ارتباط مستقیم و غیر مستقیمم با آقای فیلمی قطع شد فلذا دچار کاهش میزان فیلم دیدگی در خونمان شدیم این مشکل پا برجا بود تا این چند روز توفیق دست داد عصر ها مکرر مشرف شویم شهرک غرب.به فرموده رضا قاسمی خان جان «دل به روضه اش قیامت بود »از بس فیلم آنجا گیرمان آمد.بسی خوشبحالمان شد و فی الواقع خفه کردیم خودمان را با فیلم.الان فقط باید بگردیم یک فقره امیر پیدا کنیم که مقادیری وقت داشته باشد بنشیند این فیلم ها را ببیند و آن کتاب های نمایشگاه کتاب خریداری شده را هم بخواند و ...در عین حال دلمان میخواهد برود تئاتر ماچیسمو محمد یعقوبی را هم ببیند و اصلش دلش تئاتر شهر میخواهد و اینها.دل است دیگر هزار چیز میخواهد


 

روزتان مبارک

ما از همین تریبون مقدس روز زن و روز مادر را به تمام مادران زمین،زنان زمین،دختران زمین،همه آنها که آمده اند و همه آنها که می آیند حضرت فاطمه زهرا،حضرت رقیه،حضرت معصومه،حضرت خدیجه و سایر حضرات تبریک گفته و امیدواریم در پرتو توجهات ایزد متعال استوار و با نشاط به شکوفایی و نوآوری در همه عرصه ها بپردازند.نصر و من الله و فتح القریب


دفتر امور زنان و دختران وبلاگستان/حقیر امیر


پی نوشت بچه ننه ای:مادر بی تو تنها و غریبم...


پی نوشت استفهامی:به نظرتان تصادفیست که زن زندگی زایش زمین و زنبور همه با ز شروع میشوند؟


پی نوشت سانچویی:ارباب ارباب بذار منم تبریک بگم.به حق مریم مقدس ایشالا همه زنان زمین قدر ما مردا رو بدونن و روزشونم مبارک


پی نوشت از سر دلسوزی:سانچو سانچو مرد کجا پیدا میشه؟این جمله ای که گفتی خون خودتوحلال کردی الانه فمنیستا بریزن سرت جورابتو بادبون کنن

Monday, June 23, 2008

بسته پیشنهادی سانچو

حضور محترم ریاست جمهور ایالات متحده آمریکا جناب آقای جرج بوش


اینجانب سانچو پانزا شهروند کشور اسپانیا نظر به دین وجدانی مردم کشور شما به فرد فرد اسپانیایی های جهان-اگه ما کریستف کلمب رو نمیفرستادیم شماها رو کشف کنه احتمالن هنوز تو اروپا داشتین کفش واکس میزدین-به خود اجازه میدهم به تو بگویم شرم بر تو باد بوش شرم بر تو باد.ارباب هشت ساله داره از دست حماقت های تو و جنون مضحک کشور گشاییت حرص میخوره ولی هیچ وقت مثل چند شب پیش عصبانی ندیدمش.توی خونه راه میرفت و به هر چیز قرمز شاخ میزد.هر چی میگفتم ارباب چی شده میگفت:«یعنی میشه آدم انقدر بی عرضه؟»پرس و جو کردم که دقیقن چی شده دیدم ارباب از دست شماها عصبانیه.میگفت « یانکی ها یعنی واقعن عرضه نداشتن این مهرورز خان رو تو عراق بدزدن؟یعنی انقدر زاغارتن؟»


از اونجایی که میدونم آی کیو شما مستر پرزیدنت توی دنیا فقط از همین مهرورز خان بالاتره برات توضیح میدم که مشار الیه شونصد ماه پیش اومده عراق و تازه یادش افتاده شماها میخواستین اونو بدزدین و از ملت ایران باج بگیرین و موفق نشدین.ارباب به من تاکید کرد نشون به نشون کریستف کلمب یاداوری کنم اگر نتونستین حضرت مهرورز رو بدزدین واقعن خاک بر سرتون ولی اگه فکر کردین حالا اومدین و دزدیدین و اینا، از کجا معلوم ملت ایران پول داد که خرج کاخ سفید دربیاد و یه چیزی هم تهش بمونه واسه شیرینی بچه ها،به من اختیار تام داده شده که به محض اینکه معجزه هزاره سوم و سقراط زمانه،مهندس نخبه خادم ملت-اشتباه نکنید اینا همه یه نفره نرین باز یه اتوبوس آدمو به هوای این بدزدین-رو یه جوری کش برین.تمام ملت ایران تا قرون آخر پول تو جیبیشون رو تقدیم شما میکنن به شرط اینکه که مهرورز خان رو پس ندین و پیش خودتون نگه دارین.این ماجرا قطعیه و حتی اگه یه ذره بند تحریم رو هم شل کنید میتونیم بابتش ضمانت نامه بانکی از کامرس بانک هم تقدیمتون کنیم.زیاده عرضی نیست سانچو


پی نوشت ١:میگم فرهنگستان باید آب دستشه بذاره زمین برای مرحله پسا مشنگیت یه لغت درست درمون پیدا کنه که ما دور همی بتونیم مهر ورز خان رو مخاطب قرار بدیم


پی نوشت٢:فرهنگستان باید کلن همه چیزشو بذاره زمین و برای اون قسمتی از امت همیشه در صحنه که باورشون شده خادم کوچکشان از توطئه سرقت مسلحانه جون سالم به در برده یک لغت ابرمشنگیتی چیزی طرح کنه


پی نوشت ٣:کلن ما خوشحالیم پس هستیم


پی نوشت ۴:یه خانم دانشجو رفت تو اتاق حراست دانشگاه لاهیجان.بعد در بسته شد.بعد پنجره باز شد.بعد ایشون همینجوری محض تفریح خودشو پرت کرد پایین.الان پشت در اتاق بیمارستان هم از دادستانی نشستن به محض اینکه بهوش اومد به جرم تشویش اذهان عمومی نسبت به برادران جان بر کف حراست بگیرن ببرنش همون جا که عرب نی انداخت...


پی نوشت ۵:این چند سال اخیر باعث شد من تو اعتقادم به اقا امام زمان راسخ تر شم.همین که صبح میایم بیرونو شب برمیگردیم و تو این فاصله نیروی انتظامی نمیبرتمون ارشادمون کنه جوری که زهرا بنی یعقوب بر اثر ارشاد شدگی مرد یا استاد منصوب وزیر علوم دولت کریمه اسلامی بهمون تجاوز نمیکنه یا جسم سختی چیزی به سرمون اصابت نمیکنه مثل زهرا کاظمی یا هنوز تو لوله ها آب هست برای وضو و...معلومه که دست اقا بر سر ماست

Sunday, June 22, 2008

پنج گانه ای برای یورو2008

١-هیچ دقت فرمودید که یورو ٢٠٠٨ دارد میرسد به آخر و شخص شخیص ما یک کلمه هم در موردش ننوشته؟اصلن یورو بدون کل کل در تلخ مثل عسل از گلویتان پایین یا بالا میرود؟


٢-پیش بینی ام این بود که هلند،اسپانیا،پرتغال و کرواسی میرسند به نیمه نهایی و هلند و پرتغال فینال را برگزار میکنند.خوب من ثابت کردم به جای حدس زدن نتایج فوتبال همانا بروم غاز بچرانم بهتر است.پرتغال با بزبیاری به دست وارثین هیتلر و هلند با کم سعادتی با پای نوادگان استالین حذف شدند.جان من اینم شد زندگی؟


٣-اگر بخواهم به روال سابق بروم جلو امشب ایتالیا باید بزند پدر اسپانیا را در بیاورد چون من حدس میزدم که اسپانیا برود بالا.اما به رغم ناکامی های مکرر مدام به خودم یاداوری میکنم که ما مامور به تکلیفیم نه گرفتار نتیجه فلذا همچنان پافشاری و غیره از خودم نشان میدهم که اسپانیا امشب میرود به نیمه نهایی.ضمن اینکه ایتالیا و اسپانیا به یک اندازه در قلب ملوکانه ما جا دارند و اینها


۴-هلند هلند هلند...هلند نازنین!از سال ١٩٨٨ که پیه هواداری از تو را مالیدم به اعضای فوقانی و تحتانیم جز خون دل و آبرو ریزی چیزی نداشتی برایم.امسال داشتم امیدوار میشدم به تو که فی الواقع تیم محبوب من، گند زدی


۵-از همین تریبون مقدس اعلام میکنم بارخدایا! شده به مدد اسرافیل و میکائیل و حتی عزراییل جلوی قهرمانی این آلمان را بگیر.خوب؟

Saturday, June 21, 2008

ملت مرغ سحر

عصر پنج شنبه مشرف شدیم به کنسرت آقای شجریان.آخر کنسرت ملت همیشه در صحنه با شور حسینی خواهان خواندن تصنیف مرغ سحر شدند و استاد هم اجابت فرمودند و حظی بردیم و اینها.داشتیم می آمدیم بیرون با خودم فکر کردم چرا انقدر این تصنیف به مذاق ما ،ملت محترم کوروش والا، خوش آمدست و می آید؟جدا از اینکه یکجور هایی ماجرای تلخ ملتی که سالیان سال است ظلم و استبداد را دارد تجربه میکند کلید متن همانجاست که میگوید:«ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن».طبق نص ترانه ظالم و صیادی که در کارند که روزگار این قوم اریایی را سیاه کرده اند و شاعر از خدا فلک طبیعت و سایر دست اندرکاران میخواهد به حق پنج تن تاریکی ها را برانند و روشنایی سحر را به ارمغان بیاورند.دو مولفه مهم ظالم است و خدا.مظلوم اینجا چیزی در مایه های شاخ فندق است.مظلوم یعنی ما.یعنی ملت مفخم ایران.میدانید چرا ما این تصنیف را انقدر دوست داریم؟چون به مسوولیت گریزی تاریخی مان صحه میگذارد.ترانه نمیگوید بپاخیز ایرانی.میفرماید خدا طبیعت خودشان حقوق حقه ما را استیفا میفرمایند.تصنیف سوال نمیکند چرا ساکتید برابر ظلم بلکه وعده فریدون،آرش یا رستمی را میدهد که خودش می آید و همه چیز را به سر منزل مقصود میرساند.در واقع تلفیق کار کار انگلیسی هاست و منجی موعود.بدین ترتیب خود مرغ سحر زحمتش را میکشد و شرح هجران را مختصر میفرماید بدون اینکه اب در دل ما تکان بخورد و اینها...ما ملت مرغ سحر کی میخواهیم بفهمیم که از ماست که بر ماست و تا اصلاح امور را از خودمان شروع نکنیم همینیم که هستیم.زمانش نرسیده بعد تجربه اریا مهر و امام راحل باور کنیم نجات دهنده در گور خفته است؟

Thursday, June 19, 2008

گردون 68

داریم از اوقاتمان لذت می بریم و به نظر می رسد توکل به دو دست بریده حضرت عباس آخر هفته خوشایندی در پیش است.فلذا خدا را به شما می سپاریم.


پی نوشت: واضح و مبرهن است که گردون ۶٨ داغ داغ روی گیشه هاست.اجرکم عندالله!

Wednesday, June 18, 2008

خودشیفتگی با طعم موشک کروز

١-وقتی این تحلیل انستیتو واشنگتن در مورد برخورد احتمالی ایران و آمریکا رو خوندم اقرار میکنم به جای ترسیدن و نگران شدن برای چند لحظه فقط قربون صدقه خودم رفتم.به جان خودم باحال نیست آدم بشینه پشت کامپیوترش با کنار هم گذاشتن چند تا اتفاق بیرونی تحلیلی بده از اوضاع که چند ماه بعد توسط یه انباره فکری قدرتمند با دسترسی به اطلاعات محرمانه تایید بشه؟من باب اثبات میتونین این پست بنده رو هم مرور مجدد کنید.خلاصه ماجرا حمله محدود نظامی علیه تاسیسات نظامی و صادرات نفت یه ویژه پایگاه های سپاه پاسداران انجام میشه تا دست میانه رو ها در جنگ قدرت بعد از اولین موج حمله قویتر و موضع ایران سر میز مذاکره ضعیف تر بشه...قبول قبول ترسناکه خیلی ولی من ترجیح میدم همون برم از درستی تحلیلم لذت ببرم...به فرموده شاعر ما رو دست کم نگیر


٢-این نوشته رو هم دوست داشتم.خلاصه ماجرا این بود که ما از احمدی نژاد به این دلیل متنفریم که اون داره خودمون رو بهمون نشون میده:همون حق به جانب بودن ها و علامه دهر بازی ها و مدعی زرنگی بودن...در واقع یک جورهایی احمدی نژاد بخش سایه جمعی ماست به همین دلیل نمیتونیم تحملش کنیم و انقدر در برابرش موضع میگیریم.این رو قبول کینم لازمه بریم سراغ خودمون و قبل از حل مشکل جمعی مشکلات سایه شخصیمون رو حل کنیم.هوم؟

Tuesday, June 17, 2008

آخرین روزهای جمهوری

شرایطمان شده تلفیقی از  شهریور بیست که رضا شاه از تسلیم به اولتیماتوم متفقین سرباز زد و سیل نیروهای خارجی را راهی کشور دید و آخرین روزهای پسرش مثلن دیماه ١٣۵۶.شرایط داخلی به مرز گسست نزدیک است:تورم افسار گسیخته که هر روز از جایی بیرون میزند،قطع برق روزانه،افشاگری های داخلی و خارجی در مورد فساد مالی و اخلاقی مدیران و تصمیم سازان سیستم ،انسداد سیاسی و سخت گیری های فناتیک اجتماعی...در بعد خارجی هم میبینید که هنوز سولانا به تهران نیامده موج جدید فشار ها علیه ایران شکل گرفته و همه از رد بسته پیشنهادی غرب حرف میزنند.مسدود کردن دارایی های خارجی ایران و ممنوعیت واردات بنزین احتمالن گام بعدی تحریم هاست این اقدام سیاسی احتمالن حمله محدود نظامی به برخی تاسیسات و پایگاه های نظامی را هم در پی خواهد داشت. به نظرم حاکمیت دارد به تدریج عنان کار از دستش خارج میشود.داریم وارد سیاهچاله ای میشویم که اصلن مشخص نیست میتوانیم از آن خارج شویم به این زودی ها یا آن طرف سیاهچاله اصلن چه اتفاقی میافتد.ما ملت با دست خودمان این سرنوشت را برای خودمان ساختیم:با خانه نشستن در تیر ماه ٨۴ و یا بدتر از آن رای دادن به مهرورز خان حالا هنوز هم فکر میکنم شانسی وجود دارد برای نجات.بزرگترین خطری که امروز ما را تهدید میکند نه اشغال نظامی که یک جنبش همه جانبه فاشیستی است.جنبشی که همه چیز همه چیز دارد برای قبضه کردن صد در صد قدرت:پول سرشار نفت در صندوقش،قرائتی استبدادی از دین در چنته اش و میلیشیای چماق دار در پایگاه های بسیجش...این جریان همه چیز همه چیز دارد.بروید تاریخ آخرین روزهای جمهوری وایمار را بخوانید و ببینید چطور مردم به جان آمده از تهدید خارجی و هرج و مرج داخلی دل باختند به کوتوله ای به نام هیتلر و جهانی را به خون کشیدند و خودشان را برای سالیان سال خاکستر نشین کردند.همه چیزمان وایماری شده این روزها.من از ته دل میترسم روزی برسد که زیر چکمه خونتای نظامی و فتوا های استاد مصباح حسرت دوران اقای خامنه ای را بخوریم.به خدا خطر از آنچه که فکر میکنید نزدیک تر است به ما حتی از رگ گردن!


برای نجات از فاشیسم کور سوی امیدی اگر هست نه به اصلاح طلبان که به بخش سنتی محافظه کاران است.به علی لاریجانی،حسن روحانی و  ناطق نوری...به تلفیقی از روحانیت و بازار.به این دو پایه ناقص اگر طبقه متوسط هم اضافه شود میشود امیدوار بود برای مشروطه ای دیگر، به نجات از فاشیسم.باید پشت محافظه کاران سنتی صف بکشیم.باید جبهه هاشمی را تقویت کنیم،باید باید باید.خانه نشستن ما را به این روز انداخته مباد که هاویه ای سخت تر از این را با انفعال بسازیم برای خودمان.تالیران وزیر خارجه ناپلئون زمانی میگفت برای خاطر فرانسه اگر لازم باشد شیطان را هم به آغوش میکشم.برای نسل ما شاید زمان به آغوش کشیدن ابلیس رسیده باشد:برای ایران و برای خودمان


پی نوشت:نوشته ای دارم یک تیر ماه ١٣٨۴.امروز را تقریبن دقیق دیده بودم و کسی گوش نکرد.حالا لااقل پیش وجدان خودم شرمنده نیستم که میشد کاری کرد و من نکردم.امروز هم دارم آینده را میبینم که میتواند چقدر تیره باشد کاش گوش شنوایی یافت شود برای این هشدار

Monday, June 16, 2008

عشق است استقلال


ما استقلالیم...آبی ترین دریا،وسیع ترین اقیانوس،بلند ترین آسمان


ما استقلالیم...مغرور به قدرت و مطمئن به شکوه مان شکست را باور نداریم و قادریم حتی فصل فاجعه ای مثل امسال را باجام قهرمانی تمام کنیم.


ما استقلالیم... صاحبان قلب های آبی،صاحب شرو شور زندگی،شایسته ترین نماد شیرایران



ما استقلالیم...پسران آبی آسیا،خشممان توفان دریایی صبرمان بغض آسمان...عشق است استقلال



 



 



 



 


 


پی نوشت: علیرضا منصوریان...منصوریان یعنی تجسم تمام تاریخ استقلال یعنی نماد مرام آبی یعنی قهرمان...سربلندی برای همیشه کاپیتان

هاچ حسود

ماجرا این شکلی شد که در شرکت به ناگاه گشوده و خانمی مسن نفس نفس زنان هویدا شد که سراغ خانم ر را میگرفت.خانم ر را به او نمایاندیم دیدیم این یکی گفت دخترم و آن یکی فرمود مادرم.اول فکر کردیم در راستای شکوفایی نوآورانه، مدیریت دستور داده مادران پرسنل هم هفته ای یک روز در محل کار حاضر شوند تا بهره وری بالا رود بعد دیدیدم نچ، صرفن قضیه این است که مادر محترم برای دختر و داماد معززش ناهار آورده شرکت چون خبر دار شده آنها امروز ناهار ندارند...بله ؟به من چه؟بابا جان من کمترین از یکسو دچار احساس هاچ زنبور عسل شده و دلم مادرم را میخواهد و از سوی دیگر از فرط حسادت نسبت به داماد فوق الذکر دچار ترکیدگی در برخی نواحی اعم از تحتانی و فوقانی شده ام چنان که مسلمان نشنود کافر نبیند.همین!


پی نوشت:فینال جام حذفیست امروز.طبیعتن من کمترین، هم باید بوق و شیپور بگیرم دستم و بدوم بروم خانه فوتبال ببینم من باب حمایت از استقلال و اینها اما به سبیل شاه عباس بنا به برخی دلایل دلم نمیخواهد پا از شرکت بگذارد بیرون.دل دلم تنگ است انگار

حزب الله ماشا’ الله

١-سردار زارعی فرمانده شیراوژن نیروی انتظامی استان تهران همزمان با شش زن برهنه بازداشت شد.ایشان که مجری طرح امنیت اجتماعی در استان تهران است توسط فرمانده منصوب نایب برحق امام زمان به این سمت نایل شده اند


٢-نماینده محترم یکی از شهرستان های آذربایجان غربی در مجلس هفتم که اتفاقن در مجلس هشتم هم حضوری دشمن شکن و با نشاط دارند به دلیل تجاوز به عنف به همسر یک زندانی بازداشت شدند.مجلس هفتم همان مجلسی است که به فرموده آیت الله مشکینی فهرست نمایندگانش به تایید امام زمان رسیده بود


٣-دکتر مددی معاون دانشجویی دانشگاه زنجان در حال تلاش برای تجاوز به عنف به یک دانشجو توسط دانشجویان گرفتار شد.ایشان منصوب مستقیم وزیر علوم دولت کریمه اسلامیست که به فرموده آیت الله خزعلی دل امام زمان از تشکیلش شاد شده است


این فهرست به نظرم میتواند حالا حالا ها ادامه داشته باشد فلذا مستدعیست برای رعایت حسن همجواری اولن جان مادرتان انقدر از امام زمان برای مملکت داریتان مایه نگذارید.با اعتقادات مذهبی مردم بازی نکنید.به اندازه کافی نفرت از دین ایجاد فرموده اید بیش از این نکنید.ثانین لطفن به مهرورز خان بفرمایید استاد اخلاق کابینه را عوض کند چون انگار مفهوم مهرورزی خوب برای اعضای محترم کابینه و سایر عوامل جا نیفتاده و  همه مشغول نوع خاصی از مهرورزی هستند که گلاب به رویتان کمی درد دارد


پی نوشت:تحلیلی دارم از اوضاع که سعی میکنم حداکثر تا فردا به نظر مبارکتان برسانم

Saturday, June 14, 2008

آه علی آقا تو با من چه کردی؟

صبح می آمدم شرکت و داشتم با خودم قرار میگذاشتم به تلافی پرخوری آخر هفته یک برنامه سفت و سخت کم خوری برای خودم وضع کنم تا نرود آبرو از پهلو ها به در و یا یه همچین چیزایی.سرشار از اراده با عزمی راسخ و آتشین آمدم شرکت.در حد فاصل کارت زدن و رسیدن به اتاق ناگهان بوی نان بربری پیچید در فضا و چنان شد که دامن از کف برفت.از علی آقا-آبدارچی معزز-پرسیدم آقا نون گرفتی؟با لهجه شیرین اذری جواب داد بعله نون گرفتم تازه پنیرم داریم.مثل اسپند بر آتش جستم سوی آشپزخانه و نان بربری تازه و پنیر زدم توی رگ خفن...در نتیجه برنامه ریاضت کشانه من در گام اول فی الواقع سر زا رفت


پی نوشت سانچویی:ارباب!خدا فردا رو که ازت نگرفته بازم بنداز رو کول فردا مسوولیت رو و از فردا یا علی


پی نوشت رفیقانه:انقدر شنیدن صدای سرحالت کیف داشت که نگو آرش جان

راز های سرزمین من

تراژدی های سرزمین من دارند شبیه کمدی میشوند از بس که غلظت ماجرا بالاست.سر جدتان یک نگاهی بیاندازید به ماجرای سراوان .اشرار مسلح حمله کرده اند به پاسگاه نیروی انتظامی و هفده نفر از سربازان و افسران را گروگان گرفته اند.همان افسران و سربازانی که قرار است حافظ امنیت مردم در برابر اشرار باشند.با این وضع باید نیروی کمکی مسلح بفرستیم تا از سربازان حفاظت کند و باز نیرو تا از نیروی کمکی محافظت کند و باز...کمدی های این مرز پر گوهر همه دارند از تراژدی میگویند و تراژدی هایش همه رنگ کمدی دارند از بس همه چیز سر جای خودش است!


پی نوشت:عنوان نام کتابیست از رضا براهنی


 

Thursday, June 12, 2008

به افتخار شاداب ترین و پرکار ترین دولت جهان صلوات

دیشب ولو بودم جلوی تلویزیون،میخواستم بازی پرتقال و چک را ببینم،بین دو نیمه اش ترتیب شام را بدهم،بعد بروم سراغ گردون و کار های گردون.راس ساعت هشت برق رفت.و نیامد تا ساعت یازده.آدمیزاد سی سال که زندگی کرده باشد در خراب شده ای که این حضرات به اسم مملکت ساخته اند باید تقریبن عادت کرده باشد به همچین کثافت کاری هایی.یا دارند میجنگند با دنیا،یا دارند انقلاب کوفتی شان را صادر میکنند یا مشغول محو اسرائیلند و یا هزار کوفت و زهر مار مشابه.خودم هم فکر میکردم عادت کرده ام ولی دیشب چنان خشمی تنوره کشید توی همه وجودم که از بس شدت داشت هنوز پابرجاست،هنوز ملتهبم.به خدا میتوانستم با دستهای خودم این جرثومه بی کفایتی را که اسم خودش را گذاشته رییس جمهور خفه کنم...داشتم با خودم غر میزدم که لااقل برنامه زمانی قطع برق را اعلام کند این به فرموده رهبر شاداب ترین و پر کار ترین دولت تحت فرماندهی ایشان،بعد دیدم چه خنده دار شده ام.حکایت ان بنده خدایی یادم آمد که سر پل یقه شان را میگرفتند و آن کار دیگر باهاشان میکردند.صدای هیچکس در نمیامد تا بالاخره کسی اعتراض کرد.همه هیجان زده شدند بعد دیدند طرف اعتراضش این است که لااقل تعداد حضرات عامل بیشتر شود تا مردم توی صف نمانند لااقل...حالا شده حکایت ما که در آستانه تمدن بزرگ اسلامی تابستان ها برق نداریم و زمستان ها گاز!حضرات لااقل عواملش را زیاد کنید توی صف نمانیم!


پی نوشت:گردون ۶٧ روی گیشه

Wednesday, June 11, 2008

ازدواج یا مرگ

منطقه ویژه اقتصادی پارس در راستای شکوفایی و نوآوری به پرسنل مجردش هشدار داده که اگر تا پایان شهریور به امر خطیر ازدواج مبادرت نورزند به پیمانکار معرفی میگردند و اینها.در پی مشخص شدن این ماجرا برخی از مشاهیر و بزرگان واکنش های ذیل را نسبت به اقدام مشعشع سازمان فوق الذکر از خود صادر فرمودند:


اسمشو نبر کبیر :عزیزان من بدانید دشمن در کمین جوانان منطقه ویژه نشسته بود و رییس سازمان که خیلی فعال و با نشاط است ضمن زنده کردن نوآورانه سنت نبوی نشان داد آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند


مهرورز خان :ملت ایران خودش میدونه که مافیا چه نفوذی کرده بود در برخی جاهای سازمان و داشت با ایجاد بدبینی جلوی ازدواج جوونا رو میگرفت ما رفتیم گفتیم:فقط حرکت انقلابی اقا یا ازدواج کنن یا پس من چه جوری اسراییل رو از روی زمین محو کنم؟


مهدی کلهر مشاور مهرورز خان :من دست همه جوونا رو از عسلویه تا لوس آنجلس میبوسم.خدا به سر شاهده آقای دکتر شب تا صبح خواب نداره از زور نگرانی که جوونا چرا ازدواج نمیکنن؟پریشبا به من گفت مهدی؟گفتم جان،گفت مهدی؟گفتم جان،گفت مهدی هولوکاست بگیری ایشالا! این جوونا چرا ازدواج نمیکنن جمعیت شیعیان زیاد شه؟ببینین آقای دکتر که خودشون نخبه هستن تا کجای جوونا رو دارن میبینن


علی لاریجانی ریاست مجلس :ببینید اگر همه مجردان منطقه ویژه اقتصادی پارس به حول و قوه الهی لجه ظلمات از پیش چشم جهان کفر بر سر استکبار نکوبند عین این میماند که ما در غلطان داده باشیم و آب نبات بگیریم اونم به شرطها و شروطها:جلباب های غفلت را باید درید.من حتی برای سولانا هم زن میگیرم


سید محمد خاتمی :ابتدا باید اجازه داد مجردین محترم با هم گفتگو کنند و ضمن ساماندهی گفتمان مدنی در راستای تعالی جامعه دانش محور با تنش زدایی بین زوجین امکان استحصال توسعه فراگیر را با آزادی اجتماعی مشابه مدینـه النبی به ارمغان آورد


پی نوشت ابهام آمیز:بیانیه کاملن مشخص نکرده که وقتی مجردین ازدواج نکردند و به پیمانکار معرفی شدند آیا پیمانکار مکلف میشه براشون زن یا شوهر دست و پا کنه یا پس چی؟


پی نوشت خوشحالانه:از اینکه میبینید مشنگیت سراسر ام القرای جهان اسلام را فراگرفته چه حسی دارید؟


پی نوشت سانچویی:ارباب هزاری گفتم خر منم ببر منطقه ویژه اقتصادی پارس.اگه خیر سرت حرف گوش کرده بودی الان این الاغ هم تشکیل خانواده داده بود

به بهانه جاعلان

من دارم کم کم متقاعد میشوم که بهترین راه حل گرفتن اسکار اینست که آدم فیلمی در مورد هولوکاست یا مهاجرت یهودیان در اثنای جنگ جهانی دوم بسازد و مستقیم برود به بهشت هالیوود.اصلن به روح هیچکاک قسم بند تنبان اعضای آکادمی یک جورهایی شل میشود وقتی میرسند به ماجرای یهود کشی.نمونه اش همین فیلم جاعلان که اسکار بهترین فیلم خارجی سال را گرفت.به سمع و نظر ملوکانه مان رسید و به هیچ وجه من الوجوه نمیشد بالاتر از یک فیلم خوش ساخت کاملن متوسط طبقه بندیش کرد

Tuesday, June 10, 2008

می لرزد دلم دستم

میان این بحبوحه بگیر وببند زندگی،با خودم فکر میکنم چقدر خوب چقدر خوب که تو هستی با من دلبرکم!


و فکر میکنم چقدر روزها احتمالن طعم خاکستر میدادند بی تو و تا چه حد حالا میشود در دل هر توفانی رفت به پشت گرمی رنگین کمان نگاه تو


دوستت دارم

سلام همزاد

در روم باستان معتقد بودند که هر آدمی همزادی دارد و همزادش مانند خودش است و از همین حرفها.جان؟ بله؟میفرمایید اعتقاد ندارید؟بنده کمترین هم تا امروز به این شکل ماجرا لااقل اعتقادی نداشتم تا اینکه ظرف پنج دقیقه گذشته کشف کردم که نخیر در واقع من دو نفرم.چه جوری من دو نفرم؟اینطوری که من همزادی دارم به نام مریم که مثل من فکر میکند،مثل من تمام اتفاقات ریز و درشت زندگی را تجربه کرده و  کلن عجیبن غریبا!اصلن اینطوری بگویم برایتان که وبلاگ من را خوانده اید کانهو وبلاگ ایشان را خوانده اید و یا بالعکس.در خاتمه الان من دچار تردید فرا روانشناسانه شدم که من نه منم نه من منم پس من کیم؟من امیرم مریمم صغرالسادات غضنفر منشم ها؟اصلن آن پشه ام یا آن پشه هم همین مریم است و اینها.جان من بروید وبلاگش را سیاحت کنید و فاتحه ای بخوانید برای روح بانی کپی پیست در وبلاگستان


پی نوشت احساسی:انقدر ماجرا مضحکه که نمیتونم حتی عصبانی شم.


پی نوشت نصیحت گونه:علیاحضرت مریم!اطمینان میدهم به تو که امیر شدن همچین فضیلت خاصی هم محسوب نمیشود.به جان عزیزت خودم از دست این امیر به عذابم شب و روز تو یکی فکر زندگی خودت باش!برو مریم باش!


پی نوشت از سر خود شیفتگی:اون برو مریم باش آخر رو خفن خوب اومدم نه؟


پی نوشت تصدق خودم بروم:ببین داش امیر چه معتبر شدی که ورژن تقلبیتم اومده بازار...تقبل الله!

Monday, June 9, 2008

جلجتا بدون توقف

آدم یک وقتهایی میگردد رسمن به دنبال گیره ای،رخت آویزی، چیزی بر دیوار خاکستری زندگی تا این شولای لعنت شده هراس و اضطرابش را برای چند لحظه،فقط چند لحظه هم که شده آویزان کند به جایی...که حمل نکند بر دوشش

Sunday, June 8, 2008

رفتیم تعطیلات با نادر ابراهیمی،برگشتیم بدون نادر ابراهیمی

١-بعد این چند روز تعطیلی سرکار آمدن به شدت امر خیش خراشما و دلخراشیست.یکهو میبینی کفشت توی پایت نمیرود یا چه میدانم صندلی هر روزه سیخ و میخ دار به نظر میرسد و هکذا...به جان کندن نشسته ام اینجا تا همین حالا


٢-ترگل در این پست آخرش در مورد عادت به تنهایی نوشته و آرامش خلوت خانه...انقدر این تجربه برایم ملموس است که حد ندارد.راستش دیگر داشتم نگران خودم میشدم از بس که دنبال این تنهایی میگردم در هر شرایطی.مواقعی واقعن پیش میاید برایم که اصلن مهم نیست جمعی که بینشانم چقدر دوست داشتنی اند و چقدر همه چیز خوب است،باتری های روح من تا حد مشخصی از حضور در جمع را میتوانند تحمل کنند و بعد حتمن برای شارژ شدن باید خلوتی باشد و خلوتگاهی


٣-نادر ابراهیمی هم رفت.هی دارم مینویسم چند خط و هی پاک میکنم.یک زمانی خیلی دوستش داشتم و این اواخر نه.مثل پدر بزرگی شده بود که فقط نصیحت بخوردت میداد با نوشته هایش و شعار کوبت میکرد.شعار هایی که برای افه آمدن میان جمع دوستان بیست سالگی خیلی هم معرکه بودند و حالا یاداوریشان هم خنده دار به نظر میرسد.نادر ابراهیمی یک جورهایی مثل کمونیسم است که میگفتند در مورد مرام اشتراکی اگر در بیست سالگی کمونیست نباشید قلب ندارید و اگر در چهل سالگی باز هم کمونیست باشید مغز ندارید.در هر حال نادر ابراهیمی گردن من یکی حق دارد.یک زمانی هی میخواندمش و بعد متر میکردم سر تا پای زندگیم را تا ببینم با اصول مندرج در نوشته هایش چقدر سازگارم و چقدر انحراف از معیار دارم.روحش شاد!


پی نوشت سانچویی:ارباب حالا اینا رو پشت سر روان شاد نمیگفتی یعنی در معرض خطر ابتلا به خناق بودی؟


پی نوشت انقلاب ما انفجار نور بود:جان من بروید این درفشانی ها را بخوانید و به روان پر فتوح بنیان گذار انقلاب درود بفرستید که چه سیستمی پایه ریزی کرده ماشاالله

Tuesday, June 3, 2008

در باب تعطیلات

آمده ام ولایت...این تعطیلان وبلاگ نیمه تعطیل هست تا بعد از آن مجددن حضوری دشمن شکن در عرصه وبلاگ نویسی داشته ،با نوآوری های خود اسباب شکوفایی هر چه بیشتر وبلاگستان را فراهم آورم و اجرکم عندالله محفوظا

Sunday, June 1, 2008

آداب می گساری

به دایی مرحومم که ویسکی خوردن با او نوعی تشرف به مردانگی بود برایم


١-به نظر من می گساری یک کار دلی است.مشروب می خوری برای آباد شدن دل پس در گام اول تا دلت نخواست می نزن.برای فراموش کردن غم و رفع خستگی و افه آمدن راه حل های بهتری هم شاید باشد پس همدلی را غنیمت بشمار در می خوارگی،یا تنها بشین بر سر سفره دختر رز یا با کسی که دلش مثل دل تو جهان را ترجمه کند دم به دم.


٢-سفره مزه باید رنگین باشد.یادت باشد به نیت مزه مزه کردن لذت مشروب میخوری نه برای مست شدن.سفره گشوده مزه میشود همتای سفره پهن دل و یادت میاندازد باز که با هر به سلامتی، داری دل میگذاری وسط.اینکه مزه چه باشد بر میگردد خیلی به اینکه مشروبت چیست.مثلن با ودکا آب انگور سیاه برای رقیق کردن مزه توام شود با کمی زیتون شور و اندکی کالباس مرغوب و چیپس تند فلفل و ماست خوب موسیر و...چه ها که نشود


٣-وقتی تنها می میزنی یا با رفیق ناب یا با یار جانی،جدا از حال و روزت مطمئنم که ته دلت شادی.این شادی صدای بیرونی میخواهد برای خودش.صدایی که توام شود با صدای جرینگ گیلاس ها وقتی میخورند به هم.مثلن شب سکوت کویر شجریان خوب ایده ایست برای زمان می گساری.وقتهایی که شجریان دارد میخواند«تو که نازنده بالا...»یا«ای عاشقان...» و یا...وقت مناسبیست برای به سلامتی گفتن.به سلامتی دلدار و خانواده و رفیق که می زدی یادم داده اند که پیک اخر را بخورم به سلامتی هر کسی که کسی را دوست دارد.میپرسی پس آن قسمت شب سکوت کویر که کلام ندارد چه؟


۴-وقتهایی که صدای شجریان نیست دقیقن هنگامیست که دل بدهی به کمانچه کلهر و دوتار حاج قربان.وقت وقت شعر است.شراب بی شعر اصلن مگر طعم هم دارد؟شعر خوب مزید مستیست چنانکه از جایی دیگر نمیدانی مست شعری یا مست می.به سلیقه ات کتاب شعری بگذار دم دست.من مثلن این شبها دو تا کتاب عباس صفاری اضافه شده اند به کتاب ابتهاج و شعر شاملو.بگذار موسیقی تو را ببرد و ریتم خواندن شعرت را تعیین کند.بلند بلند شعر بخوان و به تپق زدن هایت بخند.بودن را در یک کلام تمرین کن:بودنی که که از دل شعر و شراب سر راست میکند


۵-آخر ماجرا همان اول ماجراست.دلت که دید می در راه او خرج شده شاد میشود و شروع میکند به حرف زدن با تو.حالا وقت گوش کردن است و دلداری...یکدله باش با دلت و گوش کن به ندای درون.حرفهایی میشنوی که هرگز گمانش را نمیبردی از دل.این اوج لذت مستی است، نوشت باد...حرف آخر اینکه این حال نماندنیست.دل مبند بهش.لذتش را ببر ولی اسیرش نشو...باید که یاد بگیری به وقتش رهایش کنی و خلاص تا رهایت کند و خلاص!


همین