Saturday, May 2, 2009

سرمای لزج،سرمای پلشت

چه بد که زندگی بعضی وقتها خودش را تحمیل می کند به آدمی...یادت هست فیلم ها و کارتون های کودکی مان پر بود از آدم هایی که گرفتار سرما و کولاک شده بودند،هی می خواستند بخوابند بعد کسی محکم به صورتشان می کوبید که« بیدار شو،نخواب،بخوابی می میری»؟زمان هایی هست در زندگی که آدم گرفتار زمهریر روح می شود.سردش است و کسی باید باشد که بخاطرش بجنگی،چشمانت را نبندی،تسلیم سرما نشوی،بهانه ات شود برای نخوابیدن!


گیر کرده ام وسط سرما،سرد و سرد تر می شود.بخشی از روحم ترسیده،به هر شکلی می خواهد بهانه بتراشد برای زندگی،نگهم دارد،به صورتم بکوبد و بخش دیگری هست که آرام زمزمه می کند بخواب،بخواب پسر جان!چه فایده دارد تلاش برای ماندن وقتی درمان خودش درد است؟


من این روز های جنون را از سر می گذرانم.چشمانم را نمی بندم،نمی خوابم،تاب می آورم این غمگین ترین تلاش های همه زندگیم را برای شاد بودن،اما خدا می داند وسوسه چشم بستن،بس کردن،نجنگیدن چقدر در من قوی است.سرما بین همه سلول های روحم جا خوش کرده؛«مثلن خورشیدمان»، دارد دیگران را گرم می کند و من تاب می آورم،فقط چون کنجکاوم بدانم کجا و کی زانو میزنم...آدم یک وقت هایی حیران سخت جانی خود می شود!


زانو زده میان لای و گل،بارش مداوم باران سرد،دست ها رو به آسمان،اشک ها منجمد،مجبور به زندگی...چه خوب که زندگی بعضی وقت ها خودش را تحمیل می کند به آدمی!

10 comments:

  1. یادته که ارباب...خم میشیم... اما نمی شکنیم...

    ReplyDelete
  2. محمد جواد شکریMay 2, 2009 at 6:11 PM

    مثل اینکه یه کم زیاد گل خوردین

    ReplyDelete
  3. تجربه کردم وقتی که آدم این جوریه دلش سکوت می خواد نه دلگرمی نه دلداری نه هیچ چیز دیگه. پس به احترامتان سکوت می کنیم

    ReplyDelete
  4. و بعضی وقت ها آدم زیر این تحمیل له می شه!!!

    ReplyDelete
  5. نفسم حبس بود تا  پاراگراف سوم,چه خوب که سرما رو باور نداری داداش خان جانم.,

    ReplyDelete
  6. شاید همین تحمیل ما را به جلو می بره .

    ReplyDelete
  7. فصل تازهMay 3, 2009 at 8:28 AM

    وای از بعضی از این نوشته های تو که آدم نمی دونه چطوری بگه که چقدر می فهمدشون..

    ReplyDelete
  8. هیشکیم نمی فهمه که آدم چه جوری 10000 بار می میره ولی نمیمیره...

    ReplyDelete
  9. آقا شدیدا حسه حالامون به هم شبیهه.یعنی من اگه میتونستم ا به یه خواب هزارساله میرفتم از بس حوصله و توان زنده بودن و ندارم.اما چه میشه کرد که جرات مردن هم ندارم.

    ReplyDelete