Monday, July 31, 2017

نامۀ سیزدهم

خسته‌ام. این کلمه تا اخر متن می‌تواند از پی هم تکرار شود. کاغذها را سیاه کند. شبیه همان سکانس لعنتی فیلم شاینینگ که طرف فقط تایپ می‌کرد حوصله‌اش سر رفته... خب هر چه هم سعی کنم توضیح بدهم آن سکانس چقدر مهیب بود بی‌فایده است، دقیقا به همان اندازه به گمانم بی‌هوده است که بکوشم شفاف کنم با خسته‌ام دارم به چه حجمی از فرسودگی اشاره می‌کنم.
کلمه گم می‌کنم این روزها. بی کلمه شدن مرا می‌ترساند. نگرانم. این‌ها را هم لطفا به آن خستگی اضافه کن. همان‌طور که می‌بینی تمام بهانه‌های خراب کردن، فرار کردن، زیر همه چیز زدن؛ در من مهیا است. گاهی از خودم می‌پرسم این همۀ عمر که در حسرت آن گریز بودی، نمی‌ارزد که یک‌بار هم شده تجربه‌اش کنی؟
بگذاری همه چیز را و بروی، بروی جایی که در آن هیچ باشی و هیچ بودن یعنی همه چیز بودن، همه چیز شدن... مگر نه؟

Saturday, May 13, 2017

نامۀ دوازدهم

این چند روز هیاهوی انخابات هم بگذرد، بعد با خیال راحت برایش می‌نویسم: یار عزیز قامت‌بلندم

Wednesday, April 26, 2017

نامۀ یازدهم

لابد یک روزی هم می‌آید که از من بپرسی دقیقا کی فهمیدی که دوستش داری و من در جواب برایت می‌گویم همان شب اردیبهشتی که چنان از دستش خشمگین بودم که همۀ جانم می‌لرزید. میان همان هنگامۀ خشم نگاه به خودم کردم و گفتم کارت تمام شده پسر جان؛ فقط آدمی که دل به او داده‌ای می‌تواند این‌طور خشمگینت کند، فقط آدمی که دوستش داری ممکن است تو را به این ملتقای خشم و اندوه برساند.
هنوز برایش نگفته‌ام که دوستش دارم و لابد تا همین اردیبهشت تمام نشده آن جادویی‌ترین جملۀ جهان را برایش خواهم گفت. از نشانه‌های میان‌سالی شاید باشد که محتاجی مدام آن دوستت‌دارم رسیده تا سر زبانت را در خلوت خویش مزه مزه کنی تا از کیفیتش مطمئن باشی، از ماندنی بودنش، از اینکه دوستت دارم مرهمِ دلی می‌شود نه رنجوری جانی. یادت که نرفته من قبلا با دوستت دارم زخم زده‌ام، یادت که هست آدم‌ها گاهی با عجله در ابراز عاطفه‌ای که ماندگاریش قابل حساب نیست چطور تکه‌ای از دل دیگری را می‌کنند و برای همیشه ناسور می‌کنند؟ می‌دانم که یادت هست، می‌دانم که می‌دانی...

Monday, April 3, 2017

نامۀ دهم

یک‌جور خوشی آرامم و این آن‌قدر برایم تجربۀ جدیدی است که مدام دلم می‌خواهد درباره‌اش بنویسم، ازش حرف بزنم. نه که فکر کنی اندوه یا دل‌تنگی نیست، نه هر دو توامان در جانم حضور دارند. مثلا دیروز به اندازۀ نیمی از باران‌های این شهر، در سوگ نبودنت اشک ریختم. یا گهگاه دل تنگ شدن برای او، مانند مشتی می‌آید و قلبم را می‌فشارد. به رغم حس همۀ اینها، آرامم و همین شاید چنین برایم با ارزش شده که شگفت‌زده نگاهش می‌کنم و حظ می‌برم.
هنوز خیلی یادت می‌کنم، یادش می‌کنم. هنوز دلم بسیار برایت، برایش، تنگ می‌شود. میم همین چند روز پیش از من پرسید دلت دقیقا برای چه چیز او تنگ شده؟ یادم کشید به بوسه‌ها، شوخ‌طبعی‌های جسورانه و شکل غریبی که در تحسین کردنم داشت. بعد اما فکر کردم و دیدم بیش از هرچیزی دلم برای آن شکنندگی نجیبش تنگ می‌شود. یک‌جور خاصی آسیب‌پذیر بود و انگار رسالت زندگیش این بود که آن شکنندگی و آسیب‌پذیری را پشت گردن‌کشی و فاصله‌گذاری پنهان کند. خوب اگر که نمی‌شناختیش فکر می‌کردی آدمِ مغروری است که خودش را برتر از دیگران می‌بیند اما اصلا این‌طور نبود. پشت آن همه دور ایستادن‌ها و کم‌بودن‌ها، دخترک ترسیده‌ای حضور داشت که فقط نمی‌خواست درد بکشد، نمی‌خواست بشکند و راه حل لعنتیش برای درمان این درد، دور ماندن از هر چیزی بود که واقعا می‌خواست، هر چیزی که عمیقا خوشحالش می‌کرد. دردناک‌ترین بخش قصه برایم همین است که من این را می‌دیدم، می‌دانستم ولی دیگر توان تحملش را نداشتم.
یک‌بار برایش در آن زلال‌ترین لحظه‌هایی که میان دو انسان ممکن است رخ دهد گفتم که چه دلم پر می‌کشد که مجال دهد مراقبش باشم. نشد، دیگر قصۀ اینکه نخواست یا نتوانست فرع ماجراست. گمانم دارم اینها را به بهانۀ نوشتن برای تو، بلند بلند مرور می‌کنم تا بتوانم به تدریج از خشمی که نسبت به او دارم بگذرم. خشم هم شبیه شک، اقامت‌گاه موقت مفیدی است اما نباید که خانه شود، نباید که در جان آدم لانه کند. مرور آن شکنندگی پنهانش در یادم باعث می‌شود دیگر آن همه از نبودنش خشمگین نشوم، باعث می‌شود بتوانم دوباره دوستش داشته باشم بی آنکه بخواهمش. این جایی است که دلم می‌خواهد بتوانم بهش برسم. او مانند تو صاحب گران‌بهاترین گوشۀ قلب من است، عزیزترین بخش جانم و خشمگین بودن از او به مانند انکار این عزت و مرغوبیت است، انکاری که نتیجه‌اش لاجرم می‌شود بی برکت شدن.
تو نیستی، او نیست و من جور خوشی آرامم. خدا می‌داند البته که از چه طوفان‌ها برای رسیدن به این ساحل امن گذشته‌ام. بودی لابد از آن وقت‌ها می‌شد که برایم می‌نوشتی هیچکس را ندیده‌ای که مانند من شجاعانه زندگی را دوست داشته باشد... دلم بیش از هر چیزی برای این اغراق‌های رفیقانه‌ات تنگ است.

Saturday, March 18, 2017

نامۀ نهم

برای اولین بار تنها رفتم خانه‌ات؛ حدس بزن برای چه؟ که گلدان‌ها را آب بدهم. شک ندارم که همین حالا آن بالا داری می‌خندی. تمام آن چهل روز که چله نشستم در کنج خانه‌ات تا دل زخمی از نامردمیم قرار بگیرد به همه گفتیم من آمده‌ام تا  در غیابت گلدان‌هایت را آب بدهم. می‌بینی؟ شوخی‌های آدمی را گاهی روزگار به طرزی تلخ جدی می‌گیرد.
سختم بود تنها با نبودنت مواجه شوم از طرفی می‌دانستم باید این یک قدم را هم بردارم. رفتم آن اتاق آخر، همان‌جا که سازهایت را ردیف کنار هم تکیه داده‌ای به دیوار، تار و سه تار  و دف، جملگی منتظر. آن روز صبح حواسم نبود که وقتی پیکر بی‌جانت را در آغوش گرفتم و کشاندم تا آن‌جا، در واقع تو را در سایۀ این سازهاست که خوابانده‌ام، که نخستین تشییع‌کنندگانت آنها بوده‌اند. تار بی‌تو، سه‌تار بی‌تو، دف بی‌تو، ما بی‌تو. دراز کشیدم همان جا، زیر سایه‌سار سازها، تنم، تن تو شد، بیرون که آمدم جانم هم جای تو شده بود.
بسیار گریستم، برای تو، برای جای خالی او، برای نبودنت، نبودنش تا جایی که دیگر اشکی نماند. گلویم شور شده بود، انگار افتاده باشی در دریا و آب صدایت را در شوریش غرق کند. غرق شده بودم در غیبت شما. گذاشتم گریه مرا ببرد، گذاشتم که نومیدی را، حسرت را، خشم را، با خویش ببرد. از در خانه‌ات که بیرون آمدم برای اولین بار از ته دلم حس کردم که تمام شد، تمامش کردم، رها شدم. 
از در خانه‌ات که بیرون آمدم، نور نوازشم کرد، بهار شده بود ناگهان برادر.

Sunday, March 12, 2017

نامۀ هشتم

گاهی مچ خودم را می‌گیرم که مشغول حرف زدن با او هستم: گلایه می‌کنم، روزم را توضیح می‌دهم، ناز می‌کشم، اغوا می‌کنم. دیروز ولی موقع رانندگی یک لحظه خودم را در موقعیتی یافتم که دست راستم را برده‌ام سمت صورتش و با پشت انگشت‌ها، گونۀ چپش را آرام و ملایم نوازش کرده‌ام. می‌فهمی نوازش کردن صورت آدمی که نیست یعنی چه؟ می‌دانی دست کشیدن بر تنی که حضور ندارد چگونه است؟
من همۀ امیدم حالا فقط به توست، به تو که نیستی اما هستی. همۀ امیدم به توست که بفهمی، بدانی. گفته بودم برایت که رسد آدمی به جایی که از زندگان امید بر می‌دارد؟ رسیده‌ام به آن‌جا گمانم.

Monday, March 6, 2017

نامۀ هفتم

حیرت‌انگیز است که آدم گاهی چطور دلش ضعف می‌رود برای دوست داشتن، قلبت به نوک انگشتانت منتقل می‌شود و دوستت‌دارم است که از کلماتت می‌تراود. می‌بینی خودت را که پری از مهر و مطلوبت، داشتن محبوبی است که بشود در همین لحظۀ اکنون، در همین حال حاضر، به او گفت که می‌خواهمت... لحظاتی هست که در آن دوست داشتن حتا از دوست داشته شدن هم پربهاتر است؛ می‌خواهم این را برایت بگویم که آدمها در اوقاتی شبیه به این، بدترین اشتباهات عاطفی زندگی‌شان را مرتکب می‌شوند، آدم‌ها در چنین موقعیتی شبیه شیشۀ شکسته‌اند و همیشه چیزی را می‌بُرند: دستی را، دلی را، امیدی را...بیاموزی کاش که گاهی دور بمانی و دور نگهداری، بیاموزی کاش رفیق.