Sunday, May 3, 2009

پول مرا بدهید

یک مقامی در یک ارگانی فرموده اند که ١٩٠ طنز پرداز با دریافت مبالغ کلان اجیر شده اند،تا با سیاه نمایی و طنز نویسی دولت نهم را تخریب کنند


خواستم فقط عرض کنم من از همه تان شکایت می کنم.با شما صد و هشتاد و نه نفر دیگرم که پول ها را بالا کشیده اید و یک قران هم به من نداده اید...پول مرا بالا می کشید؟پولتان می کنم... اصلن سر قلم را کج کرده با سفید نمایی در مورد دولت نهم طنز می نویسم تا حالتان جا بیاید.اینجوری مبالغ کلان ندهند دیگر بن شهروند و سیب زمینی و پرتغال و اینها که روی شاخش است حضرات!


رسوایتان می کنم!پول مرا می خورید؟پول طنز پرداز خودفروخته خوردن ندارد،از من گفتن!

پول مرا بدهید

یک مقامی در یک ارگانی فرموده اند که ١٩٠ طنز پرداز با دریافت مبالغ کلان اجیر شده اند،تا با سیاه نمایی و طنز نویسی دولت نهم را تخریب کنند


خواستم فقط عرض کنم من از همه تان شکایت می کنم.با شما صد و هشتاد و نه نفر دیگرم که پول ها را بالا کشیده اید و یک قران هم به من نداده اید...پول مرا بالا می کشید؟پولتان می کنم... اصلن سر قلم را کج کرده با سفید نمایی در مورد دولت نهم طنز می نویسم تا حالتان جا بیاید.اینجوری مبالغ کلان ندهند دیگر بن شهروند و سیب زمینی و پرتغال و اینها که روی شاخش است حضرات!


رسوایتان می کنم!پول مرا می خورید؟پول طنز پرداز خودفروخته خوردن ندارد،از من گفتن!

آنها می رقصیدند

اگر هوادار و بیننده فوتبال باشید حتمن برایتان پیش آمده که کسی ازتان پرسیده باشد«این فوتبال چی داره که انقدر براش وقت می ذارین؟»...پیشنهاد می کنم یک نسخه از بازی دیشب بارسلونا و رئال مادرید را تهیه کنید و در هر مواجهه با چنین سوالی بگذارید بازی را ببیند شرط می بندم که قانع شود فوتبال می تواند به اندازه یک موسیقی،فیلم خوب،تابلوی نقاشی و...زیبا باشد.دیشب مردان بارسلون،باله می رقصیدند:آن حرکات ظریف؛چرخش های ناگهانی؛همزمان، بودن و نبودن در همه جای زمین؛لذت لذیذ بازی دادن قربانی؛دیشب مردان کاتالان می رقصیدند و حریف را می رقصاندند.بازی ناب،تیم رویایی،شکوه فوتبال!


پی نوشت:رئال گل چهارم را که خورد از پای تلویزیون بلند شدم و دیگر بازی را ندیدم.بله بازی خیلی زیبا بود ولی نمی شد بنشینم و تحقیر رئال مادرید را ببینم.بارسا داشت تیم محبوب مرا له می کرد و من طاقت تماشای بیش از این فاجعه را نداشتم.ال کلاسیکو امسال برایمان تبدیل به فاجعه شد،اما من یادم هست یکبار زمان یوهان کرایوف،با پنج گل به بارسا باختیم و سال بعد خورخه والدانو دوست داشتنی تیمی ساخت که دقیقن پنج هیچ بارسا را له کرد.صبر می کنیم برای روز تلافی،روز انتقام!

آنها می رقصیدند

اگر هوادار و بیننده فوتبال باشید حتمن برایتان پیش آمده که کسی ازتان پرسیده باشد«این فوتبال چی داره که انقدر براش وقت می ذارین؟»...پیشنهاد می کنم یک نسخه از بازی دیشب بارسلونا و رئال مادرید را تهیه کنید و در هر مواجهه با چنین سوالی بگذارید بازی را ببیند شرط می بندم که قانع شود فوتبال می تواند به اندازه یک موسیقی،فیلم خوب،تابلوی نقاشی و...زیبا باشد.دیشب مردان بارسلون،باله می رقصیدند:آن حرکات ظریف؛چرخش های ناگهانی؛همزمان، بودن و نبودن در همه جای زمین؛لذت لذیذ بازی دادن قربانی؛دیشب مردان کاتالان می رقصیدند و حریف را می رقصاندند.بازی ناب،تیم رویایی،شکوه فوتبال!


پی نوشت:رئال گل چهارم را که خورد از پای تلویزیون بلند شدم و دیگر بازی را ندیدم.بله بازی خیلی زیبا بود ولی نمی شد بنشینم و تحقیر رئال مادرید را ببینم.بارسا داشت تیم محبوب مرا له می کرد و من طاقت تماشای بیش از این فاجعه را نداشتم.ال کلاسیکو امسال برایمان تبدیل به فاجعه شد،اما من یادم هست یکبار زمان یوهان کرایوف،با پنج گل به بارسا باختیم و سال بعد خورخه والدانو دوست داشتنی تیمی ساخت که دقیقن پنج هیچ بارسا را له کرد.صبر می کنیم برای روز تلافی،روز انتقام!

Saturday, May 2, 2009

سرمای لزج،سرمای پلشت

چه بد که زندگی بعضی وقتها خودش را تحمیل می کند به آدمی...یادت هست فیلم ها و کارتون های کودکی مان پر بود از آدم هایی که گرفتار سرما و کولاک شده بودند،هی می خواستند بخوابند بعد کسی محکم به صورتشان می کوبید که« بیدار شو،نخواب،بخوابی می میری»؟زمان هایی هست در زندگی که آدم گرفتار زمهریر روح می شود.سردش است و کسی باید باشد که بخاطرش بجنگی،چشمانت را نبندی،تسلیم سرما نشوی،بهانه ات شود برای نخوابیدن!


گیر کرده ام وسط سرما،سرد و سرد تر می شود.بخشی از روحم ترسیده،به هر شکلی می خواهد بهانه بتراشد برای زندگی،نگهم دارد،به صورتم بکوبد و بخش دیگری هست که آرام زمزمه می کند بخواب،بخواب پسر جان!چه فایده دارد تلاش برای ماندن وقتی درمان خودش درد است؟


من این روز های جنون را از سر می گذرانم.چشمانم را نمی بندم،نمی خوابم،تاب می آورم این غمگین ترین تلاش های همه زندگیم را برای شاد بودن،اما خدا می داند وسوسه چشم بستن،بس کردن،نجنگیدن چقدر در من قوی است.سرما بین همه سلول های روحم جا خوش کرده؛«مثلن خورشیدمان»، دارد دیگران را گرم می کند و من تاب می آورم،فقط چون کنجکاوم بدانم کجا و کی زانو میزنم...آدم یک وقت هایی حیران سخت جانی خود می شود!


زانو زده میان لای و گل،بارش مداوم باران سرد،دست ها رو به آسمان،اشک ها منجمد،مجبور به زندگی...چه خوب که زندگی بعضی وقت ها خودش را تحمیل می کند به آدمی!

سرمای لزج،سرمای پلشت

چه بد که زندگی بعضی وقتها خودش را تحمیل می کند به آدمی...یادت هست فیلم ها و کارتون های کودکی مان پر بود از آدم هایی که گرفتار سرما و کولاک شده بودند،هی می خواستند بخوابند بعد کسی محکم به صورتشان می کوبید که« بیدار شو،نخواب،بخوابی می میری»؟زمان هایی هست در زندگی که آدم گرفتار زمهریر روح می شود.سردش است و کسی باید باشد که بخاطرش بجنگی،چشمانت را نبندی،تسلیم سرما نشوی،بهانه ات شود برای نخوابیدن!


گیر کرده ام وسط سرما،سرد و سرد تر می شود.بخشی از روحم ترسیده،به هر شکلی می خواهد بهانه بتراشد برای زندگی،نگهم دارد،به صورتم بکوبد و بخش دیگری هست که آرام زمزمه می کند بخواب،بخواب پسر جان!چه فایده دارد تلاش برای ماندن وقتی درمان خودش درد است؟


من این روز های جنون را از سر می گذرانم.چشمانم را نمی بندم،نمی خوابم،تاب می آورم این غمگین ترین تلاش های همه زندگیم را برای شاد بودن،اما خدا می داند وسوسه چشم بستن،بس کردن،نجنگیدن چقدر در من قوی است.سرما بین همه سلول های روحم جا خوش کرده؛«مثلن خورشیدمان»، دارد دیگران را گرم می کند و من تاب می آورم،فقط چون کنجکاوم بدانم کجا و کی زانو میزنم...آدم یک وقت هایی حیران سخت جانی خود می شود!


زانو زده میان لای و گل،بارش مداوم باران سرد،دست ها رو به آسمان،اشک ها منجمد،مجبور به زندگی...چه خوب که زندگی بعضی وقت ها خودش را تحمیل می کند به آدمی!

همین

با این همه...زندگی باید کرد!