Monday, May 21, 2018

نامه بیست و دوم

آن اولش برایش نوشته بود ما همه در یک راه گم شدیم و من حس کردم چه همین همه حرفهاست.
 دیروز بعد از مدتها جرات کردم حرفش را با کسی بزنم. به مادرم گفتم. اولش چنان خونسرد و آرام بودم که خودم هم گمان کردم دیگر توانسته‌ام از پس یک ماه انکار مدیریتش کنم ولی بعد وقتی خواستم بگویم دعا کن برایش، برای‌مان؛ بغضم گرفت، صدایم در گلو شکست، او هم که باهوش و بلد، به رویم نیاورد هیچ که فهمیده فقط موقع خداحافظی گفت خیالم راحت باشد که خیلی به خودت سخت نمی‌گیری؟ گفتم راحت باشد. واقعا هم سخت نمی‌گیرم ولی برابر درد آدم همیشه بی‌دفاع است، می‌دانی که...
شیراز که بودم، موقع پرسه زدن دیدم تابلویی سر خیابانی هست که ادعا می‌کند مقبره شیخ روزبهان آنجاست، اولش فکر کردم دارد درباره روزبهان دیگری حرف می‌زند نه نویسنده عبهر العاشقین بعد جستجو کردم دیدم خودش است. رفتم سمت مقبره و قفل و بسته یافتمش. همان پشت در ایستادم و دل دادم به شیخ. گفتم ببین اسفند دو سال پیش بولحسن دردم را برداشت، امسال قسمتم تو شده‌ای، من او را از تو می‌خواهم، به ما بازش بده، پای دل‌سوخته‌مان بایست، رهایمان نکن...بعد  نور صورتم را روشن کرد یا دلم خواست که فرض کنم این طور شده است.
برابر آن امامزاده کوچک مسجد نصیر اما از چیزی دیگری حرف زدم. خالص‌ترین بودم برای چند لحظه، آنقدر خالص و مخلص که بتوانی پشت هر گفته و ناگفته‌ات را ببینی.آنجا که به تمامی باطن بودم و جان، دیدمت که چطور در بطن هر رنج و هر شادی منی. بذری هستی که اندوه و شوق از تو اوج می‌گیرد، بزرگ می‌شود. با تو تن زمین را دوست می‌دارد با تو روح رفیق می‌شود با آسمان...با تو.
آن اخرش برایش نوشته بود ما همه عمر برمی‌گردیم اما در خیال خود رفته‌ایم.

Monday, April 30, 2018

نامه بیست‌ویکم

یک جایی مسکوب در سوگ هوشنگ مافی نوشته:« هوشنگ احمق! چرا مردی؟»...دیدم الان فقط می‌خواهم یقه‌ات را بگیرم و از تو بپرسم آخر رفیق من چرا مردی؟...خب البته بابت این سوال چندان توقع جواب ندارم. جفنگ بافتن است که فرض کنم احاطه شدن این روزهایم با مرگ، فقط به رفتن تو ربط  دارد. باورت می‌شود که شد یک سال و نیم؟ گمانم فقط دلم برایت خیلی تنگ شده. چند روز دیگر می‌شود جام جهانی. چهار سال پیشتر همین روزها چله نشستم پیش تو، مست کردیم، فوتبال دیدیم، کری خواندیم، غصه خوردیم...فینال را یادت هست وسطش هر دو خوابمان برد و صبح دربه‌در دنبال این بودیم که بفهمیم برنده کیست؟ یادت هست لابد. من کلا این روزها به همین یاد است که دل خوش کرده‌ام

Saturday, April 28, 2018

نامه بیستم

کلی کلمه در ذهنم بود که بیایم و اینجا برایت بنویسم. دقیقش را بخواهی بدانی تمام مسیر از خانه تا شرکت را فقط بغض داشتم و کلمه. از آن روز کذایی که صبح‌دم تماس گرفت و قصه را گفت تا همین حالا با هیچ‌کس درباره‌اش حرف نزدم. فقط سراغ کسی رفتم که به سبب تخصص پزشکیش می‌توانست تصویر دقیقی از اتفاق برایم ترسیم کند، آن آدم هم چیزهای مهیبی گفت. دل‌دل کردم که به او بگویم یا نه، بعد دیدم دانستنش کمکی نمی‌کند. روند درمان که همین است، بقیه‌اش را هم لابد باید امیدوار بود و جنگید. خودم اما از درون متلاشیم. به یاد ندارم در همه عمر که این همه از یاداوری رنجی گریخته باشم. به هزار در می‌زنم که از یاد ببرم اما نمی‌شود.
هزاری هم به خودت مدام متذکر شوی که زندگی عادلانه و منصفانه نیست باز بعضی دردها وادارت می‌کند به گلایه، به حق ما این نبود. حتا در روزهای سوگواری برای تو هم این همه حس نمی‌کردم که به مرگ نزدیکم. گفتن ندارد که از جفنگیاتی شبیه میل به خودکشی و اینها حرف نمی‌زنم؛ منظورم از نزدیکی به مرگ، فاصله گرفتن از هر آن چیزی است که شبیه یک اتفاق خوب، جانت را جلا دهد تا بشود زندگی را دوست گرفت. عکس‌هایش را تماشا می‌کنم و مشتی قلبم را می‌فشارد؛ عکس‌هایش را با تو می‌بینم و درد دوان دوان از تمام تنم می‌گذرد. باید امیدوار بمانیم، باید طاقت بیاوریم، باید... از باید اما خسته‌ام برادر؛ کلا خسته‌ام برادر.

Tuesday, April 17, 2018

نامه نوزدهم

 دیشب خواب دیدم که رفته‌ام خانه، مادرم محکم در آغوشم گرفته و نگران پرسیده خوبی؟ در خواب سعی داشتم آسوده خاطرش کنم و بگویم نگران نباش، آرامم این روزها... در بیداری هم به گمانم آرامم این روزها. بهانه‌های کوچکی جستجو می‌کنم برای خوشی. چند صباحی پیکی بلایندرز، این ایام در حال و هوای جوانی شاهرخ مسکوب، سفر شیراز و...این دو سه ماه، تلخ و سخت گذشت. تماشای درد آدمهای عزیزم برایم سخت است، تماشای دردشان وقتی خودم باعث و بانیش باشم دوچندان سخت‌تر. مدتی در تردید نفس می‌کشیدم و با ابهام زندگی می‌کردم؛ حالا هر چند سخت به گمانم کمی آرامم.
 نیستی که زمانه را ببینی و الا لابد تصدیق می‌کردی که این حس آرامش از جنس آن تن دادن به تقدیر که همیشه ملامتش می‌کردی نیست، بیشتر چیزی شبیه سنگر ساختن است برابر تمام آن فشارهای درونی و بیرونی. «در حال و هوا» را دارم نرم نرم و کم کم می‌خوانم، شبیه همان کاری که با «روزها در راه» کرده بودم، این‌طور بیشتر می‌چسبد به جانم. رسیده‌ام به جایی که شاهرخ از وسوسه نوشتن درباره جلال‌الدین خوارزمشاه حرف می‌نویسد؛ شاید شبیه همان کاری که چند سال بعدترش با سیاوش انجام داد. به فکر افتادم اگر دلم بخواهد برای یک شخصیت یا یک روایت کاری کنم شبیه سوگ سیاوش مسکوب، سراغ چه چیزی می‌روم و جواب بی‌تردید یوسف است. یک جایی، یک وقتی، بالاخره من این بار کتاب کنعان را بر زمین می‌گذارم، اجل اگر که مجالم دهد. به تو که امان نداد، صبر کنیم و ببینیم با من چه می‌کند.
پیغام فرستاده بودی که آدم درد را خفه نمی‌کند، دوا می‌کند وگرنه درد از پا می‌اندازدت. یک ماه است که فکر می‌کنم به بیان کردن و شفا یافتنش؛ راه نیست، انگار که هیچ راه نیست. اگر قرار است از چیزی بمیرم، دلم می‌خواهد که از همین پُری باشد، در همین سرشاری باشد. بعدش هم ما را ز سر بریده نترسان برادر؛ مرا از مردن نترسان هیچ، چنان زندگی کرده‌ام که دلم را خیال مرگ ویران نکند. این بار که خواستی به چیزی تشویقم کنی با من از زندگی بگو، از آسمان، از همان درختی که سایه افکنده بر سرت و ریشه دوانده در دلت؛ این‌طور به گمانم بیشتر کار می‌کند.

Saturday, March 10, 2018

نامه هجدهم

چشم باز می‌کنی و می‌بینی جایی که ایستاده‌ای لبۀ انزواست. این انزوا که از آن حرف می‌زنم شبیه فرسودگی است در حضور دیگری و این دیگری که از آن حرف می‌زنم از عزیزترین آدمهایم شروع می‌شود و می‌رسد به دورترین معاشرهایم. یک‌جور لبریز بودن خاص است از خویش. جانم برای هیچ کسی جا ندارد انگار، پرم از خودم: خودخواه، کم‌طاقت و بی‌تحمل. لابد باید بروم گوشه، بگذارم کم‌کم و به تدریج این همه پری در من ته‌نشین شود، رسوب کند و آهسته آهسته و اندک اندک دوباره برای آدمهایم جا باز شود. چند هفته، چند ماه، چند سال؟ هیچ ایده‌ای ندارم که چقدر زمان می‌برد و چطور می‌گذرد؛ فقط این را می‌دانم که اجتناب‌ناپذیر است.
یک‌بار قبلا نوشته بودم که انزوا وقتی که که گریزناپذیر است شبیه‌ترین می‌شود به تبعید، حالا هم همان. باید تن بدهم به تبعید و بهایش را هم بپردازم و بگذارم تیغ تنهایی بارها و بارها در آن اندک مواردی که شبیه هر انسانی به حضور دیگری نیاز دارم، جانم را بخراشد، باید تحمل کنم تا بگذرد. در وضعیتی هستم که با نزدیک بودن بیشتر درد نصیب آدمهایم می‌کنم تا با دور بودن، دور شدن. این وسط اما تنها چیزی که همراهم هست یاد توست، یاد تمام کسانی که دوستم داشته‌اند و دوست‌شان داشته‌ام. یاد شبیه آب از میان تمام صخره‌های سخت جانم راه باز می‌کند و می‌رسد به قلبم تا در این دوران انزوا و تبعید، زنده نگهش دارد. گمانم به همین دخیل بسته‌ام تا این ایام هم بگذرد.

Tuesday, November 28, 2017

نامۀ هفدهم

فقط می‌شد برای تو گفت که چقدر خسته‌ام، چقدر تنها خسته‌ام. نشستم کنار مزارت و حرف زدیم. آن موقع هنوز نمیدانستم قرار است چه همه چیز سخت‌تر شود، گمانم باید دوباره شال و کلاه کنم بیایم سنندج، برایت اوضاع را بگویم، بشنوی و از آن نگاه‌های خاص خودت خرجم کنی که پر بود از اشک و بغض، از آن نگاه‌هایی که وقتی آدم‌های عزیزت جایی گرفتار می‌شدند و تو کاری از دستت برنمی‌آمد مهمان چشمانت می‌شد.
خلاصه که برادر اسم این یک سال و اندی که گذشت را می‌شود با خیال آسوده گذاشت ایام از دست دادن، همین‌طور مدام به روزگار باختم. تو را، دلم را، بسیاری چیزها که این سالها به جان کندن جمع کرده بودم، اعتبارم نزد خودم... فهرستش لعنتی مثل صابون همین‌طور کف می‌کند و زیاد می‌شود. کف کرده و زیاد شده، کف بر دهان آورده‌ و خسته شده‌ام.
ف را که یادت هست، امروز برداشت برایم بی‌مقدمه و بی‌جهت نوشت:« تو رو خدا خسته نشو». برایش از همین جوابهای جفنگی نوشتم که این مواقع به آدمهایم تحویل می‌دهم. خستگی و فرسودگی را اگر که می‌شد توضیح داد دیگر اسم و رسم‌شان این نبود. یادت هست آن چهل و چند شب را یک به یک به مستی گذراندیم، جوری که بعدها به شوخی می‌گفتی اگر مونت‌کارلو هم رفته بودیم خرجمان انقدر نمی‌شد؟ حال و احوال کمتر و بیشتر همین است. وقتی می‌رسی به جایی که دیگر نه در هوشیاری قرار هست و نه در مستی فراموشی، یعنی حسابت با کرام‌الکاتبین است.
دیشب داشتم تذکره می‌خواندم رسیدم به روایت عطار، به آن درویشی که آمد جلوی مغازه‌اش و سر روی کفش‌هاش گذاشت و رفت. حسودی کردم از اینکه خواست بمیرد و مرد بی هیچ حرف و حدیث و داستانی. می‌دانم که چرت می‌گویم، دم من بیشتر از این حرفها گره خورده به زندگی، خسته‌ام لابد که این‌ها را می‌گویم، خسته‌ام خیلی برادر. 

Saturday, October 21, 2017

نامۀ شانزدهم

برای میم چند هفته پیشتر گفتم که تمام نشانه‌های یک افسردگی جدی را در خودم می‌بینم. افسردگی تا پیش از سلطه یافتن قطعیش برخلاف چیزی که تصور می‌شود یک سیاهی همگن و گسترده نیست بلکه بیشتر شبیه حضور ابرهایی تیره در آسمان روان است که همه جا را تاریک می‌کنند ولی نمی‌بارند. چیزی در آدمی این ابرها را می‌بیند و در روشن کردن چراغ افراط می‌کند، چون از پیامدهای آن تاریکی در هراس است. آدمها پناه می‌برند به خور و خواب و خشم و شهوت، انگار که شبیه آن سکانس فیلم پاپیون می‌خواهی به بانی آن ابرهای تیره بفهمانی هی لعنتی من زنده‌ام. هر بار ابرها کمی دور می‌شوند ولی مجددا باز می‌گردند، این بار تیره و تاریک‌تر. این رفت و برگشت آن‌قدر طول می‌کشد تا فرا رسیدن روزی که دیگر جان جنگیدن نیست، همان وقت است که بی‌رمقی، اندوه و بی‌معنایی از گرفته‌ترین آسمانی که می‌شود تصورش کرد چون باران بر جان آدم می‌بارد، خیسی لزجی همۀ وجودت را فرامی‌گیرد، بعد ناگهان چشم باز می‌کنی و می‌بینی در ته چاهی گرفتاری، حالا می‌شود با خیال راحت افسرده خطابت کرد.
امروز دیگر احساس کردم آن پایینم، ته چاه. همه چیز خیلی تیره و خیلی تار است. صداهای اطرافم اذیتم می‌کنند، دلم نه خلوت که انزوا می‌خواهد. دوست ندارم برای بیرون آمدن از چاه هیچ تلاشی کنم، فقط دلم می‌خواهد روزگار با آدم‌ها و دغدغه‌هایش دست از سرم بردارند، بگذارند با خیال آسوده در بی‌زمان ترین تاریکی چسبناک جهان غوطه‌ور شوم... میم پیشنهاد دارو داد، همان چند هفتۀ پیش. برایش گفتم آدم بی‌دلیل افسرده نمی‌شود، چیزی درست نیست، چیزی که نمی‌دانم چیست و افسردگی قرار است به من بگوید آن چیز چیست. حرفم را قبول کرد، گفت فقط حواست باشد از زندگی نیفتی، گفتم بلدم، چرند گفتم لابد، یک‌جایی حواسم نبوده و افتاده‌ام، الان زندگی از من خیلی دور ایستاده است. مثل تو که دور ایستاده‌ای. چهار روز دیگر تولدت است، هشت روز دیگر سالگرد رفتنت. میم می‌گوید بخشی از افسردگی به همین خاطر است. به خاطر پاییز و تمام خاطراتش، پاییز و تمام فقدان‌هایش. نمی‌دانم حق دارد یا نه، قرار شد تا نیمۀ آبان صبر کنیم ببینیم چه می‌شود. سر خورده‌ام در یک دهلیز تاریک و همین‌طور در پیچ‌ُ واپیچش پایین‌تر می‌روم. هیچ جا نیستم، هیچ جا قرار ندارم، از طعم غذا بگیر تا شیرینی هماغوشی، جمله شده بی‌معنا، بودنِ بیهوده، رنج مکرر. یادت هست مدام برایت زر زر می‌کردم که زندگی یعنی تجربه کردن هر چیز ممکن؟ این هم یکی از ممکناتش خب
برای اولین بار دیگر دلم برایت تنگ نیست، در دلم جز شب هیچ چیز نیست. تو همیشه نور بودی پس طبیعی است که در این تاریکی گمت کنم. روزگار را ببین، من گم شده‌ام اما فکر می‌کنم تویی که نیستی.. بماند، دیشب داشتم فکر میکردم دی ماه که بیاید برای اولین بار از تو پرسال‌ترم برادر.