Saturday, November 22, 2014

دوزخ دیروز

1- اولش، بودن سخت است. ابتدای از دست رفتن یک رابطه که تو برگ در آغوش بادی؛ لاک‌پشتی هستی بی‌لاک که هر نم باران ملایمی، پوستت را مثل روغن داغ سوراخ می‌کند. اولش همه چیز سخت است: حضور، غیاب، داشتن، نداشتن...بعد ناگزیری به زندگی. آن اشتیاق حیرت‌انگیزت برای بقا، برای زیستن، وا می‌داردت که به تدریج برگردی سراغ زندگی. و مواجه شوی با آدم‌ها، فضاها و زمان‌ها
2- دل‌دادگی لاجرم برایت مکان و زمان مقدس مشخص می‌کند. هر رابطه‌ای کعبهء خودش را دارد، بیت‌المقدس خود را، نوروز و رمضان خود را. جاهایی هستند که به واسطهء یادگار خاطرات تو با آن دیگری؛ محراب می‌شوند. زمان‌هایی هستند که در مرور بودن با هم، به« آن» تبدیل می‌شوند. مختصات رابطه‌ات وامی‌دارد تو را سال نویت را گاهی از آذر ماه شروع کنی، نمازت را سمت خیابان خیسی در یوسف‌آباد بخوانی، سووشون‌ات را در تیرماه به پا داری و... آن وقت، آن جا؛ برای تو و فقط تو حامل بار معنایی هستند که به زندگیت سازمان و جهت می‌بخشند. رابطه که بر باد می‌رود بازپس گرفتن زمان و زمین مقدس؛ تبدیل‌شان به تجربیاتی معمول؛ سخت‌ترین کار جهان است به گمانم
3- و تو در این کار تنهایی. مانند مرگ و تولد؛ مانند خود دل‌بستن حتا، تو در دل‌گسستن تنهایی. هیچ‌کس نمی‌داند معنای آن فضا و زمان برای تو چیست. نمی‌تواند که بداند و هیچ‌کس قادر نیست در گذار از این آتش همراهیت کند. مانند تجربهء تولد و مرگ، تو محکومی به تنهایی
4- ذره ذره ضجه می‌زنی، رنج می‌کشی، به نبرد خاطرات گداخته‌ات می‌روی و اندک‌اندک شهر و تقویمت را بازپس می‌گیری... به بهای درد، به بهای رنج، به بهای جان... زمان و زمین باز برایت آغوش می‌گشایند و همان می‌شوند که هستند اما هنوز انگار ناتمامی
5- هر رابطه‌ای بهشت خودش را دارد. بهشتی که در آن تمامیتی از لذت و امنیت را چشیده‌ای بی‌تکرار. بهشتی که ورای زمان و مکان مقدس رابطه است حتا. پردیسی که هنگام کام گرفتن از آن، بی‌خبری قرار است روزی نه‌چندان دور، دوزخ تو باشد. که شنیدن نامش، روحت را به بند بکشد و دیدن تصاویرش شکنجه‌ات کند
6- سفر به بهشت دوزخی... به گمانم این خوان آخر است، نهایت رستاخیزت. که ثابت کنی به خودت، خواسته‌ای و برخاسته‌ای. که سرپایی اکنون و حرمت ققنوس کهنه به‌جا، باز نو به جهان آمده‌ای... آن‌جاست که فردانیت تو در انتظارت است، آخرین نبرد گریزناپذیر روحت برای احیای خود، برای رهایی از رنج و آشتی با خویش
7- آخرش، بودن سخت است. زمان‌ خط ممتد کسالت‌آوری است و مکان حضوری بی‌هوده با خشت‌های خاکستری. خودت را که پس بگیری تازه رسیده‌ای به آن هیچ بزرگ که همه چیز از دل آن بیرون می‌آید. بعد باز تو فرصت خواهی داشت قبلهء جدید خودت را بسازی، نوروز تازه‌ات را تجربه کنی، وقت و فضای مقدست را بازیابی و بهشت جانت را کشف کنی... این پاداش سفر به دوزخ دیروز است

Wednesday, November 19, 2014

زیبایی

زیبایی خلاقیت آدمی را زایا می‌سازد. در پرتو حضور امر زیبا؛ تو نه فقط قادر که گاه ناچاری به بازآفرینی زیبایی. زیبایی سرشارت می‌کند، وامی‌داردت که جهان را زیبا ببینی، زیبا بنویسی، زیبا بیاندیشی. زیبایی خودش را تکثیر می‌کند، از دل خودش اوج می‌گیرد و بیش می‌شود. بی‌هوده نیست که در اساطیر یونانی؛ آفرودیت ایزدبانوی توامان زیبایی و خلاقیت است. 
زیبایی زمان را متوقف می‌کند. در محضر امر زیبا، تو چشندهء جاودانگی هستی، آنِ نازنین زیبایی، زمان را مه‌آلود و ساعت را سردرگم می‌کند. ساعتی، ثانیه‌ایست و دقیقه‌ای، عمری
زیبایی رقیقت می‌کند. وادارت می‌کند به عاطفه، به خندیدن، به گریستن. زیبایی بیرونت می‌آورد از آن حصار جعلی هویت که چون تار تنیده‌ای دور خودت. زیبایی تو را تو می‌کند، خویشتن خویش، آن که در حقیقت هستی... زیبایی وا می‌دارد تو را که زایندهء خویشتن باشی، که زندگیت بشود ترانه و تو شاعر شعر زندگیت شوی؛ که باز از آنِ خویشتن باشی، غربتت تمام و جانت پربرکت
زیبایی...

که چشم‌هاش می‌کشت تو را و زنده‌ات می‌کرد زیباتر؛ گونه‌هایش به رنگ سیب سرخ حوا بود و فتوای جنونی متبرک می‌داد و آن بازی نور و سایه روی صورتش، روز و شبت را پرمعنا می‌کرد

Tuesday, November 18, 2014

دست‌ها

1- برای من کمی از دست‌هایت را بفرست*
2- رو به نور، پشت به من ایستاده بود. هیبت تاریکی می‌دیدم ازو، چیزی را بهانه کرده بودم که بروم اتاقش، مثل همیشهء آن ایام حرف بزنیم، بخندیم و برگردم کار اما با سنگین بودن فضا، لبخندم ماسید. بزرگتر بود به سال از من. جرات نکردم چیزی بپرسم، جرات نکردم حتا از اتاق بیرون بروم. آهسته و سنگین برگشت سمت من. چشم‌هاش خیس بود، دستانش لرزان؛ دستانش را گرفت سمت من، پرسید: زشتن؟ فقط توانستم سر تکان بدهم که نه. چنین گفتگوهایی هرگز بین ما نبود. سرفه کرد، از آن سرفه‌ها که بناست مانعی باشند برابر سرریز شدن اشک؛ نه با من که فضای خالی بین ما حرف می‌زد: براش نوشته عاشق دستاشه، برای اون بی‌شرف نوشته شیفتهء رگ برجستهء روی دستشه وقتی که نوازشش می‌کنه... زمان‌هایی هست که زمین باید دهان باز کند و آدمی را با تمام گذشته و حالش ببلعد و زمین هماره نارفیق است، دریغ می‌کند. 
3- به چند هفته نکشید که رفت. یک استعفای چندخطی نوشت، گذاشت توی پاکت ظهر پنج شنبه داد به سرایدار و خلاص. نه تلفن جواب داد نه هیچ؛ چنان گم شد که انگار اصلا از مادر نزاد. چند ماه بعد همسرش آمد شرکت، پیگیر کارهای مالی سنوات و غیره. تمام مدتی که در شرکت بود، دست‌هایم را از جیبم بیرون نیاوردم. انگاربا نشان ندادن دستانم به او، داشتم از آخرین ذرهء ممکن رفاقتم، مراقبت می‌کردم.
4- سال‌ها گذشته، گاهی نگاه می‌کنم به دست‌هام: انگشت‌های کوتاه، بی‌هیچ رگ برجسته‌ای در هیچ کجا؛ و دردم می‌آید. گاهی تحقیر مسری است. ذلیل شدن آن دیگری لعنتی‌وار، رسوب می‌کند در رگانت، می‌سوزی بی‌آنکه آتشی در بین باشد. وقت‌هایی هست که چشم باز می‌کنی و می‌بینی به صلیب رنج دیگری مصلوبی... سال‌ها و سال‌ها
5- و دستانت با دست‌های من آشناست**


* حافظ موسوی
** احمد شاملو

Wednesday, November 12, 2014

لنگر کلمات

به دوست نداشتن که عادت کردی، دوست داشتن سخت دشوار است. همین یک جمله را در ذهن دارم و دیگر هیچ اما دلم نوشتن می‌خواهد. نوشتن برای آدمی مثل من لنگر است، نگهت می‌دارد روی زمین، پابرجایت می‌کند روی واقعیت. جهان از پشت فیلتر کلمات، ناگهان وهم‌آلود بودن هراس‌انگیزش را از دست می‌دهد و تو به واسطهء جادوی واژه‌ها، قادری خودت را در مختصات بودنت تعریف کنی: که کجایی، کیستی و به چه کاری.
نوشته‌ام قبلا هم، آدم کلمه که باشی، نان و جان‌ات می‌شوند لغات. بی‌نوشتن سردرگمی، گرفتار مه. از احوالاتت فقط می‌دانی که هیچ نمی‌دانی. کلمات نور هدایت‌گر تو هستند در جهان بیرون و دنیای درون. وقتی مهربان می‌شوند، وقتی نازک‌طبعند، هنگامی که درشت‌خو و ستیزه‌گرند به یادت می‌آورند به چه حالی و چرا.
با کلمات زخم می‌زنی: به خودت یا دیگری. به میانجی‌گری آنهاست که مهر می‌گستری یا دل می‌بُرّی. با نوشتن است که خودت را ذره‌ذره، کشف می‌کنی. اهل قبیلهء کلمه، خویشتن را نه در آیینهء چشمان دیگری که در واژه‌های نوشتار خویش بازمی‌یابند، می‌شناسند، دوست می‌دارند یا دشمن فرض می‌کنند.
گفت آن‌قدر خودت را دوست نداری که نجات دادن خودت برایت حساب نیست، که به چشمت نمی‌آید. برایش نگفتم که چه کلمات رنجیده بودند از من، که در آیینهء آن واژه‌ها چیزی نمی‌یافتم برای تنها نشدن از خود؛ به جایش گفتم ببین : به دوست نداشتن که عادت کردی، دوست داشتن سخت دشوار است.

Saturday, November 1, 2014

از عشق و ملال

دکتر آرش نراقی در شماره شانزده دو‌ماهنامهء اندیشهء پویا ؛ نوشتهء معرکه‌ای دارد در باب ملال. آنجا می‌نویسد که چگونه لمس شدن آدمی توسط امر مقدس، به شکل رایج و تکراری فضا- زمان ، شکلی دگر می‌بخشد به گونه‌ای که فضا به محراب بدل شده و زمان به وقت و آن ، تغییر هویت می‌دهد
لب کلام به گمانم این است: ما آدمیان اسیر ملالیم مگر اینکه از سوی نیرویی بیرون هستی اربعه در اربعه‌مان لمس شویم و در آن هنگام همه‌چیز معنا می‌یابد، تجربهء حضور نیرویی فراتر از ما به زندگی‌مان شکل، نظم و هویت می‌دهد. بدل می‌شود به تجربه‌ای که بودن ما مانند دانه‌های تسبیح، به دورش گرد می‌آید، منسجم شده، معنا می‌یابد. حالا چه رنج بکشی و چه لذت ببری؛ جهانت، زیستت، بودنت؛ معنا دارد و در آنجا که معناست، ملال وارد نخواهد شد
به تجربه‌های لمس شدن توسط تقدس که فکر می‌کردم، دل‌سپردن را مشترک‌ترینش یافتم میان آدمیان. وقتی دل‌می‌گماری بر کسی، جهان تغییر می‌کند، تو تغییر می‌کنی و لاجرم زندگیت نیز دگرگون خواهد شد. دیگر خاتمهء کار روزانه، فقط به منزل رفتن نیست؛ حضور آن دیگری منزل را به خانه بدل کرده: امن و گرم. صبح فقط زمان آماده شدن برای کار روزانه نیست، آنی است که آن دیگری دلبند تو، چشمانش را گشوده، ظهر فقط وقت ناهار نیست، حالا زمانی است که منتظر نشان و پیامی از یاری...عشق مثل یک معنابخشِ سازمان‌دهنده؛ ناگهان همه چیز را شخم می‌زند از جمله عادت‌هایت را و ترک عادت نخستین گام رهاشدن از ملال است... عشق انحنایی در مختصات فضا- زمان ایجاد می‌کند که انگار ما را پرت می‌کند به جهانی دیگر، به جهانی موازی که در آن لذت و رنج، خوش و ناخوشی؛ هر دو عمیق‌تر و قوی‌ترند که این خود پایان ملال است

Sunday, October 26, 2014

کاش بگذاری که دردت برود

گاهی زندگی سخت بی‌رحم است. به امن‌ترین بخش خلوتت دست‌درازی می‌کند و آن را می‌ستاند که بودنش خود امنیت تو بود. گاهی روزگار همان را می‌برد که وجودش، حضورش ؛جانت را روشن می‌کرد و حالا تو مانده‌ای با خانهء تاریک. برایم بگو کدام ماست که غلام خانه‌های روشن نباشد؟
جای خالی هرگز پر نمی‌شود و حقیقت دارد: « اون که رفته دیگه هیچ‌وقت نمیاد ». ماییم و تهیای قلب خویش در سوگ آنکه دیدارش نیاز و نماز هر روزمان بود. من می‌دانم که نخست درد است. شک می‌کنی به همه چیز، به دوستی آنکه رفته، به عدالت تقدیر، به ارزش زیستن؛ شک می‌کنی که درد استخوان‌شکن است و طاقت‌سوز. بگذار بگویم برایت، چاره‌ای جز درد کشیدن نیست. تو بگو حکایت انگشت سوخته؛ باید آنقدر بسوزد که دیگر نسوزد.
درد اما می‌گذرد. می‌گذرد؟ اگر که ما بگذاریم، که رهایش کنیم تا برود. درد پرنده است، اهل ماندن نیست، ذاتش مهاجر است. ماییم که گاهی دل را قفس می‌کنیم تا درد را نگاه داریم که درد کشیدن برای‌مان می‌شود رشته‌ای برای وصل به دوست، به آنکه رفته... درد گاهی لعنتی‌طور، می‌شود دلیل وفاداری ما به آنکه که فقدانش جان‌مان را تاریک کرده و از همین جا ساختن قفس شکل می‌گیرد. آنچه که باید می‌رفت، می‌ماند و رفتنی به ماندن وادار شده، چون نفرینی همیشه گریبانگیر است.
باید به وقتش گذاشت درد برود. برود و خویشتن قدیمی ما را با خود ببرد. آنچه که همیشه ماندنی‌ست اندوه است. اندوه بر خلاف درد، ما را به فریاد وا نمی‌دارد، راه نفس نمی‌بندد، شوق زندگی نمی‌ستاند. اندوه یار مهربان همراهی است که به وقت دل‌تنگی،  قلبت را می‌فشارد و یاداوری می‌کند اگر دوست نیست، یادگارش هست؛ همیشه هست، هماره خواهد بود: ما تا همیشه وارثان اندوهیم.
باید گذاشت که درد به اندوه بدل شود؛ باید در قفس درد را گشود و مجالی مهیا کرد تا پرندهء درد جایش را به درخت اندوه بدهد بعد می‌بینی کم‌کم اندوه دستت را می‌گذارد در دست شوق. می‌بینی که جهان نیمهء روشنی هم دارد که از قضا سخت خواستنی است: که رنگ هست، سرود، شعر و بوسه
کاش بگذاری که دردت برود

Thursday, October 16, 2014

در ستایش ویرجینیا

1- Masters of sex اسم غلط اندازی دارد و ندارد. از یک طرف گمان می‌بری با اساتید اهل فن در حوزهء هماغوشی طرفی و از سوی دیگر واقعا زندگی آدمی را به تماشا می‌نشینی که بسیاری از دانسته‌های علمی انسان در باب سکس مدیون پژوهش‌های اوست: بیل مسترز
2- آیا ما واقعا بخاطر بیل مسترز سریال را می‌بینیم؟ شما را نمی‌دانم اما من بخاطر ویرجینیا است که تماشاگر این سریالم. بازیگر زن مقابل بیل مسترز که لیزی کاپلان نقشش را ایفا می‌کند. مساله صرفا جذابیت تنانه نیست. ویرجینیا « آن » دارد، شبیه همان که حافظ می‌گفت: بندهء طلعت آن باش که آنی دارد
3- زیبایی؟ پابلو نرودا را بطلبیم به کمک تا بگوید بسیارند از تو زیباتر، از تو بلندتر اما بانو تویی... و ویرجینیا بانوست. مبهوت می‌شوی برابر زیباییش، مقهور هوشمندی و مرعوب جسارتش، و در مهربانیش مادرانگی مستدامی وجود دارد که آرزوی هر مردی است: از تو مراقبت کند بی‌آنکه نگران محصور و گرفتار شدن باشی
4- یونگ از زنانی حرف می‌زد به نام زنان آنیمایی. به طور خلاصه معتقد بود بعضی زنان توانایی آن را دارند که فرافکنی آنیمای مردانه را به طور غریزی دریافته و همان تصویری را نشان آن مرد دهند که او به عنوان زن اثیری و غایت خواسته‌اش از جهان زنانه، به ذهن دارد. ویرجینیا زن آنیمایی است. تلفیق حیرت‌انگیز زیبایی، هوشمندی و مهربانی مادرانه در او، چنان جذاب است که هر مردی نقشی از آنیمای خویش را در آیینهء جان ویرجینیا خواهد دید و لاجرم جذب خواهد شد
5- ویرجینیا دور از دسترس است. زن آنیمایی هماره نقشی غیر انسانی بر روح طرف مقابل حک می‌کند. چیزی از جنس نگرانی: ناکافی بودن، از دست دادن کنترل و ترک شدن. ویرجینیا مانند معنای نامش باکرهء ابدی است. اهمیتی ندارد با چند نفر بوده یا چطور بوده؛ جایی از روح زن آنیمایی همواره دور از دسترس و باکره، بدون امکان لمس باقی می‌ماند. غریزه مردانه این را می‌فهمد، می‌ترسد و می‌رمد اما روح مرد مانند بومرنگ باز به زن آنیمایی باز می‌گردد. شور شهد حضور چنین زنی، غیر قابل جایگزینی است. هیچ چیز دیگری با این شدت به بودن مرد معنا نمی‌بخشد و این اشتیاق هماره بر آن ترس ترک و تنهایی، می‌چربد
5- این می‌شود که بیل مسترز می‌رود و برمی‌گردد. می‌پندارد که رها کرده اما تنها می‌شود. تنها و بیگانه با خویش که انگار حضور ویرجینیا، کتیبهء رمزنگاری شدهء روح او را قابل فهم و معنا می‌سازد. قبل از او ایتان در همین وادی سرگردان است، بعد آنها هم حتما مردانی در آغوش ویرجینیا،هم‌آغوش حسرت خواهند شد، دست‌خوش داشتن و نداشتن توامان ویرجینیا
6- مهم نیست که نام سریال چیست. داستان حکایت دایرهء نامریی اطراف ویرجینیا است. مردانی که در مرکز دایره ذوب می‌شوند، یا به خیال خام خویش دور می‌شوند از او، بی‌آنکه بدانند حد نهایی دور شدن‌شان محیط دایره‌ای است به مرکزیت ویرجینیا... پس از تجربهء لمس توسط چنین زنی، زندگی مرد هرگز شبیه قبل نمی‌شود. از بهتر و بدتر بودن حرف نمی‌زنم، به تغییر اشاره می‌کنم. تغییری که قابلیت تبدیل پسربچه به مرد و یا خلافش، تبدیل مرد به پسربچه را دارد
7- ویرجینیا تمامیت رویای مردانه است و کدام ماست که نداند زیباترین رویاها، حامل بذر ترسناک‌ترین کابوس‌هایند؟