Saturday, September 13, 2014

دعوت به دوره‌های یونگ

یونگ و کلاس‌های یونگ برای من یک سرگرمی یا تفنن نبود. برایم یک‌جور سبک زندگی تعریف کرد، ، باید و نبایدهایم را تغییر داد، شناختی که از خودم داشتم  و حتی تصویری که از خودم نشان بقیه می‌دادم.ء
تجربهء این دوره‌ها به من کمک کرد بیشتر خودم را بشناسم: بفهمم دلیل رنج کشیدن‌ها و ناکامی‌هایم چیست، راه نشانم داد که چطور بعضی از کهن‌ترین زخم‌های کودکیم را چاره کنم و در یک کلام به گمانم انسان بهتری باشم
از همه مهمتر این فضاها و کلاسها برایم دوستانی به ارمغان آورد بهتر از آب روان. دوستانی که عضوی از گروه آنها بودن، از خوشایندترین تجربه‌های زندگیم است
این همه گفتم که بگویم از یکشنبه سی شهریور دوره جدیدی را برگزار می‌کنم. دوستانی که به بیشتر دانستن تمایل دارند لطفا  ای‌میلی برای دریافت اطلاعات تکمیلی به ادرس زیر بفرستند
amir.kamyar@gmail.com

Tuesday, September 9, 2014

Resident Evil

گاهی هم هست اهریمن درونت را می‌بینی که چه ترسناک است. گویی ناگهان سنگی، چراغی قدیم را بشکند و دیو محبوس ناگهان آزاد شود، یا دستی در صندوقی خاک گرفته را بگشاید و مارهای زهری از آن بیرون بیایند: خشمگین از حبسی طولانی و مشتاق زهر ریختن... سنگ و دست بهانه‌اند. اهریمن جایی درون توست. اهریمنی که می‌تواند خیانت کند، دروغ بگوید، فریبکار و خودخواه باشد و از همه مهمتر هتاک و بد‌دهن، خشگین و غیر منصف، بی‌رحم و بی‌مسوولیت
این روزها در صندوق گشوده است، مارها در جستجوی طعمه، دیو تنوره‌کش و انسان ماندن گاهی سخت دشوار است... شده بارها گاهی که سرافکنده باشم؛ که حس کنم به رغم همهء آن حرف‌ها، خواندن‌ها، کوشیدن‌ها چه ناتوانم برابر اهریمن درون... درکنار این‌همه اما، روزگاری که بر من می‌گذرد فرصت یگانه‌ای است که چشم در چشم شوم با دیو ، ببینم خوب و بشناسم و به جان بکوشم که دیگر در هیچ چراغ و کوزه‌ای حبس نشود، که به جای سرکوب و زندان؛ این‌بار مهارش کنم
روزگار نشانده مرا جایی که دیو و دد، از درون نیشم زنند و چنگ بکشند، کاش هنر همزیستی با اهریمن را نیز به من بیاموزاند

Saturday, September 6, 2014

آخرین فرصت جهان

از کردستان پیچیدم به حکیم اما حکیم غرب را بسته بودند. مجبور شدم بروم سمت تونل رسالت تا بعد یک راهی پیدا کنم برای ورود به چمران جنوب، که برویم سمت فرودگاه امام. مسیر را گم کردم، تو بلیتت دستت بود و من اضطراب داشتم نکند این گم شدن باعث شود دیر برسی و پرواز را از دست بدهی. باز هم از فرعی اشتباهی رفتم و طول کشید تا بالاخره برسم به چمران و نواب و بزرگراه خلیج فارس... در آخرین دقایق رسیدیم به پرواز و تو رفتی... چند سال بعد با خودم فکر کردم آن گم‌شدن‌ها، آن دیر رسیدن‌ها شاید آخرین فرصت‌های جهان بود به ما که نروی، که بمانی، که بگویی هی همین کنار نگهدار، گریه کنی برایم و بگویی می‌خواهم نروم، بمانم... نگفتی، رفتی و آخرین کارت‌مان هم سوخت. رفتی و جهان هرگز شبیه روزهای پیش از رفتن تو نشد... که من در همان شب تنها شدم از تو

Wednesday, September 3, 2014

نگران

به نگران فکر می‌کنم که چه نگریستن در ذاتش دارد. انگار بایستی جایی و تماشا کنی که کسی می‌رود و تو دلهره داری از این رفتن. رفتن؟ جایی نوشته بودم روزی، بدترین نوع رفتن، آن شکلی است که رفته‌ای و نرفته‌ای. جسمت هست اما جانت نیست، حضور فیزیکی داری اما روحت جای دیگر و با دیگری است و این بی‌گمان بدترین شکل رفتن است
آنکه مانده کنارت، تو را می‌بیند و نمی‌یابد. هستی اما نیستی و او نگران است. به چشم خویشتن می‌بیند که جانش می‌رود که نمی‌تواند ثابت کند، حتی به خودش چون رونده در واقع به بی‌رحمانه‌ترین شکلی اجازه نداده بفهمد که رفته که همه نشانه‌ها انگار سخن از حضور می‌گویند اما  نیست
این می‌شود که نگران در ذاتش نگریستن دارد، همراه حسرت، همراه درد؛ ناامنی دارد و اندوه... نگران در ذات خودش همیشه رفتن دارد

Thursday, August 28, 2014

سنان

دلم می‌خواهد بنویسم درد می‌خلد میان جانم. بعد نمی‌دانم این خلیدن از کجا آمده خودش را به ذهنم تحمیل کرده، می‌روم سراغ دهخدا و می‌بینم توضیح داده فرو رفتن سوزن و خار و جز آن چون سنان... بعد می‌فهمم همین است: تو انتخاب نمی‌کنی سنان سینه‌ات را بدرد، پرتاب‌کنندهء نیزه دیگری است و تو فقط متحملی
این می‌شود که گاهی از ناکجاترین جای جهان ناگهان درد می‌خلد میان جانت، انگار که مصلوب می‌شوی و جهان تاریک‌تر از طاقت توست. صاحب سنان درهای پنهان روح تو را می‌شناسد، می‌داند برابر کدام خاطرات  بی‌دفاعی، می‌داند یاداوری کدام تصاویر سرزمین جانت را ویران می‌کند و بدتر از همه می‌داند چه کابوس‌هایی به سراغت بفرستد
در کابوس‌هایم همیشه کسی می‌رود و چیزی یا کسی که برایم با ارزش است را با خود می‌برد. گاهی جنگیده‌ام که نگهش دارم، گاهی التماس کرده‌ام و گاهی مثل دیشب تماشاچی صرف بوده‌ام که برود، ببرد. چونان مسیح بر فراز صلیب که از دست‌گیری پدر هم ناامید است دیگر


برایم گفت دست بردار از پرسیدن چرا من؟ نوک نیزه را ببوس و بگذار از پوست و گوشت و استخوان بگذرد، بعد تو صاحب دردی نه درد مالک تو و جهان باز دگرگونه خواهد شد

Sunday, August 24, 2014

بنجامین تنها

مرز میان روح و تنم انگار برداشته شده این روزها... خاطرات سخت، یادهای تلخ؛ وقتی هجوم می‌آورند به جانم به سرعت درد در جسمم ظاهر می‌شود: قفسه سینه، معده، سر، دست...می‌رسی به جایی که درد می‌شود مونس. درد به یادت می‌آورد که هستی هرچند شکسته و کاهیده
درد می‌شود حجت زنده بودنت، که هنوز نمرده‌ای و به رغم آن آوار رنج، هنوز «من»ی مانده که رنج ببرد، درد بکشد و این خوب است. این که هستی، این‌که تمام سختی‌های طاقت‌فرسا شوقت را برای زنده بودن از تو نگرفته‌اند، که زندگی هنوز خوشگلیاشو داره و قس علیهذا
یک گلدان بنجامین خریده‌ام. گذاشتمش گوشهء راست خانه نزدیک پنجره. آقای گل‌فروش گفت این گلدانش عوض شده، حساس است این روزها و دیدم چه می‌فهممش و چه نزدیک است جان او به جانم...می‌بینی رسد آدمی به جایی که گلدان بنجامین می‌شود دغدغه چون می‌فهمیش. مثل همین حالا که به هوای جلسهء شش صبح از خانه زدم بیرون و یادم رفت آبش بدهم و دل‌نگران بنجامینم هستم. تو بگو انگار کسی در روحم تکرار می‌کند بنجامینم تنهاست، بنجامینم دارد می‌گرید
این روزها‌، شلاق گذشته که تاب‌سوز می‌شود سرم را می‌برم نزدیک برگهاش و آرام برایش می‌گویم هی رفیق غصه نخور، که امروز نه آغاز و نه انجام جهان است...می‌فهمد؟ نمی‌دانم فقط می‌دانم بودنش یک‌جور شبیه امتداد امید است و یقین به نور فردا

Saturday, August 23, 2014

در ستایش پول

برای سال‌ها رابطهء من با پول؛ ارتباطی پیچیده، سردرگم و سرشار از عشق و نفرت بود. می‌خواستم و نمی‌خواستم. به سان وقتی که زنی را می‌خواهی اما خواستنش تمام مرزهای اخلاقی تو را به چالش می‌کشد. آن بخش چپگرای تصوف‌زدهء ذهنم پول را چرک کفت‌دست می‌دانست و ریشهء بسیاری از پلیدی‌ها؛ کودک ناامن درون جانم اما بارها طعم تلخ ناداری را چشیده بود و به پول مثل یک وزنهء امنیت نگاه می‌کرد
حالا این روزها به گمانم با پول و خلق ثروت به اشتی رسیده‌ام. می‌دانم که ثروت را دوست دارم، برایم مهم است، آسایش و لذتی که   گاه به من می‌بخشد خواستنی است. حالا می‌دانم پول مثل خون در رگان زندگی است. رساله‌های فقهی از نجس بودنش حرف می‌زنند اما شما بدون خون زنده نیستید. پول ابزار است، مثل قدرت. ابزاری که به من امکان می‌دهد آسوده‌تر خودم باشم، مرزهای خودم را داشته باشم، به جنگ جهان بروم حتی و از هزینه دادن بیمناک نباشم. پول قطعا همه چیز نیست اما شک نکنید که چیز مهمی است
اما در پول به سان قدرت، شبیه سکس؛ هراسی واقعی لانه کرده: این که پول‌دوستی به پول‌پرستی تبدیل شود و وسیله جای هدف را بگیرد. پول وسیله است که تا تو در ابراز خویشتن به جهان امن‌تر باشی پس هرگاه زندگی کنی برای خلق ثروت به گمان من باخته‌ای...این روزها تکلیفم با پول مشخص است و خداوندگار سکه‌ها با من مهربان‌تر: می‌دانم که پول را دوست دارم اما هرگاه که به سراغش می‌روم هرگز هرگز تازیانه را فراموش نمی‌کنم تا از یادم نرود من صاحب پولم نه او ارباب من