Wednesday, December 17, 2014

خرده‌جنایت‌های پدر پسری

تا ساعت سه بعد از ظهر تاریکی تمام زمین را فرا گرفت. در آن ساعت عیسی با صدای بلند فریاد کرد: پدر پدر چرا مرا رها کرده‌ای
بن‌مایهء صلی رابطهء پدران و پسران ناامیدی است. ما مکرر و بی‌رحمانه یکدیگر را ناامید می‌کنیم. پدر در پسر امتداد خویش را می‌یابد: نه فقط نامی که می‌ماند بلکه مجالی برای زیستن تمام آرزوها و زندگی‌های ناکردهء او. ما قرار بود حجت جاودانگی پدرمان باشیم: نامش را باقی، نسلش را جاری و رویاهایش را ممکن سازیم. در مقابل یا تمام عمر جنگیده‌ایم که او نباشیم و یا با شکست خوردن در رسیدن به آن چیزی که آرزو کرده یا بدتر از آن رسیدن و رها کردنش، طعم عذاب را به او چشانده‌ایم. ما که قرار بود سند جاودانگی پدر باشیم، شده‌ایم ناقوس عزا و با هر ضربه، یاداور میرایی اوییم.
در مقابل پدر قرار بود قهرمان ما باشد، نترسد، خطا نکند، قوی بماند، پیر نشود و او، این « او» ی لعنتی عزیز به تمام مفاد این قرارداد نانوشته خیانت کرده... بارها شاهد ترس و ضعفش بوده‌ایم، بی‌رحمی و خیانتش. او قرار بود الگوی شکارچی شدن ما باشد، که بیاموزیم زن، پول، موقعیت و هویت را چگونه به چنگ آوریم و او یا نبوده، یا نتوانسته یا بدتر از همه اصرار داشته فوت‌و‌فنی را به ما بیاموزد که با آن غریبه بوده‌ایم و به کارمان نمی‌آمده
یک‌سوی این کشمکش، همان مسیری است که ویلی لومان نمایش‌نامهء مرگ فروشنده طی می‌کند: ناامید از جاودانگی در قالب پسران، پسرانی که مایوسش کرده‌اند، دل به مرگ می‌سپارد. سوی دیگرش اما آشتی است. دیگری را، پدر یا پسر؛ انسان دیدن، انسان یافتن و حق اشتباه، این به گمانم انسانی‌ترین حق حیات را، به رسمیت شناختن، آشتی کردن با آن دیگری به مانند کسی با زندگی مستقل و نه مسوول رویاها و آرزوهای بربادرفتهء ناتمام ما
داشت با بغل‌دستیش حرف می‌زد و حواسش نبود که من می‌شنوم. می‌گفت بعله شرکتش برندی شده الان در سطح کشور... فارغ از لاف‌زنی پدرانه، فکر کردم شاید بعد مدت‌ها اولین تمجید اوست که انگار من هیچ‌وقت آن پسری نبودم که دلش می‌خواست همان‌طور که او هرگز آن پدری نبود که من دوست داشتم باشد... فکر کردم شاید آشتی همین باشد: پذیرفتن آنچه که هست، بالیدن به آن و آموختن دوست‌داشتنش

Thursday, December 4, 2014

ستارهء نازنین صبح

اسمش روجا بود. در مازندرانی یعنی ستارهء صبح. صورت گرد سپیدی داشت و من نخستین فرزند تنها دخترش بودم. دلم می‌خواهد که فکر کنم جور دیگری دوستم می‌داشت-  آدم است دیگر مدام نیاز دارد حس کند کسی هست که جور دیگری دوستش می‌دارد- فارسی را سخت حرف می‌زد و سواد هم نداشت. به جایش تا دلتان بخواهد قلب داشت و قلبش پر از مهربانی بود. پدربزرگم کنار شماره‌های تلفن را برایش علامت زده بود. یک‌خط، دو خط، سه خط و چهار خط که به ترتیب بداند باید کدام شماره‌ها را بگیرد تا زنگ بزند خانهء ما. حوالی ده صبح منتظر تلفنش بودیم. با آن صدای حناگون می‌گفت « امیر وچه» و من عشرت می‌کردم که سربسرش بگذارم تا رضایت دهم و گوشی را بدهم به مادر. فکر کن روزگاری بود که صبح به صبح ساعت ده کسی با مهربانی، باعشق حالت را می‌پرسید. بچه بودم من که رفت و قدرش را انقدر که باید نمی‌دانستم . نمی‌دانستم آن صدای صبحگاهی پرملاطفت چطور می‌تواند روزت را بسازد. نمی‌فهمیدم  بودن کسی که دوستت دارد بی‌هیچ تمنایی چه برکتی است- آدم است دیگر، هیچ‌وقت قدر چیزهایی که دارد را نمی‌داند، مگر در غیبت‌شان.
وقتی که رفت آنقدر بزرگ بودم که مرگ را و فقدان را بفهمم دیگر. برکت هم با او انگار از میان ما رفت. چند سال بعد پدر بزرگم ، بعد دایی کوچکتر، بعد دایی میانی که نفسم بود. انگار تازه فهمیده بودیم حضور روجا و بودنش چطور مرگ و پراکندگی را دور نگه‌داشته بود از خانه‌هایمان. به خاطرش می‌آورم با زلف‌های حنا بسته، پوست روشن، تن معطر بی‌عطر؛ که حضورش، غیاب رنج بود... در رویاهایم گاهی دختری دارم مهربان، شیرین و اسمش روجا است

Monday, December 1, 2014

از عکس‌ها و قلب‌ها

1- داشتند می‌رفتند خواستگاری برای عموی کوچک‌تر. کسی پرسید حالاچه شکلیه؟ عمهء بزرگتر دست کرد در کیفش عکس سه در چهار تاخورده‌ای را بیرون آورد و ما همه هوار شدیم سرش تا عروس را زودتر ببینیم. از بیست سال پیش حرف می‌زنم
2- همهء چیزی که از او داشتم یک عکس سیاه سفید بود، حالت مایل صورت و ابروهای پیوسته. تا مدت‌ها که نه دیداری بود و نه گفتگویی، مونسم عکس سیاه و سفید دختری بود هفده ساله که تلخ لبخند می‌زد. سخن از پانزده سال قبل است
3- سرشان را تکیه داده بودند به هم وعکس گرفته بودند. گذاشته بود بک‌گراند کامپیوترش. رفته بودم آنجا، از یارش گفت، پرسیدم خوشحالی؟ جواب نداد. برد مرا به اتاقش، کامپیوتر را روشن کرد و گذاشت آن عکس را ببینم. دیگر هیچ‌وقت زندگیش به آن شادی نبود. به ده سال پیش اشاره می‌کنم.
4- شب پاییزی سردی بود. با هم دور پارک ملت راه رفتیم. فردا می‌خواست با پدر دخترک حرف بزند و چنان مضطرب بود که ترسیدم تا به صبح از دست برود. راه رفتیم، راه رفتیم و حرف زدم برایش، بلکه آرام بگیرد. آرام نشد تا وقتی که صفحهء موبایل نوکیای تاشو‌ را نشانم داد. دختر نشسته تکیه داده بود به رادیاتور اتاقش با موهای سیاه شبق‌گون. گفتم خیر است؛ شر بود. از پنج سال پیش حرف می‌زنم.
5- با تبلت دارد عکسی را نشان مادرش می‌دهد. صفحهء اینستاگرام کسی است. نشسته، ایستاده، در لباس کار، مشغول معاشرت. رو می‌کند به من. می‌پرسد خداییش خوشگله نه؟ چال چانهء دختر را می‌بینم که چه پناه امنی می‌نماید. با اشارهء سر تایید می‌کنم. همین ماه گذشته اتفاق افتاد.
6- از زمانهء عکس فوری سه در چهار تا عصر اینستاگرام و فیس‌بوک، عکس‌ها رکن مهمی از دل‌بازی بوده‌اند و با حضورشان، غیاب را به یاد آورده‌اند، تسلای دل دور و مرهم حسرت چشم. یادآور نبودن آنکه برای شادی، محتاج بودن اوییم. عکس‌ها همیشه بخشی از تاریخ اندوه‌بار قلبند انگار

Saturday, November 29, 2014

رستگاری در رنج

و یعقوب تنها ماند و مردی با وی تا طلوع فجر کشتی می‌گرفت. و چون او دید که بر وی غلبه نمی‏‌یابد، کف ران یعقوب را لمس کرد، وکف ران یعقوب در کشتی گرفتن با او فشرده شد. پس گفت: مرا رها کن زیرا که فجر می‏‌شکافد. گفت: تا مرا برکت ندهی تو را رها نکنم. به وی گفت: نام تو چیست؟ گفت: یعقوب. گفت: از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود بلکه اسرائیل، زیرا که با خدا و با انسان مجاهده کردی و نصرت یافتی. و یعقوب از او سؤال کرده، گفت: مرا از نام خود آگاه ساز. گفت: چرا اسم مرا می‌پرسی؟ و او را در آنجا برکت داد. و یعقوب آن مکان را "فنیئیل" نامیده، گفت: زیرا خدا را روبرو دیدم و جانم رستگار شد
عهد عتیق- باب 32- آیات 24 تا 30


روز لعنتی سختی بود، روزگار سخت‌تری هم در پیش است. جهان هیچ‌وقت نمی‌پرسد از تو که آیا برای سختی آماده‌ای؟ که هی فلانی خبرت هست قرار است سختت بشود؟ نمی‌پرسد، نمی‌دانی و روزگار هرگز مراعات خستگی تو را نخواهد کرد. یعقوبی گاهی تو، در حال فرار از خودت، دنیا، همه چیز.. اما ناگزیری به مواجهه، که رستگاری تو در ماندن، پافشاری و طاقت است. گریبانت را نه با گریختن که با مبارزه آزاد خواهی کرد. گریزگاهی نیست جز دست‌به‌گریبان شدن با خودت که دنیا تویی، سختی و آسانیش، دشواری و همواریش تویی... الوهیم از درون تو سربرمی‌آورد، پنجه در پنجه‌ات می‌افکند و وای بر بی‌صبران...
سخت‌ترین روزهای جهان، ایام مواجهه با الوهیتی است درونت که انگار هر بار با رنج وامی‌داردت به خلق خویشتن. سنجیده‌ می‌شوی با درد، شک، تنهایی. چنان رنج می‌کشی که گویی ران‌ات در منگنه‌ای، فشرده شده‌ و تطهیر تو در طاقت برابر همین رنج است. در نترسیدن، میدان را خالی نکردن و ماندن... آنگاه برکت از راه می‌رسد، زیرا تو خداوند خدا را رودررو دیده‌ای و نسوخته‌، نترسیده، نگریخته‌ای... تو مانده‌ و به برکت صبر خود،بر آتش رنج خویش رستگار شده‌ای

Tuesday, November 25, 2014

تنهایی کویری ما

 تنهایی کویری ما آسان نیست
دستت در آستانه پیوستن می‌لرزد
زنهار
تنهایی کویری ما آسان نیست

1- گاهی توضیحش سخت است. شرح اینکه به آدم‌های عزیزت بگویی ببین من الان در دسترس نیستم. که اگر الان نمی‌خواهم دیداری باشد، یا حضوری یا گفتگویی؛ از سر بی‌اهمیت بودن تو نیست فقط به این خاطر است که من در این لحظهء اکنون تاب تحمل دیگری را ندارم، حالا آن دیگری هر چه که می‌خواهد عزیز باشد.
2- دوستانم اسمم را گذاشته بودند شلمان. به جدی و شوخی می‌گفتند زنگ خوابش که می‌خورد باید برود خانه بخوابد. یا خوش‌ذوق‌ترشان یکبار که داشتم زودهنگام مجلس مهمانی را ترک می‌کردم از من پرسید «مگه سیندرلایی و ساعت که دوازده بشه ماشینت میشه کدو حلوایی؟». توضیحش سخت است که بگویی حضور در جمع خسته‌ام می‌کند رمقم را می‌برد. من غلام خانه‌های خلوتم انگار. دشوار است بگویی نمی‌روم که بخوابم؛ می‌روم که تنها باشم
3- بابت این تنهایی هزینه می‌دهی. از بچگی شنیده‌ام که آدم به دوری و معاشرت نمی‌کنی و در بزرگسالی هم بارها حضور در جمع‌های دلنشینی از کفم رفته چون تطبیق با زمان و شکل حضور برایم سخت بوده و ترجمهء رفتارم شده این که نمی‌خواهم با شما یا در مهمانی شما باشم... من همهء اینها را به جان پذیرفته‌ام، بخش اجتناب‌ناپذیر هزینه‌ای است که برای خودم بودن می‌پردازم که این تنها بودن گاهی از نان شب برای من واجب‌تر است
4- می‌توانم بنشینم خودم را تحلیل کنم که چه شد که این شد. که کودک درون‌گرا چگونه با جراحت‌های از پی‌هم، پناه برد به کنج خلوتش، می‌توانم همه و همه را تحلیل کنم اما راستش نه می‌توانم و نه می‌خواهم خودم را تغییر دهم. آن ساعات خلوت شبانه پس از یک روز پرهیاهو، برکت زندگی منند. من اصلا برای این برکت زنده‌ام، کار می‌کنم برای آن دو، سه ساعت؛ که با خیال آسوده بنشینم به خواندن، دیدن، نوشتن و شنیدن... و شوربختانه اینها اموری نیست که آدمی مثل من بتواند جمعی انجام دهد. 
5- عزیزترین آدم‌هایم، کسانی بوده‌اند که من کنارشان مجال داشته‌ام تنها باشم. که می‌دانند تا چه حد عزیزند برای من، که به بودن و حضورشان احتیاج دارم، که هرچند گوشه‌گرفته‌ام اما همان نگاه گهگاه یا لمس دست هرازچندگاهی؛ چه دلم را خوش کرده و وقتم را امن

تنهایی کویری ما
این راستای نور و غرور، این گشادگی عریان
آسان نیست*
* اسماعیل خویی- تنهایی کویری ما آسان نیست
http://www.avayeazad.com/esmail_khoii/bar_bame_gerdbad/24.htm

Saturday, November 22, 2014

دوزخ دیروز

1- اولش، بودن سخت است. ابتدای از دست رفتن یک رابطه که تو برگ در آغوش بادی؛ لاک‌پشتی هستی بی‌لاک که هر نم باران ملایمی، پوستت را مثل روغن داغ سوراخ می‌کند. اولش همه چیز سخت است: حضور، غیاب، داشتن، نداشتن...بعد ناگزیری به زندگی. آن اشتیاق حیرت‌انگیزت برای بقا، برای زیستن، وا می‌داردت که به تدریج برگردی سراغ زندگی. و مواجه شوی با آدم‌ها، فضاها و زمان‌ها
2- دل‌دادگی لاجرم برایت مکان و زمان مقدس مشخص می‌کند. هر رابطه‌ای کعبهء خودش را دارد، بیت‌المقدس خود را، نوروز و رمضان خود را. جاهایی هستند که به واسطهء یادگار خاطرات تو با آن دیگری؛ محراب می‌شوند. زمان‌هایی هستند که در مرور بودن با هم، به« آن» تبدیل می‌شوند. مختصات رابطه‌ات وامی‌دارد تو را سال نویت را گاهی از آذر ماه شروع کنی، نمازت را سمت خیابان خیسی در یوسف‌آباد بخوانی، سووشون‌ات را در تیرماه به پا داری و... آن وقت، آن جا؛ برای تو و فقط تو حامل بار معنایی هستند که به زندگیت سازمان و جهت می‌بخشند. رابطه که بر باد می‌رود بازپس گرفتن زمان و زمین مقدس؛ تبدیل‌شان به تجربیاتی معمول؛ سخت‌ترین کار جهان است به گمانم
3- و تو در این کار تنهایی. مانند مرگ و تولد؛ مانند خود دل‌بستن حتا، تو در دل‌گسستن تنهایی. هیچ‌کس نمی‌داند معنای آن فضا و زمان برای تو چیست. نمی‌تواند که بداند و هیچ‌کس قادر نیست در گذار از این آتش همراهیت کند. مانند تجربهء تولد و مرگ، تو محکومی به تنهایی
4- ذره ذره ضجه می‌زنی، رنج می‌کشی، به نبرد خاطرات گداخته‌ات می‌روی و اندک‌اندک شهر و تقویمت را بازپس می‌گیری... به بهای درد، به بهای رنج، به بهای جان... زمان و زمین باز برایت آغوش می‌گشایند و همان می‌شوند که هستند اما هنوز انگار ناتمامی
5- هر رابطه‌ای بهشت خودش را دارد. بهشتی که در آن تمامیتی از لذت و امنیت را چشیده‌ای بی‌تکرار. بهشتی که ورای زمان و مکان مقدس رابطه است حتا. پردیسی که هنگام کام گرفتن از آن، بی‌خبری قرار است روزی نه‌چندان دور، دوزخ تو باشد. که شنیدن نامش، روحت را به بند بکشد و دیدن تصاویرش شکنجه‌ات کند
6- سفر به بهشت دوزخی... به گمانم این خوان آخر است، نهایت رستاخیزت. که ثابت کنی به خودت، خواسته‌ای و برخاسته‌ای. که سرپایی اکنون و حرمت ققنوس کهنه به‌جا، باز نو به جهان آمده‌ای... آن‌جاست که فردانیت تو در انتظارت است، آخرین نبرد گریزناپذیر روحت برای احیای خود، برای رهایی از رنج و آشتی با خویش
7- آخرش، بودن سخت است. زمان‌ خط ممتد کسالت‌آوری است و مکان حضوری بی‌هوده با خشت‌های خاکستری. خودت را که پس بگیری تازه رسیده‌ای به آن هیچ بزرگ که همه چیز از دل آن بیرون می‌آید. بعد باز تو فرصت خواهی داشت قبلهء جدید خودت را بسازی، نوروز تازه‌ات را تجربه کنی، وقت و فضای مقدست را بازیابی و بهشت جانت را کشف کنی... این پاداش سفر به دوزخ دیروز است

Wednesday, November 19, 2014

زیبایی

زیبایی خلاقیت آدمی را زایا می‌سازد. در پرتو حضور امر زیبا؛ تو نه فقط قادر که گاه ناچاری به بازآفرینی زیبایی. زیبایی سرشارت می‌کند، وامی‌داردت که جهان را زیبا ببینی، زیبا بنویسی، زیبا بیاندیشی. زیبایی خودش را تکثیر می‌کند، از دل خودش اوج می‌گیرد و بیش می‌شود. بی‌هوده نیست که در اساطیر یونانی؛ آفرودیت ایزدبانوی توامان زیبایی و خلاقیت است. 
زیبایی زمان را متوقف می‌کند. در محضر امر زیبا، تو چشندهء جاودانگی هستی، آنِ نازنین زیبایی، زمان را مه‌آلود و ساعت را سردرگم می‌کند. ساعتی، ثانیه‌ایست و دقیقه‌ای، عمری
زیبایی رقیقت می‌کند. وادارت می‌کند به عاطفه، به خندیدن، به گریستن. زیبایی بیرونت می‌آورد از آن حصار جعلی هویت که چون تار تنیده‌ای دور خودت. زیبایی تو را تو می‌کند، خویشتن خویش، آن که در حقیقت هستی... زیبایی وا می‌دارد تو را که زایندهء خویشتن باشی، که زندگیت بشود ترانه و تو شاعر شعر زندگیت شوی؛ که باز از آنِ خویشتن باشی، غربتت تمام و جانت پربرکت
زیبایی...

که چشم‌هاش می‌کشت تو را و زنده‌ات می‌کرد زیباتر؛ گونه‌هایش به رنگ سیب سرخ حوا بود و فتوای جنونی متبرک می‌داد و آن بازی نور و سایه روی صورتش، روز و شبت را پرمعنا می‌کرد