یادم باشد بعدن یادت بیاندازم،این جور وقت ها بیایی،عینکم را برداری و چشمان بسته ام را، خوشگل،آرام،نرم ببوسی...بعید می دانم هیچ نوشدارویی بهتر از این برای چشمانی که از خستگی درد گرفته اند، پیدا شود
یادم باشد بعدن یادت بیاندازم،این جور وقت ها بیایی،عینکم را برداری و چشمان بسته ام را، خوشگل،آرام،نرم ببوسی...بعید می دانم هیچ نوشدارویی بهتر از این برای چشمانی که از خستگی درد گرفته اند، پیدا شود
فرق یک خیالباف بالغ و یک خیالباف خام در این است که خیالباف خام همیشه وقتی رویاهایش نقش بر آب می شود بابت اندوه فقدان چیزی که از اول جز در عالم خیال او وجود نداشته، خودش را ملامت می کند و خیالباف بالغ همیشه به خودش می گوید دمت گرم! لااقل در جهان رویاهایت چیزی را زندگی کردی که در جهان بیرونی هرگز امکانش وجود نداشته است... همین!
اوقاتی در زندگی هست که کلمه مشکوک می شود. یعنی احساسات درونی تو اعتماد نمی کنند به کلمات.تو نمی دانی هنوز که چگونه باید از آنها بنویسی،مرزشان برایت شفاف نیست،جنسشان هم...تردیدی هر لحظه هست برای نوشتن از آنها،تردیدش از جنس آن لحظه شک موقع نوشتن، وقتی املای درست کلمه ای را یادت نمی اید، نیست،دو دلی اش بیشتر شبیه ابهام موقع نوشتن شین است.این که بخواهی شینت را با سه دندانه بنویسی یا کشیده و بی دندانه و طولانی...این که بگذاری خواننده سریع بفهمد این حرفی که نوشتی شین است یا رهایش کنی در امتداد یک کشیدگی انگار بی پایان...انگار توصیه ای باشد که حالا برو،بگرد، ببین...آدم در کار شین دلش یک وقت هایی می ماند!
پی نوشت:وبلاگ بنویسی یا نه، همیشه فریبای یگانه وبلاگستانی تو...تولدت مبارک!
گهگاهی
پسر بچه ها
به شعری،کلامی،نگاهی
مرد می شوند
مرده می شوند
زنده می شوند
در شرکت را که باز می کنم می دود تو،بی تفاوت از کنار سلام من می گذرد یعنی که تو را ندیدم،شروع می کند نام کوچک پدرش را بلند بلند صدا زدن و می رود سمت اتاق پدرش،مادرش که از پی می آید صدا می کند«عمو رو دیدی؟جواب سلام دادی؟».با مادرش احوال پرسی می کنم و می گویم«آره یه سری برام تکون داد»...پرت می شوم به یک روز زمستانی ۴ سال پیش که وروجک تازه به دنیا آمده بود و بر می گردم به اینکه همین بزرگ شدن سریع او شاید نشان دهد عمرم با چه سرعتی دارد می گذرد
این دو شریک دیگر شرکت هم هر کدام عکس قاب شده بچه هایشان را گذاشته اند روی میز و اقرار می کنم من هر بار که می روم توی اتاق دلم ضعف می رود برای اینکه یک روزی عکس نی نی گولوی خودم را بگذارم روی میزم،در مورد قد کشیدنش حرف بزنم،یا در مورد شیرین زبانیش یا ...آدم است دیگر یک وقت هایی دلش چه چیز ها که نمی خواهد!
پی نوشت:دلم ماجراجویی نمی خواهد،حتی جک اسپاروی درون هم دیگر وقتی تصویر امنیت را می بیند رم نمی کند و نمی گریزد و شما نمی دانید این که جک اسپارو راضی باشد به جای لنگر کشیدن و دنبال جزایر متعدد گشتن،بیل دست بگیرد و جزیره اباد کند چه دگرگونی عمیقی در من محسوب می شود
یک وقت هایی حس می کنی کتابی،دستی آمده بین صفحاتت،حتی نمی دانی درست و حسابی تو را خوانده یانه اما دارد ورقت می زند،داری ورق می خوری و حتی نمی دانی خوشحالی از این ورق خوردن یا نه...تو بگو عجیبن غریبا
دارم فیلمی از آنتونیونی می بینم که اسمش را ایتالیایی نوشته و نمیدانم دقیقن چیست.صحنه ای در فیلم بود که زن و شوهر مشغول جر و بحثند و زن مرد را تهدید می کند که ترکش خواهد کرد.مرد روی صندلی نشسته و زن روبرویش ایستاده،دوربین پشت سر زن مستقر است یعنی ما تصویر زن را نمی بینیم،بعد دوربین بالا می آید وکادر تصویر می شود گوشه کوچکی از بالای سر زن و مرد که روی صندلی نشسته،اولش تعجب می کنی که چرا زن انقدر ناقص توی کادر است بعد یک لحظه حس می کنی دوربین دانای کلی است که جای چشم های زن نشسته و خیره شده به مرد...مردی که دارد از بالا نگریسته می شود و هر لحظه خرد تر و حقیر تر به نظر می آید...یکی از بی نظیر ترین صحنه های سینما بود این صحنه و من همش دلم می خواهد فیلم نامه این فیلم را گیر بیاورم و ببینم سناریست چطور این صحنه را نوشته؟اصلن او اینطوری نوشته یا خلاقیت آنتونیونی این همه نفس گیرش کرده...باید ببینید تا شکوه صحنه را دریابید