Monday, May 25, 2009

رضایت روح

در فیلم ای برادر کجایی برادران کوئن؛جایی از فیلم مردی کنار جاده به پست فراری ها می خورد که به آنها می گوید آمده تا روحش را به شیطان بفروشد.وقتی از او می پرسند چرا؟جواب می دهد آخه کاری باهاش نداشتم...این حکایت خیلی از ما است


اکثر ما مسیر روحمان را گم می کنیم و سعی داریم خلاء ناشی از این امر را با اصرار در مسیر اشتباه و کسب دستاورد های مادی جبران کنیم در حالی برای روح ما صفر های حساب بانکی،میزان تحصیلات،دستاورد های مادی و...فاقد ارزش است.ما حاضر نیستیم رنج اقرار به قرارگیری در مسیر اشتباه را بپذیریم و به جایش با سرعت دو برابر پیش رفتن، می خواهیم از روحمان هم جلو بیفتیم جوری که صدای نارضایتیش را نشنویم اما این امکان پذیر نیست و روح نادیده گرفته شده ابزار های هولناکی برای انتقام دارد:تمام آن دستاورد ها،تمام آن موفقیت ها با یک مود بد کاملن بی ارزش،فاقد معنا و بی هویت خواهند بود...می خواهید بدانید نشانه اشکار دور شدن از مسیر درست روح چیست؟اینکه هیچ وقت برای چیز هایی که حقیقتن برای روح ما مهم است وقت نداریم.روح هر انسانی خواهان صمیمیت،روابط،شادی های کوچک لحظه اکنون،تعلق داشتن،آرامش و...است.خواسته های روح از جنس بودنند نه شدن و میزان احساس خوشبختی ما را پاسخ صحیح به خواسته های روح تعیین می کند نه دستاورد های درخشان ما در جهان بیرون


پی نوشت:این اصلن به معنای نادیده گرفتن جهان بیرون نیست.به معنای بی ارزش بودن تحصیلات یا در آمد یا...فقط به این معناست که روحمان را میان این همهمه گم نکنیم.کاری که دیده ام خیلی هامان با خودمان انجام دادیم تا قدمی در مسیری که اصلن نباید، بیشتر جلو برویم یا آن صدای نکوهش گر درونی را با موفقیت های بیشتر و نه شادی فزون تر خاموش کنیم.آن صدا هیچ وقت راضی و خاموش نمی شود و ما شادی مان را به بهای هیچ از کف داده ایم

6 comments:

  1. منو ميشناسن بعضي هاMay 25, 2009 at 7:21 AM

    زيادي به حرف هاي يك روح مريض عمل نكن عقلتو بكار بنداز كه استوارتره . بعدن كه روحت روح شد فقط باش و لذتشو ببر

    ReplyDelete
  2. راست گفتی امیرحسین....راست گفتی...من یکی این رو با تمام وجودم لمس کردم...

    ReplyDelete
  3. چرم ساغری بالزاک را خوندی؟ این متن انگار در توضیح آن کتاب نوشته شده...

    ReplyDelete
  4. بونو به من گفت چه مرگته؟  گفتم نمی‌دونم به نظرم خیلی وقته یه کار مهم نکردم.  بونو گفت: شوخی می‌کنی.  بعد یه عالمه از کارهای بزرگ منو برشمرد.  یه صدایی تو دلم گفت: اینا کدومش مهمه، اینا هیچ کدومش مهم نیست.  پس چی مهمه؟  اینو من پرسیدم از دلم.  می‌فهمم که داره جواب می‌ده اما من صداش رو خوب نمی شنوم، قطع و وصل می شه.  فکر کنم یه جاییه که آنتن نمی‌ده.  تو حرفهاش تنها چیزی که من خوب می‌شنوم، دائم می شنوم اینه: بریم..... بریم.... بریم

    ReplyDelete
  5. سلام امیرحسین جان من همیشه با نوشته های تو سفر می کنم!
    منم شبیه آزاده میشم خیلی وقتها بخصوص که این چند وقته بدجور درگیر این هواها هستم...من مشکلم کار بزرگ نیست.من یه جوری تازه فهمیدم تو خیلی از دوران زندگیم وقتی شاد بودم از شادیم احساس گناه کردم و منتظر انتقام روح خودم و خدا بودم!!! و فکر می کردم و شاید می کنم که مرگ انتقامه.....من برعکسم انگار و حتی الان کمی گیج.................چقدر تصویرم از خدا و روح کوچک بوده!

    ReplyDelete