Monday, May 18, 2009

باید به برگهایی که از خیال اردیبهشت می رسد،سریع تر پاسخ بدهی

هر از گاهی


آینه ی دستشویی من


به زبان می آید


و حرف های عجیبی می زند


مثلا می گوید


تنهایی


بهای سنگین


زلال ماندن است


من نیز


پرده بخار آلودش را پس می زنم


تبسمی


 آغشته به کف خمیر دندان


تحویلش می دهم


چراغش را خاموش


و به میان شما


باز می گردم


عباس صفاری-دوربین قدیمی

10 comments:

  1. روزها و سوزهاMay 18, 2009 at 3:19 PM

    شعر زیبایی بود ...انگار برای همه ی ما تا به حال تجربه شده ...
    خوشحال میشم به من هم سر بزنید .

    ReplyDelete
  2. خیلی دوستش داشتم...

    ReplyDelete
  3. از اون شعرها بود که شکل زندگی اند...

    ReplyDelete
  4. چه اصطلاحهای خوشگلی داشت

    ReplyDelete
  5. وای چه شعر با حالی. خصوصا چراغشو خاموش می کنه و خمیر دندونه!
    راستی من خیلی خوشحالم بابت یونگ 3 بیا بخوان.

    ReplyDelete
  6. همیشه آینه ها رو دوست ندارم...بعضی وقت ها دوسشون دارم

    ReplyDelete
  7. گاهی انقدر سرعت هم لازم نیست، عنوان رو میگم دوست جانم!

    ReplyDelete
  8. آیینه اش تقریبا شبیه آیینه ی دستشویی ماست داداشی فقط آیینه ی ما یکم عقب افتاده تره .,

    ReplyDelete
  9. من نمیدونم ، خودت میدونی..ولی معمولن سرعت منو یاد شتاب و تعجیل و اینها میندازه..شاید اشتباه میکنم؟

    ReplyDelete
  10. خیلی قشنگ بود به خصوص بازگشت به میان انسانها. مرسی لذت بردم.

    ReplyDelete