Tuesday, May 1, 2007

يک تجربه شخصی

خاطرتون باشه تو پروسه رشد فردیت ۸ چهار دلیل عمده شمردم که میتونن یک ازدواج رو به فروپاشی و طلاق یا سالیان سال تحمل زجرآور،برسونن.حالا میخوام یک نمونه واقعی ازین تجربه رو براتون باز کنم:تجربه زندگی شخصی خودم!

۱-قسمت اول ماجرا اگر یادتون باشه نشناختن درست خودمون و خواسته هامون از زندگی بود.من وقتی ازدواج میکردم ۲۲ سالم بود و اقرار میکنم تصور اشتباهی از خودم و معنای زندگی داشتم.ذهنم بیش از حد چپ زده بود و مادیاتو خیلی حقیر حساب میکرد و...ته این نشناختن خود و اشتباه محاسبه شد یک بحران واقعی تو زندگیم.وقتی خودت رو نمیشناسی و نمیدونی  چی میخوای یا حتی چی نمیخوای،چطور میخوای ارزش گذاری کنی که چی درسته برات و چی غلط؟من توی این تله خود ساخته افتادم و هزینش رو هم دادم

۲-بخش دوم مشکلات از ازدواج عاشقانه منتج میشه و بنده به حد وفور ازین اشتباه برخوردار بودم.در واقع من نه عقلم میرسید که کمی صبر کنم تا تب عشق سرد شه و چشم عقل و دل باز و نه شرایطش رو داشتم.این شد که خیلی از سیگنال ها رو نادیده گرفتم و فکر کردم همین درسته...

۳-اشکال سوم هم به من وارد بود:من بیش از حد روی ازدواج توقعات معنوی گذاشته بودم.من به ازدواج به شکل فرآیندی نگاه میکردم که قراره منو شاد کنه و زندگیم رو برای همیشه شیرین نگه داره.فکر کنید چقدر تصور این چنینی ابلهانه میتونه باشه و تا چه حد آدم شکننده میشه وقتی با مشکلات زندگی روبرو میشی و با تلخی هاش و با تضاد های با شریک زندگیت وقتی تصور ساختن یک بهشت رو داری.در واقع موافقم که ازدواج خوب شیرینه و  آرامش بخشه و به کامل شدن انسان کمک میکنه اما مطمئنم حتی خوب ترین ازدواج ها هم یه وقتایی پر از تضادو تنش میشن و وای به حال کسی که این تضاد و تنشها رو به عنوان جزء لاینفک یک زندگی به رسمیت نشناسه و به جای حلشون عزا بگیره

۴-مشکل چهارم یعنی نداشتن تعریف مشترک از ازدواج رو خیلی نداشتم.مشکل نه تعریف متفاوت بلکه تعریف غلط بود یعنی ترکیبی از مشکلات مندرج در سه بند اول.انقدر من درگیر اون سه بند بودم و اشتباه پشت اشتباه میکردم که فکر کنم هیچوقت نشد بیام ببینم تعریفم با شریک سابق زندگیم میخونه از ازدواج یا نه.

فکر کنم یه پست دیگه هم بنویسم در مورد معیار هایی که الان بهشون رسیدم و برخی پارامتر ها در مورد زندگی.بعضی هاشون شخصین و بعضیهاشون رو میشه تعمیم داد.در هر حال فکر کنم خوندنشون بحث رو روشن تر کنه

پی نوشت:عصر بی گناهی به روز شد

10 comments:

  1. سرباز هخامنشيMay 1, 2007 at 10:45 AM

    سلام ... وبلاگ جالبی دارید موفق باشید

    ....

    گاهی اوقات پیش می آید

    عده ای بر این باورند

    صنوبری که سایه ندارد

    حتما از خواب موریانه ترسیده است ،

    مثل آفتاب از خواب شب

    مثل ترانه از ترس تیغ

    مثل من از تکلم تاریک .

    باید تحمل کرد

    ما همیشه ی خدا یک خواب خوش دلنشین کم داریم

    مثل دریا (( که همیشه خوابش آشفته است ))

    ما به هرچه که باید ، مجبوریم !

    یا هر چه که بی چراغ ....

    چه عادت عریانی !

    چه اشتباه بزرگ پر سایه ای !

    گاهی اوقات پیش می آید

    ریگی از دستی سلام ندیده در آب می افتد

    ما هم عین انتظار چشمه گاهی تکان می خوریم ،

    دلهره از دریا به آدمی رسیده است .

    بگذار باران ریگ و سوال و بیداری بی دلیل ببارد !

    اینجا عده ای در حال گذر از کوچه سوال می کنند :

    چرا بیداری بی دلیل بسیار کم است ؟

    عده ای با کفش های تنگ از کوچه می گذرند

    ردی از ریگ در پشت پایشان پیداست ،

    بعد گدای کوری از پس آواز سنگ می آید

    خبر از چشمه می آورد

    که این همه ریگ از کجای آسمان باریده است ،

    گاهی اوقات باید تحمل کنیم ،

    حالا چه عا

    ReplyDelete
  2. منوچهر سابق !May 1, 2007 at 11:09 AM

    من فکر ميکنم تقابل تفکر قديمت با اتفاقاتی که بعدش افتاد و فکر های جديدت رو بايد تفسير کنی .... منتظرم .... و بابت همه چيز ممنون . خيلی زحمتت داديم جناب از داداش نزديکتر ....

    ReplyDelete
  3. ترسی که به بزرگی زندگی .می دونی؟ ديگر وقتی برای اشتباه نيست حداقل واسه من

    ReplyDelete
  4. برنده ای چون از اشتباهاتت درس گرفتی و ممنون چون حالا داری تجربياتت رو به ديگران لطف ميکنی. سلامت باشی امير عزيز

    ReplyDelete
  5. ميدونی امير؟ دارم فکر می کنم درک اين مورد شماره سه يکی از تلخ ترين واقعيت هاييست که آدم يک زمانی از زندگی مشترک باهاش مواجه ميشه و هر چی ميخواد ازش فرار کنه می بينه نميشه.

    ReplyDelete
  6. سلام..اشکال سوم متاسفانه يک اشکال رايجه که من هم خيلی از نمونه هاش رو ديدم...

    ReplyDelete
  7. سلام امير عزيز.زندگی آزمون و خطاست.اون موقع بهترين کاری رو که می تونستی کردی.لذت بردی و وقتی رسيد به تنش خب قطعش کردی.آزمودی و خطا رو ديدی و اصلاح کردی.مطمئن باش هيچ فرمول عمليی برای بار دوم هم پيدا کنی.مهم اينه که بدونی هر اتفاقی هم روی بد داره و هم روی خوب.خوبيهايش رو ببين

    ReplyDelete
  8. ازدواج مساله ايه که ادم نمی تونه بگه توش با تجربه است... ادم وقتی ازدواج ميکنه تازه يه چيزايی رو تجربه ميکنه و از اونجايی که همه ادما منحصر به فرد هستن توی هر ازدواجی حداقل يک چيز خاصی هست که شما توی ازدواجهای ديگه نمی بينيد واسه همين نميشه از قبل فکرش رو کرد... اگه ميشد ادما يه جوری اين قضيه رو تجربه کرده باشن بد نميشدا... :دی.. با اطمينان ميشه گفت شما در ازدواج مجدد بسيار موفق تر خواهی بود...البته اين قطعيت عمومی نيست بستگی به ادمش داره و اينکه چقدر تاثیر خودش رو در وقايعی که پيش اومده ارزيابی کرده باشه... اين دلايل چندگانه و بيشتر از اون که قراره گفته بشه قطعا عمده ترين دلايلی هستن که باعث يه ازدواج ناموفق ميشه و عمدتا هم اشتباهاتی هستن که با توجه به اين همه تاکيد روشون همچنان داره تکرار ميشه :)

    ReplyDelete
  9. فکر کنم که يه پست ديگه حتما لازمه امير جان.

    ReplyDelete
  10. اميرجان اين پست‌هاي در مورد ازدواجت چيزهاي زيادي براي نوشتن در من زنده مي‌كنه چون خودم لمسش كردم و فكر مي‌كنم بزرگترين اشتباهات در اين رابطه از خانواده در فكر فرزندان تزريق مي‌شود مثلا همين كه بچه‌ها در مشكلات زندگي درگير نمي‌شوند مسئوليتي بر دوش آن‌ها گذاشته نمي‌شود و تمام مدت تلاش مي‌شود تصويري از زشتي‌ها و مشكلات به بچه‌ها نشان داده نشود (درست مثل تصوير زشت و سياه و رقت‌انگيز و ترسناكي كه از مرگ به اشتباه به ما نشان داده مي‌شود) و به خصوص براي دختران ازدواج به عنوان دريچه‌اي براي فرار از تمام محدوديت‌هاي خونه‌ي بابا معرفي مي‌شود يا كمتر پسري در سن 21-22 سالگي هست كه از قيمت گوشت و مرغ و اجاره‌خونه و اينها خبر داشته باشه خلاصه اينكه در فرهنگ ما سعي شده ازدواج به صورتي مقدس و معنوي نشان داده شود و به جنبه‌هاي زميني و نيازهاي مادي كمتر توجه شده خوب اون عشق كور هم معمولا تو سناي كمتر وقتي دختر و پسر هنوز چندان در اجتماع نگشتن و معيار زندگي دستشون نيست به وجود مياد

    ReplyDelete