Tuesday, May 5, 2009

به کجا می رویم؟

دل آرا دارابی را اعدام کردند.میان هیاهوی وبلاگستان من چند روزی سکوت کردم تا بتوانم با خودم به نتیجه برسم،نرسیدم.بالاخره نتوانستم تصمیم قاطعی بگیرم که درست یا نادرست این میان کدام است؟باید اعدام می شد،باید آزاد می شد؟


در نهایت بازی دلخراشی را با خودم شروع کردم:خودم را گذاشتم جای خانواده مقتول.فرض کردم مادر من در را باز کرده برای دخترک ١٧ ساله ای از فامیل،پناهش داده،راه داده او را به حریم امنش،بعد دخترک و دوست پسرش مادرم را قصابی کرده اند،با ٢٣ ضربه چاقو...شما ها را نمی دانم اما همین تصویر مرا متقاعد می کند که حتی اگر هزار سال هم بگذرد آمادگی داشته باشم با دندان هر دوی آنها را تکه تکه کنم.


متاسفانه فقط وقتی پای رنج دیگران در بین است،بخشایش آسان به نظر می رسد!

به کجا می رویم؟

دل آرا دارابی را اعدام کردند.میان هیاهوی وبلاگستان من چند روزی سکوت کردم تا بتوانم با خودم به نتیجه برسم،نرسیدم.بالاخره نتوانستم تصمیم قاطعی بگیرم که درست یا نادرست این میان کدام است؟باید اعدام می شد،باید آزاد می شد؟


در نهایت بازی دلخراشی را با خودم شروع کردم:خودم را گذاشتم جای خانواده مقتول.فرض کردم مادر من در را باز کرده برای دخترک ١٧ ساله ای از فامیل،پناهش داده،راه داده او را به حریم امنش،بعد دخترک و دوست پسرش مادرم را قصابی کرده اند،با ٢٣ ضربه چاقو...شما ها را نمی دانم اما همین تصویر مرا متقاعد می کند که حتی اگر هزار سال هم بگذرد آمادگی داشته باشم با دندان هر دوی آنها را تکه تکه کنم.


متاسفانه فقط وقتی پای رنج دیگران در بین است،بخشایش آسان به نظر می رسد!

Monday, May 4, 2009

با ریشه چه کنیم؟

از ناامیدی ننویسید،از رفتن نگویید.ریشه ها،ریشه هایمان را چه کنیم؟برویم که چه بشود؟آزاد باشیم تا بگوییم و بنویسیم؟بخاطر خدا کسی برایم بگوید دور از سرزمین مادری از چه بگوییم؟از چه بنویسیم؟


می فهمم که ما اینجا گرفتار شده ایم،می فهمم که ما روی هملت را سفید کرده ایم از فرط دودلی میان ماندن و رفتن،می دانم که روزهایی مثل امروز رفتن، نه انتخاب که ناگزیر است .اما با همه اینها من دلم رضا نمی دهد به رفتن،تصور این که فکر کنم توانستند مرا از خانه ام بیرون کنند،آواره و سرگردان؛دق کشم می کند.اگر قرار است دق کنم چرا در خانه نباشم؟چرا همین جا در ایران نمانم؟


من،ما اینجا ریشه در خاکیم.این خاک حق ماست و ماندن جنون متبرکمان،خسته می کنند خودشان را که برای تاراندن مان دست به هر کاری می زنند...آخرین دقایق پیش از سپیده دم تاریک ترین لحظات شب است و من به سحر، به صبح ایمان دارم.ریشه هایم،ریشه هایمان از همین امید سیراب می شود در دل خاک مادر...محض دل مادر،محض خاطر ایران از رفتن،از ناامیدی نگویید!

با ریشه چه کنیم؟

از ناامیدی ننویسید،از رفتن نگویید.ریشه ها،ریشه هایمان را چه کنیم؟برویم که چه بشود؟آزاد باشیم تا بگوییم و بنویسیم؟بخاطر خدا کسی برایم بگوید دور از سرزمین مادری از چه بگوییم؟از چه بنویسیم؟


می فهمم که ما اینجا گرفتار شده ایم،می فهمم که ما روی هملت را سفید کرده ایم از فرط دودلی میان ماندن و رفتن،می دانم که روزهایی مثل امروز رفتن، نه انتخاب که ناگزیر است .اما با همه اینها من دلم رضا نمی دهد به رفتن،تصور این که فکر کنم توانستند مرا از خانه ام بیرون کنند،آواره و سرگردان؛دق کشم می کند.اگر قرار است دق کنم چرا در خانه نباشم؟چرا همین جا در ایران نمانم؟


من،ما اینجا ریشه در خاکیم.این خاک حق ماست و ماندن جنون متبرکمان،خسته می کنند خودشان را که برای تاراندن مان دست به هر کاری می زنند...آخرین دقایق پیش از سپیده دم تاریک ترین لحظات شب است و من به سحر، به صبح ایمان دارم.ریشه هایم،ریشه هایمان از همین امید سیراب می شود در دل خاک مادر...محض دل مادر،محض خاطر ایران از رفتن،از ناامیدی نگویید!

ما کلن بی چرا زندگانیم

الان پدرام رضایی زاده باید نشسته باشد روبروی یک آقای متوسط القامه با محاسن مرتب و هی مدام توضیح بدهد که فقط یک داستان نوشته و حراست ایران خودرو حق ندارد بخاطر یک داستان دارای مجوز از وزارت ارشاد دولت مهرورز او را به دادگاه بکشد،تازه مگر دروغ گفته؟مگر پژو۴٠۵ های ایران خودرو چپ و راست آتش نمی گرفتند؟مگر در ماشین قفل نمی شد؟مگر آدم ها زنده زنده نمی سوختند؟الان نویسنده مرگ بازی احتمالن عرق کرده،عصبی است و پاهایش را به شدت تکان می دهد تا بلکه بشود به آقای قاضی فهماند بابا جان!بی خیال!


در یک مملکت منظم چنین اتهامی خودش سوژه یک عمر خنده و تفریح بود به خدا،اما اینجا آدم همش باید تنش بلرزد که نکند بیفتیم گیر کسی که نفهمد داستان چیست؟داستان نویس چکاره است؟یعقوب یادعلی را یادمان نرفته که چطور بی آداب،بی قرارش کردند...امیدوارم،واقعن امیدوارم پایان بازی امروز برای ناتور وبلاگستان ختم به خیر باشد که اگر نبود بدم نمی آید آزمایش کنیم ببینیم می شود از وبلاگستان برای قلقلک دادن ایران خودرو استفاده کرد یا نه

ما کلن بی چرا زندگانیم

الان پدرام رضایی زاده باید نشسته باشد روبروی یک آقای متوسط القامه با محاسن مرتب و هی مدام توضیح بدهد که فقط یک داستان نوشته و حراست ایران خودرو حق ندارد بخاطر یک داستان دارای مجوز از وزارت ارشاد دولت مهرورز او را به دادگاه بکشد،تازه مگر دروغ گفته؟مگر پژو۴٠۵ های ایران خودرو چپ و راست آتش نمی گرفتند؟مگر در ماشین قفل نمی شد؟مگر آدم ها زنده زنده نمی سوختند؟الان نویسنده مرگ بازی احتمالن عرق کرده،عصبی است و پاهایش را به شدت تکان می دهد تا بلکه بشود به آقای قاضی فهماند بابا جان!بی خیال!


در یک مملکت منظم چنین اتهامی خودش سوژه یک عمر خنده و تفریح بود به خدا،اما اینجا آدم همش باید تنش بلرزد که نکند بیفتیم گیر کسی که نفهمد داستان چیست؟داستان نویس چکاره است؟یعقوب یادعلی را یادمان نرفته که چطور بی آداب،بی قرارش کردند...امیدوارم،واقعن امیدوارم پایان بازی امروز برای ناتور وبلاگستان ختم به خیر باشد که اگر نبود بدم نمی آید آزمایش کنیم ببینیم می شود از وبلاگستان برای قلقلک دادن ایران خودرو استفاده کرد یا نه

Sunday, May 3, 2009

پول مرا بدهید

یک مقامی در یک ارگانی فرموده اند که ١٩٠ طنز پرداز با دریافت مبالغ کلان اجیر شده اند،تا با سیاه نمایی و طنز نویسی دولت نهم را تخریب کنند


خواستم فقط عرض کنم من از همه تان شکایت می کنم.با شما صد و هشتاد و نه نفر دیگرم که پول ها را بالا کشیده اید و یک قران هم به من نداده اید...پول مرا بالا می کشید؟پولتان می کنم... اصلن سر قلم را کج کرده با سفید نمایی در مورد دولت نهم طنز می نویسم تا حالتان جا بیاید.اینجوری مبالغ کلان ندهند دیگر بن شهروند و سیب زمینی و پرتغال و اینها که روی شاخش است حضرات!


رسوایتان می کنم!پول مرا می خورید؟پول طنز پرداز خودفروخته خوردن ندارد،از من گفتن!