Wednesday, February 7, 2007

شادمانی صبحگاهی و اندوه ظهر گاهی

صبح سرحال و سبکبار بیدار شدم.خلقم خوش بود و حتی اقرار میکنم خیلی خوش بود.حوالی ساعت ۶:۳۰ بیدار شدم ودیدم دلم نمیخواهد از سر جایم بیرون بیایم.از دیشب یک فیلم کمدی-رمانتیک نیمه تمام داشتم،پس نشستم و فیلم را تا آخر دیدم-فیلم موضوع فیلم هفته گردون فرداست-ساعت شد ۷:۲۰.باز هم میل دفتر آمدن نبود.مثل اقاها بلند شدم،سی دی موسیقی ام را گذاشتم توی پخش و اول با چند تا ریتم آمریکای لاتین ترقص فرمودم و بعد باصدای بوچلی یکنفره برای خودم تانگو رقصیدم.بعد انگار نه انگار که ساعت هشت است و من باید این ساعت شرکت باشم اما هنوز در خانه ام،با کمال آرامش عزم شرکت نمودم...فکر کنم خلق خوش صبحگاهی مدیون رضایت روحم بود از تصمیمی که برای خودم گرفته ام،انگار مدتهاست که میخواست بداند من چه تصمیمی میگیرم و حالا راضی شده است

پی نوشت۱:دراوج خوشی هم زیر لب انگار کسی با من میگفت «من چه سبزم امروز...نکند اندوهی سررسد از پس کوه».و انگار درست میگفت.اندوه سر رسید! 

پی نوشت ۲:مهم این است که انگار یاد گرفته ام این اندوه را هم به اندازه آن شادی دوست داشته باشم!

12 comments:

  1. مامان نوينFebruary 7, 2007 at 5:17 AM

    چه عالی بود اين پست.

    ReplyDelete
  2. روزهايی که اينجوری شروع می شن و خيلی دوست دارم.

    ReplyDelete
  3. می فهمم...احساس می کنی در قالب شرکت نيستی ...و می تونی خودت برنامه بگذاری واسه رفتن ت...اميدوارم که اندوه ت زودگذر باشه....

    ReplyDelete
  4. اندوه ت شاد گردد

    ReplyDelete
  5. سلام

    اين آدرس پرسشنامه منه.   سوالات در مورد وبلاگر هاست و ممنون مي شم اگه جواب بديد.

    http://www.dokhtaran.com/amar/a17/create.asp

    ReplyDelete
  6. تانگوی يک نفره هوم ...!

    ReplyDelete
  7. اندوه واسه چی آخه ؟

    ReplyDelete
  8. حکايت امروز من درست عکس شما بود. از آن روزها که مرگم ميگرفت از خانه دربيايم به قصد شرکت و ناچار آمدم... حالم بد بود... فکر ميکردم خيلی بد است... گذشت که ناگهان ... حالم چنان بدتر شد که از شدت ناراحتی کمی تا قسمتی فکر ميکنم منفجر شدم. همين شد که حالا تکه تمه هايم که حاصل آن انفجارند از بس که از دستم خلاص شده اند خوشحالند روی پايشان بند نميشوند و به قول شما با يک آهنگ که نميدانم از کجايشان در مياورند برای خودشان تانگو ميرقصند آنهم چه رقصی!!!!

    ReplyDelete
  9. منم هميشه موقع خوشی منتظر وقوع فاجعه م.لابد از بس تکرار شده منم شدم سگ پاولوف!

    ReplyDelete
  10. باز جای اميدواری داره که جفتشون دوست داری.

    ReplyDelete
  11. اگر اندوهی نباشد ، شادی را چگونه می توان تعریف کرد ؟

    ReplyDelete
  12. ااااااااااا چه جالب

    هر موقع احساس می کنم روحم خيلی راضيه اينو با خودم زمزمه می کنم:نکند اندوهی سر رسد...

    و جالب تر اين که پشتش يه مصيبت از راه می رسه

    فکر نمی کنم اتفاقی باشه

    خوشحال شدم که وبلاگتو پيدا کردم.

    ReplyDelete