Saturday, July 26, 2014

گفت آن می‌کشم اندر خم چوگان که مپرس

حالم بد است. با تک‌تک سلول‌های وجودم انگار دارم رنج می‌کشم. رنج مثل باد ویران‌گر از سرم شروع می‌کند و سرم از هجوم خاطرات ناخوش و خوش، یخ می‌زند. بعد درد می‌رود به سمت گلویم و آنجا بغض می‌شود؛ سپس می‌رسد به قلبم و سیاهچاله‌ای خلق می‌کند که شور زندگی را می‌مکد تا برسد به پاها و قوت گام برداشتن را ازشان سلب کند
دیشب گفت ساکت نمون اونا که توی سرته بگو و دیدم نمی‌شود. که ما کلمات را ساخته‌ایم برای توضیح وقایع معمول و از جایی به بعد واژه‌ها ناتوانند، کمکی برای شرح حال دادن نمی‌کنند. حال آن اولین بوسه را چطور می‌شود به کلمه سپرد یا آن ضجه‌های برسر گور یک عزیز یا اولین بار که کودکت دستش را دور انگشت تو مشت می‌کند؟ جهان کلمات، دنیای ماجراهای معمول است و شوق و رنج هر دو فراتر از طاقت لغات برای توصیفند
سکوتم را که دید برایم فال گرفت: دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس... بعد با خودت فکر کنی گلایه چه بی‌هوده است. آیا گله‌کردن تیر از کمان رفته را باز می‌گرداند؟ آیا رنجت را می‌کاهد یا تنها کارکردش این است که به درد آدم عزیزت بیافزاید؟ و بعد تازه گلایه از چه؟ از بابت خشم، اندوه، تحقیر؟ بابت چه می‌شود گلایه کرد وقتی حتی روی حست نام‌نهادن را نتوانی
می‌بینی کلمات همچنان بی‌فایده‌اند، هم‌چنان که تمام این وقایع روزمره، این خریدن و فروختن‌ها، آمدن و رفتن‌ها... می‌بینی که انگار جهان حتی فرصت خلوت به تو نمی‌دهد. چندان مهربان نیست با تو که بگوید هی فلانی که رنجوری و زخمی، بنشین به گوشه‌ای، تا دلت خواست ضجه بزن و بعد بلند شو برو
حالم بد است، رنج همزاد تمام جانم و جهان هیچ مهربان نیست


Wednesday, June 18, 2014

پس از هبوط

  1. برای آدم دل‌تنگ، زمین وسیع خداوند، فروکاهیده می‌شود به چهار دیوار، چار دیوار سخت سیاه... که برکت جهان در روشنایی دل است نه برق بازار روزگار. 
  2. دل‌تنگی نفرین خداوند خداست بر بنی‌آدم: که عهد شکستید و کردید آن‌چه که نباید، پس از بهشت من رانده شدید اما بی‌شما باغ عدن تاریک است و دلم تنگ... پس دل‌تنگی، تازیانهء قهر من باشد بر شما، نماد جفایی که با من کردید و قهری که وادار شدم به آن... بادا که دل‌تنگی وزان گردد بر خانه‌های جانتان
  3. کدام ماست که دل‌تنگ شده باشد و واقف نباشد به امید مستتر در آن آوار اندوه؟ که دل‌تنگی چطور آدمی را می‌کشد به ورطهء یونس در دل نهنگ یا بیت‌الاحزان یعقوب چشم‌انتظار یوسف؟
  4. و خداوند خدا مهربان بود: که دورترین‌تان اگر که بداند چه مشتاقم به او، نزدیک‌ترین خواهد شد... پس باشد که امید هم‌زاد دل رنجور باشد ابد الاباد. تا تاب بیاورید سبکی سنگین دل تنگ را به برکت امید.
  5. دل‌تنگ بود آدم. بی‌آنکه بداند آن روزهای سخت پس از هبوط، دل‌تنگ باغ بود بیشتر یا باغ‌خدا؟ فقط می‌دانست دل‌تنگی فراخنای جهان را فروکاهیده بود به چهار دیوار، چار دیوار سخت سیاه
که دلم تنگ است

Tuesday, June 10, 2014

در نکوهش گفتگو

حرف‌زدن همیشه هم خوب نیست. گفتگو گاهی آگاهی به تو می‌بخشد که نداشته‌ای، یا سوتفاهمی را برطرف می‌کند که گرفتارش بودی یا خواسته‌ای را محقق می‌کند که رام‌کنندهء دل است. گاهی اما گفتگو فقط اسباب آزار است. بهانه‌ای که دلت بشکند و دلی را بشکنی؛ شرمسار شوی یا شرمنده کنی، چیزی بخواهی که نمی‌شود و خدا می‌داند چه سخت است آدم عزیزت را در موقعیت نتوانستن بیابی و پابه‌پای او اندوهگین شوی.
گاهی باید پناه برد به سکوت و در سکوت رنج‌کشیدن را آموخت. طلبکار نبودن را و پذیرفتن را یاد گرفت، شکست‌خوردن را قبول کرد و بعد نگریست به جهان، به دوست، به زندگی... گاهی باید فقط ساکت بود

Tuesday, May 13, 2014

آقا میرحسین

می‌گویند روز پدر است . به گمانم در سراسر این ملک یک‌نفر اگر لایق تبریک جمعی بابت چنین روزی باشد تویی... تو که پدر ما شدی در تاریک‌ترین روزهایمان، تو که کنج عافیت را رها کردی تا جلوی فاجعه‌ای را بگیری که حالا یک ملت با گوشت و پوست خود در حال تجربهء آن است. تو پدر ما شدی آقا میرحسین و بعد از سال‌ها مشعل‌دار امیدمان. با تو ما به راست‌گویی، به وفای عهد، به سربلندی باز امیدوار شدیم... با تو برای اولین بار این سی و چند سال به جای حرف و دروغ، عمل صالح و ایمان حقیقی را تجربه کردیم. با تو ما برای اولین بار این سی و چند سال مجاب شدیم که امید و ایمان خوب است حتی که اگر مومن نباشیم به آنچه که تو مومنی.
آقا میرحسین! گاهی از حصر حرف می‌زنند با فعل مجهول. انگار که نه حصر کننده‌ای هست و نه اختیاری در ید حصر شونده و فقط منجی از غیب باید بیاید و این بساط ننگین حصر را برهم زند. خنده‌ام می‌گیرد آقا، تو در این حصر کذایی، آزادتر از زندان‌بانان خودی که آنان به حصر تو مجبورند و برابر مقاومتت مغلوب. یک کلمه کوتاه آمده بودی خورشید در دست راستت بود و ماه در دست چپت و تو همچنان عهد نشکستی و آسودگی به بهای فروش عزت نخریدی.
آقا میرحسین! آنکه در حصر است زندان‌بان توست که ازهر سو می‌رود به اسم تو بر می‌خورد و از رسمت در هراس است. چگونه می‌شود معلم آزادگی یک ملت بود و در حصر ماند؟ چطور ممکن است ندید که پایداریت در سیاه‌ترین روزها چگونه ذره ذره آجرهای دیوار حصر را بر می‌دارد و آمر و عامل حصر هر دو، پای در گل مانده ناگزیر می‌شوند از گشایش، از تسلیم؟
پنج سال از آن خرداد غریب گذشت آقا و همچنان نامت سایه‌افکن بر هر واقعه و حادثهء جاری این مملکت است. اسمت بانی شعلهء امید است در دل ملتی که به منش تو دل بستند و رسمت نگهبان نیکویی‌هاست در زمانهء کمرنگ شدن فضایل
سخن کوتاه آقا... در میان این ملت اگر یک‌نفر زیبنده باشد برای تبریک روز پدر آن تویی، تو که حسرت گذشتهء مایی و برکت آیندهء ما... از تو حرف می‌زنم آقا میرحسین

Sunday, May 4, 2014

البته آن‌چه به جایی نرسد فریاد است

1- تیرماه سال نود دو، برندهء یک مناقصه شدیم در وزارت ورزش و جوانان به مبلغ یک میلیارد و یکصدو پنجاه میلیون ریال تمام. کالا تحویل و تایید فنی شد. دو ماه دیگر می‌شود سالگردش و اگر شمای خواننده یک ریال از آن پول را دریافت کرده‌اید بندهء کمترین هم پول گرفته‌ام. البته جای تشکر دارد که در تمام این مدت دوستان در وزارت ورزش با روی گشاده با من برخورد داشته و حتی عذرخواهی کرده‌اند. مورد داشته‌ایم شبیه این در شرکت مگاموتور که طرف مربوطه گفته به حراست می‌گویم راهت ندهند که ببینم چه غلطی می‌کنی
2- پانزدهم فروردین نود‌و سه، به شرکت انقال گاز قیمت داده‌ایم. دوست نازنین مسوول پروژه دیروز آمده تاییدیه داده، خدمت حضرتش عرض کردم دلار آن وقت بوده 3050، حالا شده 3350 و من باید به نرخ روز پول حواله کنم، نمی‌شود. خیلی شیک به من فرموده کالا را تحویل ندهی در تمام شرکتهای انتقال گاز‌ می‌گذارمت در لیست سیاه. من؟ تازه می‌خواستم برایش بگویم غیر از نرخ ارز، دولت تدبیر و امید ناگهان خوابیده و بیدار شده و تعرفهء واردات گمرکی برای 48 قلم کالا - از جمله تجهیزات کامپیوتری که وارد می‌کنیم - را از چهار درصد به هشت درصد افزایش داده یعنی صد در صد- همان بحث شیرین شیب ملایم و اینها- خب دوست گازی ما چنان گازی از روانم گرفت که زبانم بند آمد و کلام منعقد نشد
3- دو مناقصهء بزرگ در گمرک برنده شدیم به سال نود و دو. امسال رفتیم برای عید مبارکی، دوستان فرموده‌اند دیگه اینطرفا پیداتون نشه. عرض کرده‌ایم چرا؟ فرموده‌اند حراست شما را تایید نکرده، گفته‌ام مگر حراست تابحال با ما جلسه‌ای داشته یا ابهامی مطرح کرده یا مدارکی گرفته که به این نتیجه رسیده ما صلاحیت نداریم؟ فرمودند خیر ولی گفتند ندارید. خاضعانه عرض کردم امکانش هست با دوستان حراست جلسه‌ای داشته باشیم؟ فرمودند نخیر، همین
4- نکتهء بامزه‌ای هست در نظام مقدس جمهوری اسلامی: فرق نمی‌کند دولت اصلاح‌طلب باشد یا اصول‌گرا یا معجزه هزارهء سوم یا تدبیر و امید؛ در همهء این دولت‌ها بخش بدبخت خصوصی، مرغ عروسی و عزاست. سرمان را می‌برند و خیلی که نازنین باشند قبلش دوقطره آب می‌ریزند به حلقمان و می‌گویند ببخشید

Saturday, April 19, 2014

دعوت به آن سه ساعت دل‌نشین

برای امیرحسین این روزها، آن سه ساعت جادویی عصرهایش که ایستاده برابر جمعی هوشیار و برای‌شان از شکست و پیروزی گفته، از کامیابی و ناکامی و از شرافت خود بودن و لذت کشف خویشتن؛ از بهترین ساعات جهان است. آن دم دل‌نشین که یونگ ناخدای ماست و ما مسافران بحر روان، که بدانیم چرا این‌گونه هستیم با تمام ترس‌ها و زخم‌ها؛ قوت و امیدواری‌ها
این نوشته یک دعوت است برای شریک شدن در آن سه ساعت دل‌نشین کشف دوبارهء خود... کشفی که به گمانم گاهی به از نومتولد شدن شبیه می‌شود
درصورت دل‌خواه با آدرس ای‌میل زیر در تماس باشید
amir.kamyar@gmail.com

Monday, April 14, 2014

بحث شیرین اخلاق

بعضی از ما جسته‌ایم، آزمون و خطا کرده و دریافتیم اخلاق جمعی باری از دوش ما در برخی حوزه‌های زندگی برنمی‌دارد که هیچ، گرفتارمان هم خواهد کرد. میان ما بوده‌اند آدم‌هایی که چنان دوخته شده‌اند به صلیب اخلاق جمعی که شور زندگی را و کرامت خود بودن را، به تمامی از دست دادند. برخی از ما این تلخی را دیده‌ایم و از آن دل بریده‌ایم اما چالش از آنجا شروع می‌شود که مجبور خواهیم بود به سوالی جدی جواب دهیم: اگر این قوانین اخلاقی جمعی ناشی از عرف و سنت، گره‌گشای زیست اخلاقی ما نیست پس چاره در چیست؟ آدم‌هایی را می‌شناسم که از چالهء اخلاق جمعی بیرون آمده‌اند و در چاه بی‌اخلاقی فروغلتیده‌اند.
پس آدمی را در این زمانه که مه تردید و تگرگ شک، حال و روز آسمان جان اکثر ماست، راه‌حلی نخواهد بود جز جستن، یافتن و ساختن چیزی که شاید بشود آن را اخلاق شخصی دانست. مجموعه قوانینی که از دل من بر می‌آید و لاجرم بر دلم نیز خواهد نشست. در این حالت ما از مسلخ خطرناک قالب‌های یکسان اخلاق جمعی که فردیت آدمی را از او سلب می‌کنند رهایی یافته‌ایم و گرفتار درد بی‌اصول و قاعده بودن هم نشده‌ایم و چه بهتر از این؟
اما در این میان ساختن اخلاق شخصی به پیش‌نیاز مهمی وابسته است: اگر من می‌خواهم قوانین خودم را داشته باشم باید بدانم این من کیست؟ خیر و شرش را کجا می‌توان جست؟ رستگاری و تباهیش از چه مسیری می‌گذرد؟ در یک کلام مقدمهء فراتر از متن برساختن اخلاق شخصی، نیازمند شناخت خویشتن است و این شناخت قطعا نه فقط نور درون که تاریکی قعر روح ما را هم باید دربربگیرد. ما نه فقط  با فرشتگان جان که با شیاطین روح خود نیز باید به گفتگو برخیزیم  تا بدانیم مرز بودن‌مان کجاست و چگونه است. در غیر این حال به گمانم بیشتر برگ‌هایی در آغوش باید و آدمیانی اسیر جبر نیروهای سرکش درونی خواهیم بود تا انسانی که وارث زمین است و برتر از ملائک