Saturday, October 21, 2017

نامۀ شانزدهم

برای میم چند هفته پیشتر گفتم که تمام نشانه‌های یک افسردگی جدی را در خودم می‌بینم. افسردگی تا پیش از سلطه یافتن قطعیش برخلاف چیزی که تصور می‌شود یک سیاهی همگن و گسترده نیست بلکه بیشتر شبیه حضور ابرهایی تیره در آسمان روان است که همه جا را تاریک می‌کنند ولی نمی‌بارند. چیزی در آدمی این ابرها را می‌بیند و در روشن کردن چراغ افراط می‌کند، چون از پیامدهای آن تاریکی در هراس است. آدمها پناه می‌برند به خور و خواب و خشم و شهوت، انگار که شبیه آن سکانس فیلم پاپیون می‌خواهی به بانی آن ابرهای تیره بفهمانی هی لعنتی من زنده‌ام. هر بار ابرها کمی دور می‌شوند ولی مجددا باز می‌گردند، این بار تیره و تاریک‌تر. این رفت و برگشت آن‌قدر طول می‌کشد تا فرا رسیدن روزی که دیگر جان جنگیدن نیست، همان وقت است که بی‌رمقی، اندوه و بی‌معنایی از گرفته‌ترین آسمانی که می‌شود تصورش کرد چون باران بر جان آدم می‌بارد، خیسی لزجی همۀ وجودت را فرامی‌گیرد، بعد ناگهان چشم باز می‌کنی و می‌بینی در ته چاهی گرفتاری، حالا می‌شود با خیال راحت افسرده خطابت کرد.
امروز دیگر احساس کردم آن پایینم، ته چاه. همه چیز خیلی تیره و خیلی تار است. صداهای اطرافم اذیتم می‌کنند، دلم نه خلوت که انزوا می‌خواهد. دوست ندارم برای بیرون آمدن از چاه هیچ تلاشی کنم، فقط دلم می‌خواهد روزگار با آدم‌ها و دغدغه‌هایش دست از سرم بردارند، بگذارند با خیال آسوده در بی‌زمان ترین تاریکی چسبناک جهان غوطه‌ور شوم... میم پیشنهاد دارو داد، همان چند هفتۀ پیش. برایش گفتم آدم بی‌دلیل افسرده نمی‌شود، چیزی درست نیست، چیزی که نمی‌دانم چیست و افسردگی قرار است به من بگوید آن چیز چیست. حرفم را قبول کرد، گفت فقط حواست باشد از زندگی نیفتی، گفتم بلدم، چرند گفتم لابد، یک‌جایی حواسم نبوده و افتاده‌ام، الان زندگی از من خیلی دور ایستاده است. مثل تو که دور ایستاده‌ای. چهار روز دیگر تولدت است، هشت روز دیگر سالگرد رفتنت. میم می‌گوید بخشی از افسردگی به همین خاطر است. به خاطر پاییز و تمام خاطراتش، پاییز و تمام فقدان‌هایش. نمی‌دانم حق دارد یا نه، قرار شد تا نیمۀ آبان صبر کنیم ببینیم چه می‌شود. سر خورده‌ام در یک دهلیز تاریک و همین‌طور در پیچ‌ُ واپیچش پایین‌تر می‌روم. هیچ جا نیستم، هیچ جا قرار ندارم، از طعم غذا بگیر تا شیرینی هماغوشی، جمله شده بی‌معنا، بودنِ بیهوده، رنج مکرر. یادت هست مدام برایت زر زر می‌کردم که زندگی یعنی تجربه کردن هر چیز ممکن؟ این هم یکی از ممکناتش خب
برای اولین بار دیگر دلم برایت تنگ نیست، در دلم جز شب هیچ چیز نیست. تو همیشه نور بودی پس طبیعی است که در این تاریکی گمت کنم. روزگار را ببین، من گم شده‌ام اما فکر می‌کنم تویی که نیستی.. بماند، دیشب داشتم فکر میکردم دی ماه که بیاید برای اولین بار از تو پرسال‌ترم برادر.

Wednesday, October 4, 2017

نامۀ پانزدهم

نمی‌دانم چه مرضی افتاد به جانم که رفتم سراغ عکس‌های فیس‌بوک و رسیدم به آن متن و عکسی که بعد رفتن تو گذاشته بودم؛ بدیهی بود که می‌رسیدم به آن‌جا، خود به خود غیب که نمی‌شوند، مثل همان تاریخ غریب هشت آبان که از روی تقویم محو نمی‌شود، هست و تا همیشه من مصلوبم به آن، به غیبت تو.
این که بگویم دلم برایت تنگ شده چیز جفنگی است. وقتی می‌شود این را گفت که فاصله‌ای باشد میان من و تو، آدمی به فاصله نگاه کند، و دلش تنگ شود برای نزدیکی، برای مجاورت. تو لحظه به لحظه، دم به دم، در منی، با منی. در اندوه و شادی، در شکست و پیروزی. در چنین یکی شدنی، دل‌تنگی بی معناست. بیشتر حالم شبیه گم شدن است، گم می‌شوم میان هزار چیز بی‌ربط، غریبه می‌شوم با خودم، و تو همیشه آن کسی بودی که در حضورت می‌شدم خودم را پیدا کنم، از نو خودم شوم. حالا خوب می‌دانم که نزدیکی هم مانند دوری گاهی آدم‌ها را کم‌رنگ می‌کند، چنان نزدیکی که گاهی نمی‌بینمت، نمی‌یابمت و سرگشتگی همین جاست که آغاز می‌شود...تنت را زمین بلعید و یادت را قلب من

Monday, August 28, 2017

نامۀ چهاردهم

گفته بود مستاصل است، جواب دادم فرض کن من چاه مدینه‌ات، هر وقت که دیدی زندگی خیلی سخت گرفت برایم بنویس، می‌خوانمت، سبک‌تر شدی شاید...حالا خودم همان جا ایستاده‌ام، مستاصلم، از ریشه در آمده و در این گسترۀ جهان، هر چه که نگاه می‌کنم امید هیچ تسلایی نیست. می‌دانم که می‌گذرد، می‌دانم که افتاده‌ام در چاهی و وجب به وجب دارم خودم را بالا می‌کشم و این هم فرسوده‌ام کرده و هم نازک با این همه گاهی این بی پناهی برابر شلتاق روزگار، خسته‌ام می‌کند.
 مساله‌ام این نیست که کسی را ندارم که بخواهد پناهم شود، مشکل دقیقا این است که کسی را ندارم که بتواند پناهم شود. این را انگار در این ده سال گذشته لااقل، فقط تو بلد بودی. با تو بود که می‌شد نشست، غر زد، گلایه کرد، گریست و تو جور عجیبی بلد بودی که بگذاری بشکنم و بعد تکه‌های شکسته‌ام را از جای‌جای زندگی برداری، بچسبانی به هم، تازه‌ام کنی و بگویی به سلامت. بلد بودی مرا، بی مزد و منت بلد بودی مرا.
 حرف یک‌سره بیهوده است وقتی که نیستی. دلم برای آن خش صدایت، آن بغض پنهان نگاهت، وقتی که با غم آدم‌های عزیزت روبرو می‌شدی تنگ است...دلم تنگ است برادر

Monday, July 31, 2017

نامۀ سیزدهم

خسته‌ام. این کلمه تا اخر متن می‌تواند از پی هم تکرار شود. کاغذها را سیاه کند. شبیه همان سکانس لعنتی فیلم شاینینگ که طرف فقط تایپ می‌کرد حوصله‌اش سر رفته... خب هر چه هم سعی کنم توضیح بدهم آن سکانس چقدر مهیب بود بی‌فایده است، دقیقا به همان اندازه به گمانم بی‌هوده است که بکوشم شفاف کنم با خسته‌ام دارم به چه حجمی از فرسودگی اشاره می‌کنم.
کلمه گم می‌کنم این روزها. بی کلمه شدن مرا می‌ترساند. نگرانم. این‌ها را هم لطفا به آن خستگی اضافه کن. همان‌طور که می‌بینی تمام بهانه‌های خراب کردن، فرار کردن، زیر همه چیز زدن؛ در من مهیا است. گاهی از خودم می‌پرسم این همۀ عمر که در حسرت آن گریز بودی، نمی‌ارزد که یک‌بار هم شده تجربه‌اش کنی؟
بگذاری همه چیز را و بروی، بروی جایی که در آن هیچ باشی و هیچ بودن یعنی همه چیز بودن، همه چیز شدن... مگر نه؟

Saturday, May 13, 2017

نامۀ دوازدهم

این چند روز هیاهوی انخابات هم بگذرد، بعد با خیال راحت برایش می‌نویسم: یار عزیز قامت‌بلندم

Wednesday, April 26, 2017

نامۀ یازدهم

لابد یک روزی هم می‌آید که از من بپرسی دقیقا کی فهمیدی که دوستش داری و من در جواب برایت می‌گویم همان شب اردیبهشتی که چنان از دستش خشمگین بودم که همۀ جانم می‌لرزید. میان همان هنگامۀ خشم نگاه به خودم کردم و گفتم کارت تمام شده پسر جان؛ فقط آدمی که دل به او داده‌ای می‌تواند این‌طور خشمگینت کند، فقط آدمی که دوستش داری ممکن است تو را به این ملتقای خشم و اندوه برساند.
هنوز برایش نگفته‌ام که دوستش دارم و لابد تا همین اردیبهشت تمام نشده آن جادویی‌ترین جملۀ جهان را برایش خواهم گفت. از نشانه‌های میان‌سالی شاید باشد که محتاجی مدام آن دوستت‌دارم رسیده تا سر زبانت را در خلوت خویش مزه مزه کنی تا از کیفیتش مطمئن باشی، از ماندنی بودنش، از اینکه دوستت دارم مرهمِ دلی می‌شود نه رنجوری جانی. یادت که نرفته من قبلا با دوستت دارم زخم زده‌ام، یادت که هست آدم‌ها گاهی با عجله در ابراز عاطفه‌ای که ماندگاریش قابل حساب نیست چطور تکه‌ای از دل دیگری را می‌کنند و برای همیشه ناسور می‌کنند؟ می‌دانم که یادت هست، می‌دانم که می‌دانی...

Monday, April 3, 2017

نامۀ دهم

یک‌جور خوشی آرامم و این آن‌قدر برایم تجربۀ جدیدی است که مدام دلم می‌خواهد درباره‌اش بنویسم، ازش حرف بزنم. نه که فکر کنی اندوه یا دل‌تنگی نیست، نه هر دو توامان در جانم حضور دارند. مثلا دیروز به اندازۀ نیمی از باران‌های این شهر، در سوگ نبودنت اشک ریختم. یا گهگاه دل تنگ شدن برای او، مانند مشتی می‌آید و قلبم را می‌فشارد. به رغم حس همۀ اینها، آرامم و همین شاید چنین برایم با ارزش شده که شگفت‌زده نگاهش می‌کنم و حظ می‌برم.
هنوز خیلی یادت می‌کنم، یادش می‌کنم. هنوز دلم بسیار برایت، برایش، تنگ می‌شود. میم همین چند روز پیش از من پرسید دلت دقیقا برای چه چیز او تنگ شده؟ یادم کشید به بوسه‌ها، شوخ‌طبعی‌های جسورانه و شکل غریبی که در تحسین کردنم داشت. بعد اما فکر کردم و دیدم بیش از هرچیزی دلم برای آن شکنندگی نجیبش تنگ می‌شود. یک‌جور خاصی آسیب‌پذیر بود و انگار رسالت زندگیش این بود که آن شکنندگی و آسیب‌پذیری را پشت گردن‌کشی و فاصله‌گذاری پنهان کند. خوب اگر که نمی‌شناختیش فکر می‌کردی آدمِ مغروری است که خودش را برتر از دیگران می‌بیند اما اصلا این‌طور نبود. پشت آن همه دور ایستادن‌ها و کم‌بودن‌ها، دخترک ترسیده‌ای حضور داشت که فقط نمی‌خواست درد بکشد، نمی‌خواست بشکند و راه حل لعنتیش برای درمان این درد، دور ماندن از هر چیزی بود که واقعا می‌خواست، هر چیزی که عمیقا خوشحالش می‌کرد. دردناک‌ترین بخش قصه برایم همین است که من این را می‌دیدم، می‌دانستم ولی دیگر توان تحملش را نداشتم.
یک‌بار برایش در آن زلال‌ترین لحظه‌هایی که میان دو انسان ممکن است رخ دهد گفتم که چه دلم پر می‌کشد که مجال دهد مراقبش باشم. نشد، دیگر قصۀ اینکه نخواست یا نتوانست فرع ماجراست. گمانم دارم اینها را به بهانۀ نوشتن برای تو، بلند بلند مرور می‌کنم تا بتوانم به تدریج از خشمی که نسبت به او دارم بگذرم. خشم هم شبیه شک، اقامت‌گاه موقت مفیدی است اما نباید که خانه شود، نباید که در جان آدم لانه کند. مرور آن شکنندگی پنهانش در یادم باعث می‌شود دیگر آن همه از نبودنش خشمگین نشوم، باعث می‌شود بتوانم دوباره دوستش داشته باشم بی آنکه بخواهمش. این جایی است که دلم می‌خواهد بتوانم بهش برسم. او مانند تو صاحب گران‌بهاترین گوشۀ قلب من است، عزیزترین بخش جانم و خشمگین بودن از او به مانند انکار این عزت و مرغوبیت است، انکاری که نتیجه‌اش لاجرم می‌شود بی برکت شدن.
تو نیستی، او نیست و من جور خوشی آرامم. خدا می‌داند البته که از چه طوفان‌ها برای رسیدن به این ساحل امن گذشته‌ام. بودی لابد از آن وقت‌ها می‌شد که برایم می‌نوشتی هیچکس را ندیده‌ای که مانند من شجاعانه زندگی را دوست داشته باشد... دلم بیش از هر چیزی برای این اغراق‌های رفیقانه‌ات تنگ است.

Saturday, March 18, 2017

نامۀ نهم

برای اولین بار تنها رفتم خانه‌ات؛ حدس بزن برای چه؟ که گلدان‌ها را آب بدهم. شک ندارم که همین حالا آن بالا داری می‌خندی. تمام آن چهل روز که چله نشستم در کنج خانه‌ات تا دل زخمی از نامردمیم قرار بگیرد به همه گفتیم من آمده‌ام تا  در غیابت گلدان‌هایت را آب بدهم. می‌بینی؟ شوخی‌های آدمی را گاهی روزگار به طرزی تلخ جدی می‌گیرد.
سختم بود تنها با نبودنت مواجه شوم از طرفی می‌دانستم باید این یک قدم را هم بردارم. رفتم آن اتاق آخر، همان‌جا که سازهایت را ردیف کنار هم تکیه داده‌ای به دیوار، تار و سه تار  و دف، جملگی منتظر. آن روز صبح حواسم نبود که وقتی پیکر بی‌جانت را در آغوش گرفتم و کشاندم تا آن‌جا، در واقع تو را در سایۀ این سازهاست که خوابانده‌ام، که نخستین تشییع‌کنندگانت آنها بوده‌اند. تار بی‌تو، سه‌تار بی‌تو، دف بی‌تو، ما بی‌تو. دراز کشیدم همان جا، زیر سایه‌سار سازها، تنم، تن تو شد، بیرون که آمدم جانم هم جای تو شده بود.
بسیار گریستم، برای تو، برای جای خالی او، برای نبودنت، نبودنش تا جایی که دیگر اشکی نماند. گلویم شور شده بود، انگار افتاده باشی در دریا و آب صدایت را در شوریش غرق کند. غرق شده بودم در غیبت شما. گذاشتم گریه مرا ببرد، گذاشتم که نومیدی را، حسرت را، خشم را، با خویش ببرد. از در خانه‌ات که بیرون آمدم برای اولین بار از ته دلم حس کردم که تمام شد، تمامش کردم، رها شدم. 
از در خانه‌ات که بیرون آمدم، نور نوازشم کرد، بهار شده بود ناگهان برادر.

Sunday, March 12, 2017

نامۀ هشتم

گاهی مچ خودم را می‌گیرم که مشغول حرف زدن با او هستم: گلایه می‌کنم، روزم را توضیح می‌دهم، ناز می‌کشم، اغوا می‌کنم. دیروز ولی موقع رانندگی یک لحظه خودم را در موقعیتی یافتم که دست راستم را برده‌ام سمت صورتش و با پشت انگشت‌ها، گونۀ چپش را آرام و ملایم نوازش کرده‌ام. می‌فهمی نوازش کردن صورت آدمی که نیست یعنی چه؟ می‌دانی دست کشیدن بر تنی که حضور ندارد چگونه است؟
من همۀ امیدم حالا فقط به توست، به تو که نیستی اما هستی. همۀ امیدم به توست که بفهمی، بدانی. گفته بودم برایت که رسد آدمی به جایی که از زندگان امید بر می‌دارد؟ رسیده‌ام به آن‌جا گمانم.

Monday, March 6, 2017

نامۀ هفتم

حیرت‌انگیز است که آدم گاهی چطور دلش ضعف می‌رود برای دوست داشتن، قلبت به نوک انگشتانت منتقل می‌شود و دوستت‌دارم است که از کلماتت می‌تراود. می‌بینی خودت را که پری از مهر و مطلوبت، داشتن محبوبی است که بشود در همین لحظۀ اکنون، در همین حال حاضر، به او گفت که می‌خواهمت... لحظاتی هست که در آن دوست داشتن حتا از دوست داشته شدن هم پربهاتر است؛ می‌خواهم این را برایت بگویم که آدمها در اوقاتی شبیه به این، بدترین اشتباهات عاطفی زندگی‌شان را مرتکب می‌شوند، آدم‌ها در چنین موقعیتی شبیه شیشۀ شکسته‌اند و همیشه چیزی را می‌بُرند: دستی را، دلی را، امیدی را...بیاموزی کاش که گاهی دور بمانی و دور نگهداری، بیاموزی کاش رفیق.

Sunday, February 26, 2017

نامۀ ششم

برایت بگویم مدت‌ها بود که این‌طور خشمگین نشده بودم، باورم می‌کنی؟ یکی از خالص‌ترین خشم‌هایی بود که تا کنون تجربه کردم. خشم در من می‌جوشید بی‌آنکه آغشته باشد به اندوه، حسرت یا حتا نفرت. فقط خشم بود و خودم را می‌دیدم که چطور می‌توانم به عصای این حس تکیه کنم و ویرانی به بار آورم. عمو کارل‌گوستاوم یک‌جایی نوشته: خشم تحت فشار قرار گرفتن بودن طبیعی ماست. الان جانش را ندارم که توضیح بدهم بودن طبیعی یعنی چه، اما حرفش را در مورد آن انفجار خشم کاملا می‌توانم بفهمم. باری به دوش خودم گذاشته بودم که از پسش بر نمیامدم، خودم را به بیابانی کشانده بودم که گذشتن از آن، توانی فزون‌تر از من لازم داشت و نمی‌خواستم بپذیرم که دیگر نمی‌توانم. آدم عاقل باید بلد باشد جایی شکست را بپذیرد. به موقع باور کردنِ باخت، باعث می‌شود بتوانی هزینه‌هایش را مدیریت کنی. این را از یاد برده بودم و آن خشمِ ناب، داشت نشانم می‌داد که دارم با خودم چه می‌کنم و چطور به فرو رفتن مشغولم. برخلافِ معمول که خشم از من هالک مهلکی می‌سازد که همیشه بابت تبعات رفتارش، پشیمان و عذرخواهم، این‌بار حالا چند روز بعدِ این تجربه، سر سوزنی پشیمانی احساس نمی‌کنم. جایت خالی بود که مرا ببینی. صبح نگاه کردم دیدم دستانم هنوز می‌لرزد. تنم گویی همچنان ارتعاشِ خشم را با خویش دارد و عجیب‌ترین قسمتش که حالم با خودِ خشمگینم خوب است...این زمستان هم می‌گذرد، خاطره می‌شود و سال‌ها بعد لابد این‌طور ازش یاد می‌کنم: زمستان سردی که خشم مرا گرم کرد.

Wednesday, February 15, 2017

نامۀ پنجم

زمان چه نسبیت عجیبی پیدا می‌کند گاهی. همین هفتۀ پیش بود که پشت چراغ قرمز پیاده‌اش کردم تا بدود و به قرارش برسد اما به گمانم عمری گذشته از آن لحظه. تماشایش کردم که ماشین را دور زد، به سمت پیاده‌رو رفت و دور شد. تماشا کردنش دلم را مچاله کرد، نه چون برنگشت و دست تکان نداد، نه. به خاطر اینکه به وضوح می‌دیدم شانه‌هایش چه سنگین است، منقبض و گرفته. هر که نداند تو خوب می‌دانی که  آدم گاهی چه بیش از شرایط معمول، احتیاج به سبک‌بالی دارد، به حس رها بودن، به بی‌لنگر شدن و چه تلخ‌روزگاری می‌شود وقتی که محتاجی به سبکی تا بتوانی جلوتر از خودت بدوی، ناگهان هزار وزنۀ مریی و نامریی، زمین‌گیر و سنگینت کند. می‌دیدم که نمی‌توانست بدود، می‌دانستم که دلش این دویدن را می‌خواهد، می‌دیدم که مستاصل است و هیچ‌کاری از دستم بر نمیامد.
برای تو هم هیچ کاری از دستم برنیامد. آخر هنرم شد این که آدم‌هایت را آرام کنم تا کمتر درد بکشند، تازه همین هم بیشتر گمانم توهم خودم است که ماله بکشم روی بی‌هودگیِ بودنم. روزگار قابلیت عجیبی دارد تا از هر کسی ماله‌کش حرفه‌ای بسازد. روزی ناگهان چشم باز می‌کنی و می‌بینی بام تا شام مشغول ماله‌کشیدنی؛ ماله روی نرسیدن، نداشتن، نشدن، نخواستن. او اما به رغم شانه‌های سنگینش، آن سوی توانایی توجیه‌گریِ من ایستاده. یعنی بودنش، نبودنش، رنجش، شادیش، سبکی و سنگینیِِ جانش؛ امانم نمی‌دهند که چشمانم را ببندم و با سفسطه یا به واسطۀ ور رفتن با کلمات و مفاهیم، از کنارش بگذرم. او چه در حضور و چه در غیاب، چشمانم را باز نگه می‌دارد و وادارم می‌کند که ببینم: او را، خویش را و جهان را. می‌بینی؟ بخواهم هم نمی‌توانم از روی رنج‌کشیدنش بپرم یا آن سنگینی شانه‌هایش را نبینم.
بگذریم... امروز فیلمی از مزارت دیدم، باران بی‌امان بر تو می‌بارید و صدای محزون زنی هم همراه این تصویر بود. برگ‌های درختِ بالای سرت خیس شده بود، آب قطره قطره روی سنگ مزارت می‌چکید و تو گمانم خوشحال بودی، خوبیش شاید این است که آن‌جا که تویی دیگر زمان نیست تا با نسبیتش، اندوهِ قلبِ آدمی را کش‌سان کند و بی‌پایان. تو جایی بیرون از زمان ایستاده‌ای و لابد ما را تماشا می‌کنی که کم‌کم کُند و فرسوده می‌شویم تا جایی که حتما روزی به سبکیِ حیرت‌انگیز جانِ تو، غبطه خواهیم خورد.



Thursday, January 12, 2017

نامۀ چهارم

حالم از این احوالات « ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گریند» است. دی‌شب برایت نوشتم این روزها دلم می‌خواهد همۀ حرف‌هایم را برای تو بگویم. به حقانیت کلامم کاش شک نکنی، وقتی بدانی که برایت نگفتم که که چه صبح دلگیری بود امروز و چه اندازه من دلم تنگ است.
شفیعی کدکنی، شعری دارد که بسیار دوستش دارم. می‌گوید آدمی را آب و نانی باید و آن‌گاه آوازی. یادش رفته حضرتش که تاکید کند: و البته آدمی را شانه‌های سبک باید و قلبی پر از خواستن. شب و روز، شب و روز از پی هم، با خودم می‌گویم مبادا که شانه‌هایت به واسطۀ خواستنی که در قلب من است سنگین شود.
حرف‌ها در جانم مدام می‌پیچند به هم، شفاف نیستند با این همه یک چیز را نشان می‌دهند. کار درست آن است که بروم و این کارِ درستِ لعنتی، چقدرِ چقدر دشوار است. « بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» می‌خواندم این چند شب. هر آدمی انگار هلیای خودش را دارد، نه؟ گاهی آدمی از فرطِ خواستن است که خسته‌جان می‌شود، دور باشد کاش این از تو.

Wednesday, January 4, 2017

نامۀ سوم

دو شب پیش بود که داشتم با خودم فکر می‌کردم حاضرم چه بهایی بدهم تا فقط یک بار، یک‌بار دیگر بنشینم رویرویت و برایت حرف بزنم، مثلا بگویم این روزها به تمامی قسمت شده‌ام میان تو و او. هر کدام‌تان انگار یک سوی جان من ایستادید اما در دورترین فاصله، در قلبم به هم می‌رسید. با تو به مرگ متصلم، به نیستی، به دل بریدن، به رفتن. با او اما هم‌آغوش زندگیم. مرا با خواستن، شوق، آرزو و هوس است که مرتبط نگه می‌دارد. اروس و تاناتوسید در ذهن من، غریزۀ زندگی، غریزۀ مرگ و بعد مدام با هم جا عوض می‌کنید. گاهی تو غایبی و من برای او از تو می‌گویم- مثل همین چند شب پیش که دادم داستانم را خواند- گاهی هم او غایب است و من برای تو از او حرف می‌زنم- مثل همان روز سرد آذر ماه، کنار مزارت.
تو به تمامی در زندگی من بوده‌ای و اکنون نیستی، او در زندگی من نبوده و اکنون به تمامی هست. هست؟ می‌خواهم که باشد. این را تو خوب می‌دانی، بهتر و بیشتر از هر کسی. بعد می‌دانی گاهی احتمال نبودنش که می‌چربد بر حضور، من به تمامی گرفتار نیستی می‌شوم. انگار کن که آن احتمال ضعیفِ بودنش، شبیه رشته‌ای است که مرا از این هزارتو بیرون می‌برد، هزارتویی که در مرکزش مرگ نشسته: به سان گرگی خون‌خواره، گرگی که تو را دریده...
گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید یک روزی در همین نزدیکی، دستم را اگر که گرفت، دستش را بردارم، بیاورمش آن‌جا، نزدیک تو، بالای مزارت و برایت بگویم ببین ما اینجاییم. و آن خیالِ «ما» این روزها جانِ جهان من است، شبیه او که جان است و جهان است. نگران نباش، دست بردار از جویدن سبیل، توهمی درباره‌اش ندارم. از یاد نبرده‌ام که تا کنون بابت این داستان تا چه حد به من رنج چشانده، نادیده نمی‌گیرم که اگر آمد و ماند، تا چه حد قابلیت آن را دارد تا به دردم بنشاند. من همۀ اینها را می‌دانم، کور شدنی در کار نیست، چشم‌هایم می‌بیند و به رغم این همه، هنوز و هم‌چنان جوری دوستش دارم که یگانه است و هیچ کم ندارد. حالاست که باید می‌بودی برادر تا برایت می‌گفتم این جا که ایستاده‌ام وادی حیرت است و من تا کنون در تمام عمرم این‌طور حیران نبوده‌ام.
گذشته از همۀ اینها، دلم آن‌قدر برایت تنگ شده که هر اشارۀ بی‌ربطی به تو، اشک را سرریز می‌کند. این را که دیگر خودت می‌دانی نه؟ هیچ‌وقت در تمام آن ایام، این همه دور نبوده‌ای و این‌همه نزدیک رفیق من.