Wednesday, February 10, 2016

ما همان آنهاییم.

برساختن این دوگانۀ ما و آنها، رایج‌ترین شیوۀ گریختن از مسوولیت جمعی در پدید آمدن نابسامانی‌های فعلی است. آنها بودند که انقلاب کردند، آنها بودند که از دیوار سفارت بالا رفتند، آنها بودند که اعدام کردند، آنها بودند که باعث جنگ شدند، آنها بودند که... یک‌جایی باید کوتاه بیاییم دیگر نه؟ این ملیون‌ها نفر آدم در تظاهرات خیابانی که همش آنها نبودند، بودند؟ این هزاران نفری که پشت دیوار سفارت در دوران گروگان‌گیری کارنوال شادی راه می‌انداختند و خواهان اعدام انقلابی دیپلمات‌ها شده بودند اگر ما ملت نبودیم پس که بود؟ آن همه فشار از پایین که خواهان اعدام ساواکی، ارتشی، کارخانه‌دار، سرمایه‌دار و تقریبا هر که جز ما بود، از خارجه که شکل نگرفت، گرفت؟ همین ما شهروندان خون به جوش آمدۀ کف بر دهان بودیم دیگر نه؟
متهم ساختن دیگری، مقصر پنداشتن همسایه، حکایت کردن از تباهی آنها؛ تنها راهی برای گریز از مسوولیت ماست. ما که فرصت بختیار را جدی نگرفتیم، ما که از بازرگان حمایت نکردیم، ما که از محمد خاتمی گذشتیم، ما که همین حالا هم به جای نگاه به  آینده در پی تسویه حساب با گذشته‌ایم. خبر خوب این است که ما تا حد زیادی تغییر کرده‌ایم. رنج این سالیان، خیلی از ما را به این نتیجه رسانده که باید تغییر کنیم، باید چیزی را درون خویش دگرگون سازیم، باید این دوگانۀ ما و آنها را از میان برداریم. ما همان آنهاییم. ما مسوول این شرایطیم و ما نیز می‌توانیم به تدریج بهبودی ایجاد کنیم.

از انقلاب 57، سی و هفت سال گذشته، گمانم وقتش است مسوولیت بپذیریم. قبول کنیم هر انقلابی، نه فقط ساختارهای بیمار که تمام ساختارهای یک جامعه را بهم می‌ریزد، شخم می‌زند. جامعه شبیه یک ساعت شنی، برعکس می‌شود و بازندۀ بزرگش طبقۀ متوسط است. گمانم وقتش است که ما جملگی تا مغر استخوان ضد انقلاب باشیم و برابر هر دگرگونی دیگری شبیه آن تجربه در این ملک بایستیم، ایران تا چند نسل طاقت آشفتگی مشابه رویداد پنجاه و هفت را ندارد. سعید حجاریان را به یاد می‌آورم که در آن روزهای ناامیدی اصلاحات دوم خرداد، گفته بود اصلاحات مرد، زنده‌باد اصلاحات. حق داشت به گمانم، اصلاح‌طلبی تنها راه نجات ماست، تقدیر ما و تصویر رستگاری ما.

Wednesday, February 3, 2016

بن‌بست اختر، برسد به دست سرکار خانم رهنورد

خانم رهنورد عزیز
جانم غرق اندوه شد وقتی خواندم فکر می‌کنید که ما فراموش‌تان کرده‌ایم، که برای‌مان پیغام فرستاده‌اید: یاد آر، ز شمع مرده یاد آر. خب شاید حق دارید، صدای ما به شما نمی‌رسد، صدای ما انگار به هیچ‌کجا جز خلوت خانه‌های خودمان نمی‌رسد. ما ملت زمزمه‌ایم، بیست و پنج خرداد را یادتان هست؟ موبایل‌ها قطع بودند، اینترنت کند، روزنامه‌ها توقیف؛ بعد سه میلیون نفر بودیم که هم را در آن گسترۀ انقلاب تا آزادی یافتیم. یکی نوشته بود انگار مردم هم را بو کشیدند، من اما فکر می‌کنم آن روز خردک نجواهای اعتراض، به هم پیوستند و فریادی شدند که در حافظۀ تاریخی این شهر تا ابد خواهد ماند، مانند شما که مهرتان در جان ما تا همیشه حک شده است.
بعد از تصویب برجام، رفته بودم میدان ونک، کم بودیم اما بودیم. صدای‌تان می‌کردیم، اسم شماو نام میرمان را. یک آقای موتور سوار جوانی، ایستاده بود به تماشا، بعد با موبایلش زنگ زد به کسی و با تعجب گفت« اینا هنوز دارن می‌گن یا حسین میرحسین». من از شگفت‌زده شدنش، متعجب شدم. معلوم است که اسم‌تان را صدا می‌کنیم، واضح است که یادمان نرفته، اصلا برایم بگویید مگر فراموشی ممکن است؟ مثل این است که فکر کنیم به توپ بستن مجلس از خاطرمان برود، باغ‌شاه، پارک اتابک. مانند این‌که بیست هشت مرداد را از یاد ببریم، غربت احمدآباد، اندوه مصدق. شبیه این که غواص‌های دست‌بستۀ کربلای چهار را فراموش کنیم، استیصال باکری، خاک خونین شلمچه... ببینید به خدا نمی‌شود، بخواهیم هم نمی‌توانیم این‌ها را از خاطر ببریم. این یادها هویت ما را ساخته‌اند، ما با این خاطرات، ما شده‌ایم.
مهندس یک‌بار برای‌مان نوشت: مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نیست، آن‌چه دائمی است زندگی است». ما به هر جان‌کندنی که هست از زندگی دست برنداشته‌ایم، ما زندگی را به مبارزه تبدیل کرده‌ایم. علیه تحریم خارجی، سوء مدیریت داخلی، جهالت و ارتجاع؛ گام به گام جنگیده‌ایم. گاه مانند محمد جهان‌آرا، به چشم خویش سوگوار سقوط شهرمان شده‌ایم، گاهی هم مانند امت سوم خرداد، رقص پرچم سه‌رنگ‌مان را بر فراز مسجد جامع خرمشهر جشن گرفته‌ایم. کم‌رنگ یا خسته، سربلند یا امیدوار؛ ما همیشه بوده‌ایم، ما تا همیشه هستیم و تا این بودن پابرجاست، یاد شما، مشعل فروزان جان ماست.
ما ملت وفاییم. به همان روزهای غریب هشتاد و هشت قسم، چه شادی و چه غم بی‌شما بر ما نمی‌گذرد. دلتنگیم، برای شما، برای آن مرد نقاش که نماد عزت ما شد، برای بچه‌های شهید هشتاد و هشت، برای هزاران تبعیدی دور از وطن؛ اما نگذاشته‌ایم دل‌تنگی ما را از پا بیاندازد. دو سال پیش به جای قهر، سر صندوق رای رفتیم، یک ماه دیگر باز هم این‌کار را می‌کنیم، گام به گام هر چه که از دست رفته را بازپس می‌گیریم، یک روز هم حتما آن حصر لعنتی را می‌شکنیم، نه با خشم، نه با جنگ که همان‌طور که میر می‌خواست با لبخند، از راه زندگی. تا آن روز، مادر مهربان‌مان باشید، خسته نشوید، از خاطر مبرید که بودنتان برکت این ملک است و هر روز و هر روز، نایب‌الزیاره باشید از سمت ما و به آن میر غوغا بگویید که  مستان تا همیشه سلامش می‌کنند.

Monday, January 25, 2016

شنیدن

1- مرد جور عجیبی بیمار است. وقت‌هایی انگار روحی خبیث تسخیرش می‌کند و او را وامی‌دارد تا سرحد از پا افتادن، راه برود.فکر کن همسرش گاهی مجبور است او را در ایالتی دیگر بیابد، همیشه نگران باشد، بی‌خبر بماند. هر دو خسته‌اند، جایی از قصه مرد تصمیم می‌گیرد برود شاید که لااقل زندگی زن را ویران نکند.*
2- حالا زن است که بیمار می‌شود، سرطان به تنش چنگ می‌اندازد و مرد بازمی‌گردد، پیاده، سرگردان، مفلوک؛ اما باز می‌گردد تا کنار او باشد. نمی‌تواند که راه نرود اما مسیرش اکنون دایره‌ای کامل است که از اتاق زن در بیمارستان شروع و به همان اتاق ختم می‌شود. مرد ناگهان کشف می‌کند تا کنون فقط عذاب کشیده، راه رفته اما هرگز مسیر را ندیده، بیماری زن وادارش می‌کند تا نگاه کند، ببیند و هر روز عصر به هنگام بازگشت برای او از شگفتی‌های روزش روایتی بسازد و داستان بگوید. داستان آن دو را به هم نزدیک می‌کند، بعد سال‌ها با هم عشق‌ورزی می‌کنند،زن اندک اندک بهبود می‌یابد.
3- می‌دانی زندگی شاید همین باشد. تمنایی در تک‌تک ماست که داستان خویش را روایت کنیم. گاهی در قالب همین گفتگوهای سادۀ روزمره، گاهی با نقاشی، موسیقی یا نوشتن. اصلا ادبیات شاید تلاش طاقت‌فرسای آدمی است برای چیره شدن بر آن تنهایی تلخ که قصه‌ای هست و مخاطبی نیست. نوشتن نبردی است علیه این تنهایی، نمایشی از بی‌نیازی که غیاب شنونده را کم‌اثر می‌کند.
4- اما این میان واقعیتی تلخ نهفته است. هر چقدر هم که عام، تو همیشه برای مخاطبی خاص می‌نویسی، برای یک نفر. اوست که در تو شوقی می‌انگیزد که قصه بگویی، روایت کنی. اوست که به طریق اولی وادارت می‌کند بگردی، ببینی، باشی. شوق گفتن داستان روز برای آن یک مخاطب خاص، آن شریک شادی و شاهد شکست است که جرات جلو رفتن و تماشا به آدمی می‌دهد. او هست، حتا وقتی که نیست.
5- رولان بارت دربارۀ عکس‌ توضیح می‌دهد که پس پیدایش هر عکسی، تمنای «بیا ببین» پنهان است. آن تصویر به لطف تماشا شدن توسط آن دیگریِ خاص، جان می‌یابد و خلق می‌شود. عکس می‌گیریم که به او نشانش دهیم، می‌نویسیم تا بخواند، حرف می‌زنیم تا بشنود: شکلی از عشق ورزی به واسطۀ تن با لذتی بیرون از تن.
6- باید کسی باشد که تو را ببیند، همین که هستی را ببیند و بشنود. کسی باید باشد که برایش ببینی، بسازی، روایت کنی. این دوگانۀ شهرزاد و شهریار باید کنار هم باشند تا زیستن از صرف زنده ماندن فراتر رود. نیک‌بختی آدمی چنان به این حضور گره خورده است که گریزی از آن نیست تا عمری را صرف یافتن و ساختنِ آن کنی که در تو داستان بر می‌انگیزد و داستانت را می‌شنود.
7- برای پایداری این گفتگو، تازگی، حیاتی است. نو شدنی مدام که لازمۀ چنین داستان‌گفتنی است. دائما باید متفاوت ببینی و بگویی تا گرد ملال بر جان آن عزیزترین شنونده و خواننده ننشیند. آلن بدیو به آن می‌گوید گسترش یافتن از طریق دیگری و می‌نویسد عشق هضم دیگری در خویش نیست یا تسلیم شدن به او. عشق توان توسعه یافتن است، جهان را از منظر دیگری دیدن، داستانی تازه ساختن، روایتی نو پرداختن و از تماشای شوق شنیدن در چشمان او، سرشار شدن؛ خوش‌بختی شاید همین باشد.

* بی‌نام- جاشوآ فریس، لیلا نصیری‌ها، نشر ماهی

Tuesday, January 19, 2016

تمام

آخرش؟ آخرش آن‌جا نیست که دیگر با تو رویا نبافم. از آن مرحله گذشته‌ام. پایانش وقتی نیست که در کوی و خیابان، سرنچرخانم که شاید تو راببینم؛ مدت زمانی است که دیگر به امید دیدنت چشم نمی‌گردانم. سرانجامش هنگامی نیست که در خشم و اندوه غرقه شوم، راستش نبودنت دیگر نه خشمگینم می‌کند نه اندوهگین... وقتی تمام می‌شوی که دیگر نخواهم برایت بنویسم، دیگر«تو»ی نوشته‌هایم نباشی و نزدیک است که برسم این‌جا. انگار که دیگر آخرش است و خدا می‌داند من بابتش خوشحال نیستم. 
وقتی زبان نشانه‌ها را نمی‌فهمم گیج می‌شوم. این چند وقت آن‌قدر همه چیز حضور تو را وعده می‌داد که نمی‌شد نادیده‌اش گرفت، اما تو نبوده‌ای نیستی و این‌طور که مشخص است نخواهی بود. من دیگر هیچ کاری از دستم بر نمی‌آید: چه برای این‌که قدمی به تو نزدیک شوم، چه برای آن‌که نگذارم یادت از من برود. شبیه قماربازی هستم که همۀ برگ‌هایش را بازی کرده و هیچ در دست ندارد، هیچ در دست ندارم و تو باهوش‌تر از آنی که این را ندانی. 
انگار رسیدیم به حیف بود، حیف شد. دیگر حتا دلم نمی‌خواهد برایت بنویسم تا تو بخوانی. این همه خواندی و دانستی، چه چیز جهان فرق کرد؟ می‌دانم که این‌جا را نمی‌خوانی. خواستم برای خودم یادگاری بماند از این آخرین روزهای دی ماه، از فردا که دقیقا می‌شود دوسال که تو را شناختم و چهارده ماه که به دل دوست گرفتم. شاید که آخرش است، نه که من بخواهم تمام شود، یا تمامش کنم. مگر من خواستم که شروع شود یا مگر دوبار تمام قد تلاش نکردم که بگذرم و نشد؟
این‌بار گویی آن کودک دل‌بسته به تو در جان من قانع شده که در دست‌هایت برایش مرهم نداری، که هربار نزدیک شدن به تو، فقط زخم خوردن بود وبس. دیگر چنان بهانه‌ات را نمی‌گیرد که بی‌تابم کند، حالا وقتی برایش توضیح می‌دهم غمگین سرش را پایین می‌اندازد، انگشتم را می‌گیرد و با آن چشم‌های درشت لعنتیش طوری نگاهم می‌کند که یعنی برویم...آخرش است و من حتا دیگر جانِ غم‌زده بودن را هم ندارم. شد دوسال، دایره باز، دایره بسته و تمام.

Tuesday, December 1, 2015

دهم آذر ماه سال نود و چهار

‌مدتی این مثنوی تاخیر شد. دستم جایی دیگر به نوشتن گرم بود. کلمه هر چه داشتم همان‌جا خرج می‌شد و کیسه‌ام از لغات خالی بود. حالا می‌خواهم برگردم همین جا به نوشتن. آن تلاش پیشین هر روز نوشتن، تجربۀ مفیدی بود. لااقل فهمیدم چه شکلی از نوشتن را نمی‌خواهم. چیزی که دلم می‌خواهد ساختن یک تصویر است از سی و هشت سالگی، از روزهایی که می‌گذرد، خوشی‌ها و ناخوشی‌ها. من باید کمی شجاع‌تر باشم در نوشتن، بی‌پرواتر و صادق‌تر.
شاید این‌ها همش تلاش عبثی باشد برای زنده نگه‌داشتن وبلاگ، برای نپذیرفتن پایان چیزی که خاطرش خیلی عزیز است. نمی‌دانم راستش. صدایی هم هست در من که می‌پرسد تصویر سی و هشت سالگی تو به چه درد دیگران که ممکن است اینجا را بخوانند  می‌خورد؟ حالا خب که چه؟ جواب درستی برایش ندارم. چالش هیجان انگیز شاید همین باشد، از دل روزمرگی شکلی از روایت بیرون کشیدن. باز البته می‌رسیم به این سوال که را همین کار را در فیس‌بوک یا پلاس انجام ندهم؟ نمی‌خواهم نتیجه‌اش زنده نگه داشتن جعلی وبلاگ باشد...باید بهش فکر کنم.

Monday, October 26, 2015

چهارم آبان ماه

چیزهایی خوشایندی هستند که دشوارند. یعنی نگاه‌شان می‌کنی، دلت از خوشی غنج می‌رود اما یک‌جور غریبی می‌دانی مال تو نیستند، به تو ربطی ندارند، آخرشان رنج است. یک زمانی با سر به سمت این موقعیت‌ها می‌پریدم، به جهنم که آخرش درد کشیدن است، حالا اما محتاط شده‌ام یا شاید چینه‌دان رنجم چنان پر است که جسارت دل به دریا زدن ندارم. بالاخره خیر سرم آخرین ماه‌های سی و هفت سالگی باید یک فرقی با دهۀ پیش‌ترش داشته باشد نه؟

Sunday, October 25, 2015

عاشورای نود و چهار

اشتباه است که فکر کنی صدای حیرت‌انگیز دمام حاصل برخورد دست بر طبل است. دمام را نه بر طبل که در دل می‌کوبند. آن حال غریب ناشی از برخورد دست نوازنده با دل شنونده است. حالی که هم‌زمان تو را به یاد تمام حسرت‌هایت می‌اندازد، تمام رویاهایت و برایت می‌گوید زندگی به هم رسیدن این دو است، برایت می‌گوید که زندگی حماسه است.