Saturday, September 3, 2011

دریاچهء ارومیه یک مسالهء ملی است

کمتر اتفاق مهمی در تاریخ معاصر ایران، بدون مشارکت آذربایجان و به طور خاص تبریز به سرانجام رسیده است. در جریان مشروطه، استبداد صغیر، انقلاب 57 و...رد پای خیزش تبریز و نقش پر رنگ آن در  کامیابی یا ناکامی جنبش ها را به وضوح می توان یافت. از ابتدای جنبش سبز تا کنون تبریز بی تفاوت بود، گویی که این ماجرا دعوای فارس هاست و ربطی به مردمان خطهء آذربایجان ندارد. حالا امروز فرصتی مهیاست که قهر تبریز را به آشتی بدل کنیم. حداقل کاری که می شود کرد انعکاس اخبار خیزش ارومیه و تبریز و یاداوری همراهی و همدلی مان به مردمان آذربایجان است.ء
از آذربایجان ، از دریاچهء محتضر ارومیه، از مردمانی که حقوق حقه شان حتی مطابق قانون اساسی جمهوری اسلامی هم رعایت نمی شود؛ بنویسید، بگویید و همخوان کنید تا آذربایجان بداند تنها نیست که به یاد بیاورد آذربایجان همیشه روح ایران بوده است. ماجرای دریاچهء ارومیه یک مسالهء ملی ست، ملی واکنش نشان دهیم 

Saturday, August 13, 2011

اطلس، پرومته، سیزیف

صفحه را باز کردم که بنویسم خسته ام. دو زار انرژی انگار نیست. بعد یک متن ادیبانهء اشک دربیاری هم توی ذهنم بود که سیزیف داشت و اطلس و پرومته. خب هنوز به خط اول نرسیده یکی آمد خبر داد کالا ترخیص نشده مانده گمرک، لعنت بر شیطانی گفتم و آمدم بنویسم که واحد محترم مالی خبر داد پدر جان آه در بساط نداریم سعی کردم روحیه بدهم واحد معزز فنی گفت سرور فلان مشتری از کارافتاده...اصلن یعنی غر زدن هم به ما نیامده جدن. تا من بروم سوراخ های متکثر این تایتانیک بی پیر را گل بگیرم شما این متن را بخوانید، چشمانتان را ببندید و فرض کنید نوشتهء فاخری است که اطلس دارد و سیزیف و پرومته

پی نوشت: یک فقره شات گان آماده کرده ام. گذاشته ام زیر میز و منتظرم یکی از کارمندان عزیز در را باز کند و بگوید مرخصی تا بدون یک لحظه درنگ بفرستمش برود مرخصی ابدی...اینجوریاست  

Sunday, August 7, 2011

ب مثل بختیار، ب مثل بازرگان

  1. گاهی نمی توانم حسرت نخورم به جایگاهی که می توانست ایران داشته باشد اگر و فقط اگر مردمان سال57 به جای دیدن عکس در ماه و یافتن تار ریش لای قرآن، به بختیار و بازرگان اعتماد می کردند و از این دو حمایت. گاهی فکر می کنم چه فرصت طلایی در اختیار این ملک بود اگر می توانستیم یک مشروطهء سلطنتی واقعی داشته باشیم به عصر بختیار یا یک جمهوری دموکراتیک در زمان بازرگان. مقایسهء آنچه که برسرمان آمد و چیزی که می شد دردستمان باشد و نیست واقعن تلخ است. می توانستیم کشوری باشیم با تولید ناخالص ملی هزار میلیارد دلاری بالاتر از ترکیهء امروز، بزرگترین تولید کنندهء انرژی در جهان فراتر از قطر و عربستان، قویترین ارتش منطقه بالاتر از اسراییل و یک دموکراسی آزاد برای مذهبی و غیر مذهبی مانند هند. با به دنبال سراب رفتن ما مردمان طبقهء متوسط بهترین فرصت تاریخی خود را از کف دادیم و هنوز درگیر سنگی هستیم که به چاه انداختیم
  2. ما مارگزیدگان انقلابیم. از ما که حرف می زنم یعنی مردمان از لحاظ اقتصادی متوسطی که دینداریشان در چارچوب خانه هایشان معنا پیدا می کند، با محتسب و عسس حکومت دینی غریبه اند، غرب را برابرنهاد شیطان نمی دانند و پیشرفت و رفاه را حق هر انسانی فرض می کنند. ما بزرگترین بازندگان انقلاب 57 هستیم و به همین میزان از هر انقلابی دیگر گریزان. ما به مادران و پدرانمان می نگیریم که مجال ندادند تا بازرگان بختیار شود و بخت از آنها، از ما گریخت تا همین امروز
  3. به همین دلیل شاید واژه انقلاب برای ما و نسل ما معادل تباهی است و ما خواهان هیچ انقلاب دیگری نیستیم. به همین دلیل شاید به موسوی و خاتمی با همان امیدی دل بسته ایم که دلمان می خواست نسل قبلی به همان چشم به بختیار و بازرگان بنگرد. شاید برای ما، برای ایران، فرصت اصلاح طلبان آخرین فرصت برای بازی برنده برنده باشد: برای بازی که در آن جایی برای اعدامهای دسته جمعی، مصادرهء اموال، آشوبهای قومی وجود نداشته باشد. این را امروز می نویسم که سلیمان با همهء حشمت و شکوهش پا برجاست و برای فردا می نویسم که موریانه به وضوح در کار جویدن عصای سلطنتی است. فردا کاش تجربهء بختیار و بازرگان را از یاد نبریم و به بازی تن ندهیم که بازنده داشته باشد هر چند که برندگانش ما مردمان محنت زدهء طبقهء متوسط باشیم

Wednesday, August 3, 2011

در نکوهش دین ستیزی

1- یادم می آید اواسط دهه هفتاد در مجلهء نیستان سید مهدی شجاعی مجموعه نوشتاری ارایه می کرد با محور دین گریزی جوانان در جمهوری اسلامی. شاید آن موقع کسی حدس نمی زد ظرف یک دهه این دین گریزی به دین ستیزی تغییر شکل دهد و آشکارا مقدسات دینی را به چالش بکشد. اتفاقی که امروز در فضای مجازی رایج شده و گمان می کنم به زودی وارد فضای حقیقی زندگی شود
2- از قدیم گفته اند حرمت امامزاده به متولی آن است. در این ملک متولی دین در سی و چند سال گذشته هر کاری که از دستش بر می آمده برای حرمت زدایی از آن انجام داده و ذره ای انصافن فروگذار نکرده  چنان که ذکر سیاههء این اعمال خود هزار من کاغذ می طلبد. وقتی هر سیاهکاری با توجیه دینی و به نام دین انجام می شود به صورت منطقی نباید توقع داشت همه حواسشان باشد که فرق است میان اصل دین و اعمال دینداران
3- اینجا راستش اصلن نمی خواهم وارد بحث اصل دین شوم که نه سوادش هست نه جراتش. همهء حرفم این است: خوشمان بیاید یا نه بخش اعظمی از مردمان ایران دیندارند. دین برایشان ارزش ساز است، زندگی روزمره شان بر مبنای ارزش های دینی شکل می گیرد. فقط به شهرهای بزرگ نگاه نکنید. اگر تصویرمان را کمی کلان کنیم با مردمی طرفیم که دین شان را ، امام نقی و روزه و نمازشان را به هیچ دموکراسی و حکمرانی خوبی نمی فروشند و آنها هم ایرانیند و به اندازهء ما صاحب حق
4- این موجی که با توهین به مقدسات شیعه شروع شده و حالا به تمسخر روزه و روزه دار کشیده موج بد عاقبتی است. جز شر در دلش هیچ ندارد. دعوای با دینداران که اهل تحمیلند نباید کشیده شود به دعوای با دین و دیندارانی که شریک هیچ کدام از مظالم حاکمیت نبوده اند. اصلن مگر همهء حرف ما این نیست که از تحمیل ایده ها و خواسته هایتان به ما دست بردارید؟ که بهشت تان ارزانی خودتان، بگذارید هرکس به فکر بهشت خودش باشد و شما حاکمان دیندار به فکر نان و مسکن و آموزش و امنیت شهروندانتان باشید؟ توهین به اصل دین و دینداری چه فایده ای در دلش دارد؟
5- یکجایی بالاخره باید هم را به رسمیت بشناسیم. سنتی و مدرن، مذهبی و غیر مذهبی، حامیان حکومت دینی و سکولارها، اکثریت و اقلیت...یک جایی باید دست از برچسب زدن برداریم. از بازی دردناک امل و بی غیرت و کافر و قاتل و تجزیه طب...امروز که در ضعفیم اگر نشود اهل مدارا باشیم، خدا عاقبت فردا را بخیر گرداند

Tuesday, June 21, 2011

این یک نوشتهء عصبانی است

  1. محمدنوریزاد متنی در ستایش رخشان بنی اعتماد نوشته و در عنوان گفته بانویی در قامت هزار مرد و بعد سیل نقد و نظر و توهین جاری شد که چرا مثلا نوشته ای در قامت هزار مرد و اصلا تو مرد سالار فلان فلان شده ای و... من فعلا کاری ندارم به اینکه اصلا مگر جایی محمد نوریزاد خودش را فعال حقوق زنان معرفی کرده یا جایی گفته از هواداران برابری زن و مرد است یا... حرفم این است که کسی دارد سعی می کند به زبانی که می شناسد و می داند دیگری را تحسین کند، تشکر کرده سپاسگزار باشد، شما این وسط چه کاره اید دقیقن؟ با شمایم که ادعای تساهل و تسامح تان جهان را برداشته. واقعن واقعن برای من بگویید چه فرقی هست میان شما که دین و ایمان تان زنوری است و هر جمله یا رفتاری که به تفسیر شما ذره ای غبار بر دامن کبریایی فمنیست بازیتان بنشاند باید به چهار میخ کشانده شود با سیاستگزاران فرهنگی حکومت اسلامی که ایمانشان اسلام است و دیگ غیرت شان بر سر هر اشاره ای به آن به جوش می آید؟ از نظر من این دومی صد شرف دارد به برخی فعالان جنبش فمنیست، لااقل تکلیف آدم با آن آشکار است و اداعای رواداری هم در کار نیست.  بروید موسی و شبان بخوانید حضرات. شاید جواب داد. هوم؟
  2. دوازده نفر در زندان اوین اعتصاب غذا کرده اند. جانشان را گرفته اند بر سر دست. ببین ظلم باید به کجا رسیده باشد که آدمی جانش را به داو بگذارد، بعد این بیرون یک مشت لطیف نازنین نافی خشونت دارند هر روز در مذمت اعتصاب غذا به مثابه خشونت می نویسند و از طرد مرگ می گویند و... یک دهم این جوش وخروشی که خرج نفی خشونت شد اگر صرف جنبش سبز می شد شاید ما امروز گام ها جلو تر بودیم. به قول حضرات این تذهبون؟ به کجا می روید؟ به کجا می رویم؟
  3. بلاهت مرا می ترساند. این حجم از بلاهت، این همه میل به جلب توجه بی فکر عاقبت، این همه عقدهء متراکم...می ترساند مرا از فرادای راهی که آغاز کرده ایم. می ترسم که برویم برسیم و باز چشم باز کنیم و ببینیم نرسیدیم. مثل نسل 57 که جان کندند و نرسیدند... می ترسم

Monday, May 30, 2011

پیرمرد چشم ما بود

1- نوجوانی را یادم می آید در شهر شمالی پر باران که می ایستاد هر ماه جلوی دکهء روزنامه فروشی تا ایران فردا بخرد. نوجوانی را یادم می آید که کلمه به کلمهء ایران فردا را می بلعید. در آن زمانهء غریب تک صدایی که محتسب هنوز دربند به اسیری بردن ویدئو بود نه ماهواره و سرهنگان فرهنگی به اصرار به تو می گفتند در تمام جهان فقط و فقط همین یک منظره است که می شود به آن نگریست. ایران فردا و گردون روزنه هایی بودند رو به کوچهء خوشبخت، رو به آسمان آبی، رو به فردا...کمی بزرگتر که شد جستجو کرد که ناشر ایران فردا کیست و رسید به یک نام: به عزت الله سحابی.
2- جوانی را یادم می آید در کوی دانشگاه به بیستم تیر 78.  خشمگین فریاد میکشید و می خواست به خیابان برود. هر پیشنهاد دیگری سریع مهر سازشکاری می خورد و نفی می شد. عبدالله نوری، تاجزاده شمس الواعظین و... همه و همه آمدند و خواستند جمعیت را آرام کنند اما نشد...نشد تا وقتی که او آمد. پیرمرد خوشپوشی با عصایی در دست. پیرمردی که دستانش لرزان و صدایش محکم بود . ایستاد میان ما و گفت: بچه های من به خیابان نروید و جوان قهرمانش را یافت، قهرمانش را دید و دیگر آتش مهم نبود و خون تقاص نمیخواست و خشم سرکشی نمی کرد که سحابی به برکت آتش آن همه زندان چنان تطهیر شده بود که کلامش حرف به حرف بر چشم جای داشت
3- سالهای سال زندان رفت، زندان ماند. در آن بیدادگاه معروف اوایل دههء چهل همان جا که بازرگان به محمدرضا پهلوی هشدار داد ما آخرین گروهی هستیم که از طریق قانون اساسی مشروطه با شما سخن گفتیم و بعد ما حرف چیز دیگریست، به زندان محکوم شد. در استانهء انقلاب آزاد گشت، به شورای انقلاب و مجلس راه یافت و زود مزد خود را دریافت کرد: اوایل دهه هفتاد به زندانش بردند و به لطف سعید امامی برایش هویت ساختند. کمتر از یک دههء بعد باز به زندانش بردند و این بار چنان آزارش دادند که دیگر سرپا نشد
4- پیرمرد چشم ما بود. تمام عمر علیه بی عدالتی و استبداد جنگید تا ایران فردا را بسازد. امروز رفت در حالی که دخترش را تمام این یک سال اخیر در زندان می دید. رفت و بار ایران فردا ماند برای ما. تنها کاری، به گمانم  تنها کاری که برابر این همه شکوه انسان بودن می توانیم انجام دهیم، ساختن ایران فرداست همان طور که او می خواست: ایرانی بدون ظلم، بی تبعیض، بدون استبداد

روحش شاد

*پیرمرد چشم ما بود را به گمانم جلال آل احمد در سوگ نیما گفته بود. هر چه گشتم کلامی بسوده تر از این نیافتم در وصف عزت الله سحابی

Sunday, May 29, 2011

دوره آموزشی یونگ

این دوره به امید خدا که برگزار شود چهارمین دورهء آموزشی یونگ یک، من خواهد بود. شاید اغراق نباشد اگر بگویم از خوشترین لحظات من است آن اوقاتی که به گفتگو در باب روانشناسی تحلیلی و اسطوره شناسی می گذرد. در هر دوره روزگار خوبی را گذرانده ام، دوستان جدیدی یافته ام و حس کرده ام همان جایی هستم که باید...حالا این حکایت ها را گفتم تا اعلام کنم دورهء جدیدی در راه است. شنبه بیست و یکم خرداد دورهء جدید «من چگونه من شدم» برگزار خواهد شد. ساعت شروع دوره از پنج و نیم تا هشت و نیم است. محل تشکیل یوسف آباد و حداکثر تعداد شرکت کنندگان 15 نفر خواهد بود. ء
هیچ پیش نیاز خاصی برای کلاس ضرورت ندارد. ذهن آماده و تمایل به تغییر کافی است. دوره کارکرد درمانی ندارد. بوده اند دوستانی که نیاز فوری به روان درمانگر داشته اند و این کلاسها خیلی کمکشان نکرده  چون محل روان درمانی یا مشاوره نیستند. محتوای دوره برای دوستانی طراحی شده که آن احساس نارضایتی از وضع موجود را، آن ناکافی بودن، ناشادی و دلخوری از زندگی را با خود دارند اما این شرایط به آنجا نرسیده که فلجشان کند طوری که به روان درمانگر محتاج باشند. در واقع با این دوره ها ما می آموزیم آهسته و پیوسته تغییر کنیم و به تدریج خودمان به شفا دهنده و درمانگر خود تبدیل شویم.ء
بعد از تجربهء دو دوره، شرط سنی گذاشتم برای شرکت کنندگان که کمتر از 22 سال نداشته باشند. هنوز هم فکر می کنم آن شرط سنی معتبر و کاراست. از مطالبی حرف می زنیم که نیاز به کمی تجربهء زیسته دارند و این تجربه با کتاب خواندن حاصل نمی شود و قطعا محتاج لمس بی واسطهء زندگی است. شرح کامل دوره و جزئیات بیشتر را آماده کرده ام که از طریق تماس با آدرس ای میل زیر به اطلاع دوستان خواهد رسید
روز و روزگارتان خوش