١-از خانه رفتم بیرون.میان آن تاریکی شب،باران انگار آواز می خواند،نوازشم می کرد،تسکینم می داد...بهار با باران دارد جانش را، جانمان را، غسل تعمید می دهد انگار
٢-نور صبح،صورتم را روشن کرد.میان خواب و بیداری،پنجره را باز کردم.همهمه گنجشک ها مثل موج در برم گرفت.لبخند مهمان صورتم شد:گنجشک ها داشتند برای خورشید آواز می خواندند
٣-راه افتادم سمت شرکت.از پله های مستوفی می آمدم پایین سمت ولی عصر.صدای گوگوش می پیچید در جانم:«من کجای شب تو رو گم کردم و تنها شدم/آخر کدوم سحر با بوسه ای پیدا شدم»...توالی گم شدن و پیدا شدن،بودن و نبودن،نیستی،هستی...
پی نوشت:یادم آمد که می خواهم امروز بروم نمایشگاه کتاب.دلم رفت پیش نمایشگاه کتاب پارسال.آدم است دیگر هرگز حدس نمی زند در فاصله دو نمایشگاه چطور زندگیش می تواند زیر و رو شود.دلم خوشحال شد که تنها می رود نمایشگاه...یادم هست بعد از تجربه ای این چنین، سال ها پیش،اولین بار که رفتم شهروند نزدیک بود بمیرم از زور غصه؛حالا نمی دانم حکم نمایشگاه چه می شود برایم:فقط می دانم باید زود تر بروم تا این هم تمام شود،آدم است دیگر یک وقت هایی برای باور پایان،احتیاج دارد تنها برود نمایشگاه کتاب!