Thursday, May 7, 2009

یاد یک روز که دلم نازک بود

١-از خانه رفتم بیرون.میان آن تاریکی شب،باران انگار آواز می خواند،نوازشم می کرد،تسکینم می داد...بهار با باران دارد جانش را، جانمان را، غسل تعمید می دهد انگار


٢-نور صبح،صورتم را روشن کرد.میان خواب و بیداری،پنجره را باز کردم.همهمه گنجشک ها مثل موج در برم گرفت.لبخند مهمان صورتم شد:گنجشک ها داشتند برای خورشید آواز می خواندند


٣-راه افتادم سمت شرکت.از پله های مستوفی می آمدم پایین سمت ولی عصر.صدای گوگوش می پیچید در جانم:«من کجای شب تو رو گم کردم و تنها شدم/آخر کدوم سحر با بوسه ای پیدا شدم»...توالی گم شدن و پیدا شدن،بودن و نبودن،نیستی،هستی... 


پی نوشت:یادم آمد که می خواهم امروز بروم نمایشگاه کتاب.دلم رفت پیش نمایشگاه کتاب پارسال.آدم است دیگر هرگز حدس نمی زند در فاصله دو نمایشگاه چطور زندگیش می تواند زیر و رو شود.دلم خوشحال شد که تنها می رود نمایشگاه...یادم هست بعد از تجربه ای این چنین، سال ها پیش،اولین بار که رفتم شهروند نزدیک بود بمیرم از زور غصه؛حالا نمی دانم حکم نمایشگاه چه می شود برایم:فقط می دانم باید زود تر بروم تا این هم تمام شود،آدم است دیگر یک وقت هایی برای باور پایان،احتیاج دارد تنها برود نمایشگاه کتاب!

8 comments:

  1. اگر واقعا" بخوای باور کنی! اگر نخوای همه اینا بهانست.
    من هم می خوام باور کنم ولی هنوز نتونستم !حتی اگر هزارتا یکشنبه هم بگذره باز که یکشنبه میشه, انگار همه چیز یه حال و هوای دیگه ای داره!

    ReplyDelete
  2. وای نمایشگاه کتاب... جای ما رو خالی کنین حتما ...
    منم اونجا کلی خاطره دارم...

    ReplyDelete
  3. گاهی در فاصله دو نمایشگاه کتاب دنیا زیر و رو می شود...
    باور کن تنهایی نمایشگاه کتاب رفتن از نمایشگاه کتاب نرفتن خیلی بهتره.

    ReplyDelete
  4. امیر حسین!هی میای وصفالحال منو مینویسی و داغمو تازه میکنی.

    ReplyDelete
  5. محمد جواد شکریMay 7, 2009 at 3:18 PM

    من هنوز درک نکردم که چرا باید رفت نمایشگاه کتاب! من شهر کتاب ها رو ترجیح میدم! دونه دونه کتاب خریدن لذت بخش تره! اصلا کتاب خریدن لذتی داره که اگه یهو این همه بخری لذتش رو فقط یه روز می بری؛ اما اگه پخشش کنی در طول سال کل سال لذت می بری

    ReplyDelete
  6. یک وقت هایی برای باور پایان،فقط باید باورش کرد. همین

    ReplyDelete
  7. تحول در فاصله ی دو نمایشگاه که سهله ارباب، آدم میتونه شب بخوابه صبح که بیدار میشه همه ی زندگیش کن فیکون شده باشه... ضمن اینکه این سه شماره ی امروزتان را دوست داشتیم اخوی...

    ReplyDelete
  8. محمدفائقMay 8, 2009 at 5:26 AM

    اومدم بگم چه شب مزخرفیه امشب نه؟....چرا؟ نمیدونم ولی بدجور مزخرفه ....گفتم که گفته باشم ....همین !

    ReplyDelete