چیزی هست که نیست
نبودنش را پنهان کرده ایم
با این همه
کودکان گریه می کنند
و سالخوردگان با شرم
چشم فرو می بندند
شهاب مقربین-این دفتر را باد ورق خواهد زد(از معدود دستاورد های خوب نمایشگاه امسال بود این مجموعه شعر)
چیزی هست که نیست
نبودنش را پنهان کرده ایم
با این همه
کودکان گریه می کنند
و سالخوردگان با شرم
چشم فرو می بندند
شهاب مقربین-این دفتر را باد ورق خواهد زد(از معدود دستاورد های خوب نمایشگاه امسال بود این مجموعه شعر)
چیزی هست که نیست
نبودنش را پنهان کرده ایم
با این همه
کودکان گریه می کنند
و سالخوردگان با شرم
چشم فرو می بندند
شهاب مقربین-این دفتر را باد ورق خواهد زد(از معدود دستاورد های خوب نمایشگاه امسال بود این مجموعه شعر)
می دانی وقت هایی هست که غم غافلگیرت می کند.انتظارش را نداری،رختی که آماده کردی تا پوششت شود نسبتی با لباس عزا ندارد و همان وقت غم غافلگیرت می کند.این ماجرایش فرق می کند با وقتی که در انتظار غصه ای،می دانی که می آید و اندک اندک خودت را آماده می کنی برایش.مثلش شاید همان از دست دادن عزیزی باشد بر اثر سکته ناگهانی یا تصادف و از دست دادن دوستی بر اثر سرطانی تدریجی که اندک اندک جانش را می فرسوده...اولی غافلگیرت می کند و ناگهانی بودنش ناباوری را به تو تحمیل خواهد کرد.اینجا همان بزنگاه داستان است.اینجا شفا سخت می شود.شرط اول شفا، باور زخم است و ناباوری دشمن ترمیم!
قصه من،« آدم بد »ندارد.طلبکار و بدهکار هم،اما غصه چرا،روح غافلگیر شده هم ایضن!قصه من بیشتر از هر چیزی غصه دارد.من عادت دارم پای غصه هایم بایستم و جدیدن یاد گرفته ام غم و شادی خواهران همزاد همند.بی هم جایی نمی روند.اگر این همه غم کوله بار دلم شده پس شادی،شادی ناب باید جایی همین نزدیکی در انتظار من باشد.می دانی وقت هایی هست که شادی غافلگیرت می کند...
پی نوشت:قسمت دوم سرزمین سایه ها را می توانید در روزنامه ببینید
می دانی وقت هایی هست که غم غافلگیرت می کند.انتظارش را نداری،رختی که آماده کردی تا پوششت شود نسبتی با لباس عزا ندارد و همان وقت غم غافلگیرت می کند.این ماجرایش فرق می کند با وقتی که در انتظار غصه ای،می دانی که می آید و اندک اندک خودت را آماده می کنی برایش.مثلش شاید همان از دست دادن عزیزی باشد بر اثر سکته ناگهانی یا تصادف و از دست دادن دوستی بر اثر سرطانی تدریجی که اندک اندک جانش را می فرسوده...اولی غافلگیرت می کند و ناگهانی بودنش ناباوری را به تو تحمیل خواهد کرد.اینجا همان بزنگاه داستان است.اینجا شفا سخت می شود.شرط اول شفا، باور زخم است و ناباوری دشمن ترمیم!
قصه من،« آدم بد »ندارد.طلبکار و بدهکار هم،اما غصه چرا،روح غافلگیر شده هم ایضن!قصه من بیشتر از هر چیزی غصه دارد.من عادت دارم پای غصه هایم بایستم و جدیدن یاد گرفته ام غم و شادی خواهران همزاد همند.بی هم جایی نمی روند.اگر این همه غم کوله بار دلم شده پس شادی،شادی ناب باید جایی همین نزدیکی در انتظار من باشد.می دانی وقت هایی هست که شادی غافلگیرت می کند...
پی نوشت:قسمت دوم سرزمین سایه ها را می توانید در روزنامه ببینید
شده برایتان بروید خانه کسی که دوستش دارید.بعد ببینید وضع زندگی شان خوب نیست،غمگینند و خجل و با دل پر باز گردید از مهمانی؟
حکایت نمایشگاه کتاب امسال هم این طور بود.کتاب چاپ جدید به ندرت گیر می آمد،فروشنده ها انگار همه غمگین بودند و آن فضای بتن و سیمان مصلی هم تشدید می کرد غربت هر آدم کتاب باز را
می شد این نمایشگاه را نرفت بی هیچ حسرتی...زبانم لال اگر مهرورز خان رای بیاورد دیگر هیچ نمایشگاه کتابی را که در زمان یک مشت جلاد کتاب تشکیل شود نمی روم!
شده برایتان بروید خانه کسی که دوستش دارید.بعد ببینید وضع زندگی شان خوب نیست،غمگینند و خجل و با دل پر باز گردید از مهمانی؟
حکایت نمایشگاه کتاب امسال هم این طور بود.کتاب چاپ جدید به ندرت گیر می آمد،فروشنده ها انگار همه غمگین بودند و آن فضای بتن و سیمان مصلی هم تشدید می کرد غربت هر آدم کتاب باز را
می شد این نمایشگاه را نرفت بی هیچ حسرتی...زبانم لال اگر مهرورز خان رای بیاورد دیگر هیچ نمایشگاه کتابی را که در زمان یک مشت جلاد کتاب تشکیل شود نمی روم!
١-از خانه رفتم بیرون.میان آن تاریکی شب،باران انگار آواز می خواند،نوازشم می کرد،تسکینم می داد...بهار با باران دارد جانش را، جانمان را، غسل تعمید می دهد انگار
٢-نور صبح،صورتم را روشن کرد.میان خواب و بیداری،پنجره را باز کردم.همهمه گنجشک ها مثل موج در برم گرفت.لبخند مهمان صورتم شد:گنجشک ها داشتند برای خورشید آواز می خواندند
٣-راه افتادم سمت شرکت.از پله های مستوفی می آمدم پایین سمت ولی عصر.صدای گوگوش می پیچید در جانم:«من کجای شب تو رو گم کردم و تنها شدم/آخر کدوم سحر با بوسه ای پیدا شدم»...توالی گم شدن و پیدا شدن،بودن و نبودن،نیستی،هستی...
پی نوشت:یادم آمد که می خواهم امروز بروم نمایشگاه کتاب.دلم رفت پیش نمایشگاه کتاب پارسال.آدم است دیگر هرگز حدس نمی زند در فاصله دو نمایشگاه چطور زندگیش می تواند زیر و رو شود.دلم خوشحال شد که تنها می رود نمایشگاه...یادم هست بعد از تجربه ای این چنین، سال ها پیش،اولین بار که رفتم شهروند نزدیک بود بمیرم از زور غصه؛حالا نمی دانم حکم نمایشگاه چه می شود برایم:فقط می دانم باید زود تر بروم تا این هم تمام شود،آدم است دیگر یک وقت هایی برای باور پایان،احتیاج دارد تنها برود نمایشگاه کتاب!