Wednesday, March 1, 2006

من سيب شکار ميکنم/تو سرم را توی دامنت بگير!

نوجوان بودم.نميدانستم چه ميخواهم و ميدانستم چه نميخواهم...«هر چه که باشد جز چريدن مداوم نواله ناگزير»...ميخواندم تا شکل بگيرم و مجبور بودم تجربه کنم هر چه را که خوانده بودم تا به قول آقای البرادعی راست آزمايی شود.درين فاصله سالهی ۱۴ تا هجده سالگی دو نشريه برايم مانند پنجره هايی بودند که ميشد از آنها به ازدحام کوچه خاکستری نگاه کرد.گردون معروفی برايم پنجره ای بود تا جهان ادب را در يابم و ايران فردای سحابی جهان سياست را...اين چنين بود که سحابی برايم اسطوره شد و هنوز که هنوز است غريبانه دوستش دارم.انگار که پيرمرد چشم من است اما اقرار ميکنم گردون چيز ديگری بودو تعطيل شدنش درد سختی که تاب آوردنش دشوار بود برای امير ۱۷ ساله.معروفی ازين مملکت رفت و تازيانه زنندگان سلطان فقيه هنوز چشم انتظار تعزيرش بی تابی ميکنند.حتی درخواست سيمين دانشور و جمعی از روشنفکران برای شريک شدن در مجازات شلاق شرع انور ما به ازای ادامه انتشار گردون هم کمکی نکرد.معروفی رفت و ما مانديم و زمان گذشت و گذشت و گذشت...هنگامه انتخابات ترک برداشت اين اسطوره ذهنی وقتی احساس کردم چه بی مهابا و خودمدار ميتازد بر اصلاح طلبی نيمه جانمان و فراموش کرده که من و ما بی همين يک روزنه برای نفس کشيدن چه بايد بکنيم؟ميتاخت و ميتازاند و احمدی نژاد را برای جامعه بی پيامبر ما کادو پيچی ميکرد.دلخوری ماند و مانداما خوشی خاطره را به سهولت نميتوان به دست باد نسيان داد تا به ناکجا ببرد.معروفی همچنان معروفی بود.باعث اين نوشته دو شعری بود که در وبلاگش خواندم اندر حکايت عين القضات وعجيب عاشقانه ای بود عين القضات به روايت معروفی:«...شعر ميشوی بخوانم تورا بالای دار/شيرميشوی بنوشم تو را/در کودکی ام راه بيفتم/کوچه به کوچه نشانت دهم؟/دستم را بگير/گم نشوم/ نترسم...»


هنوز به احترامت تمام قد ميايستم مرد!


پی نوشت:گشت و گذار امروز بهانه ای شد تا وبلاگ يک شاعر افغان را پيدا کنم:خالده نيازی.:«...وظيفه همه شاعران/عاشق بودن به کسی هست که نيست...»

42 comments:

  1. سلام. هيچی مهم تر از اين نيست که من الان اينجا اول شدم:)

    ReplyDelete
  2. نوشتت و دوست داشتم.

    ReplyDelete
  3. سلام الان حال تو بهتره و من يه دفعه استرسی رو که ميبايست چند ماه پيش می گرفتم (استرس پايان نامه )رو گرفتم.

    ReplyDelete
  4. سلامبرامير. دوران جوانی و ۱۷ سالگي ‌ات هم زيبا بوده...

    ReplyDelete
  5. شعر همان چراغی است که به يمن وجودش می شود تاريک ترين ساعات شب را دوام آورد و به عدل دست نايافته انديشيد.

    ReplyDelete
  6. در نوجوانی فکر می کردم که می دانم چه می خواهم... الان هم فکر می کنم که می دانم! شايد فردا هم...

    ReplyDelete
  7. منم با تمام تنفرم از سياست .ايران فردا را می خوانم .ياد اون دوران افتادم.

    ReplyDelete
  8. قشنگ بود!

    ReplyDelete
  9. هست که نيست.....نيست که نيست!!!

    ReplyDelete
  10. در من شعله اي بود كه ديگر نيست. بارقه اي, آييژكي.چيزي از جنس نور كه ديگر نيست.
    نيست كه روشن كند واژه را و واژه روشن كند چكامه را و چكامه گريزپاره هاي عاشقانه را ...

    ReplyDelete
  11. ردپاي ايامMarch 2, 2006 at 6:01 AM

    خواهر زاده ش علم و صنعتی بود ، هرزگاهی می اومد خوابگاه ، مانيفستش سمفونی مردگان بود ودائی رو می پرستيد !

    ReplyDelete
  12. نچ از اين يه نظر هيچوقت باهات به تفاهم نميرسم !

    ReplyDelete
  13. واسه ادما تا وقتی تمام قد می ايستم يا به قول خودم کلاه برميدارم که طبق نظرات شخصی ام اونچه بايد باشند . معروفی از اين گردون خارج شد با همون کادوپيچی کردنش . واسه ادمی که می تونه تا اين حد نامهربان باشه هيچ وقت بيشتر نمی ايستم !

    ReplyDelete
  14. سلام... من توی وادی هنر و ادبيات سعی کردم هميشه هنرمند رو از هنرش و نويسنده رو از اثرش جدا بدونم. برای من وقتی داستان معروفی رو می‌خونم شخصيت سياسی و اجتماعی‌ش مهم نيست و وقتی فعاليت سياسی‌ش رو می‌بينم٬ به شاهکارهاش فکر نمی‌کنم. شايد بعضی از ما شخصيت عباس کيارستمی رو نپسنديم ولی نميتونيم از کنار فيلمهاش به ساده‌گی بگذريم. يا حق!

    ReplyDelete
  15. تا حال اسمی ازش نشنيده بودم

    ReplyDelete
  16. امير حسينMarch 2, 2006 at 10:16 AM

    قربون رفيق خودم ......

    ReplyDelete
  17. اولاْ از شعر اون شاعره افغان خيلی خوشم اومد ... بعدشم وقتی تيتر متنت رو خوندم ياد شعر حميد مصدق افتادم : تو به من خنديدی /  و نمی دانستی / من به چه دلهره از باغچه همسايه / سيب را دزديم /.... اما وقتی ديدم متن تم سياسی داره ؛ يه کمی حالم گرفته شد . لطفاْ اگه خواستی سياسی بنويسی؛ تيتر رو جوری انتخاب کن که آدم حس لطيف بهش دست نده و بعد بخوره تو ذوقش !

    ReplyDelete
  18. گشت و گذار امروزت به چه جاهای خوبی رسيد.

    ReplyDelete
  19. اون موقع ها که بچه بودم تمام دنيايم را ورزش و مجلات ورزشی به خود اختصاص داده بودند . عباس معروفی را نمی شناختم . ممممممممم سروده های زيبايی  دارد ... خيلی ساده ولی گيرا ...

    ReplyDelete
  20. صورتك خياليMarch 4, 2006 at 3:06 AM

    پيرمرد من يکی مشکل درام هيچ وقت نفهميدم که دوسش دارم يا ازش بدم مياد!

    ReplyDelete
  21. ردپاي ايامMarch 4, 2006 at 5:05 AM

    گر چه شباهت افکار اين آقای بهشتی به اون دوست مشترکمون کم نبود! ...... شايد هم حق با تو باشه ! هرچند يقينا پشيمان نيستم ولی به همان قوت آسوده هم نيستم !

    ReplyDelete
  22. فوران نوستالژی..... با همچين پستهايی است که سن آدما لو ميره.... ما هم به احترامت راست قامتيم..پير مرد...

    ReplyDelete
  23. راستی اونطرفای ما نيا فعلا خبری نيست.. جهت صرفه جويی در وقت گرانبها عرض کردم...

    ReplyDelete
  24. سلام...واقعا گشت و گذار خوبی بود.مرسی به خاطر دو تا وبی که معرفی کرده بودیthanks alot
    چند تا از شعرای معروفی واقعا قشنگ بود....همين طور افغانيه...بازم مرسی..زنده باشی

    ReplyDelete
  25. عنوانتو نديده بودم.... از خوندنش حس خوبی بهم دست ميده! من سيب شکار ميکنم تو هم .... آخی!

    ReplyDelete
  26. درود....باز هم مثل هميشه.....به روز و بهروز باشی.

    ReplyDelete
  27. شولتز پيرMarch 4, 2006 at 11:02 AM

    اين وبلاگ شاعر افغانيه خيلی باحال بود ...!!!

    ReplyDelete
  28. ردپاي ايامMarch 4, 2006 at 12:26 PM

    جان تاواريش اينجا توهم موج ميزنه ! دور خودم ميچرخم!

    ReplyDelete
  29. ردپاي ايامMarch 4, 2006 at 4:37 PM

    چاکريم رئيس! اون پست به اتفاق اخير و جريان اون دوست مشترکمون ارتباط نداره ! چند روز پيش در حضور از بهشت برگشته ای بودم که به مرتد ومشرک بودن متهمم ميکرد ، جريان اون بحثه ! جات خالی بود ! طرفه ای بود !

    ReplyDelete
  30. وووووووووووووويييييييی چقدرديراينجا اومدم کلی ابديت کردی

    ReplyDelete
  31. اين پستت رو نخوندم...چون اونقدر گيجم که اينا رو نمی فهمم...ولی پست قبليت رو حس کردم ...وپست قبليشو....وووديگه نميدونم چی بگم...دردها وقتی يکيه سکوت بهترين حرفه...

    ReplyDelete
  32. امیرحسینMarch 4, 2006 at 8:04 PM

    اين حس و منم دورانی که اول دبيرستانی بودم و پيام امروز تعطيل شد داشتم...تو اوج تجربه کردن به بن بست میرسیدی...

    ReplyDelete
  33. tejarat InternetyMarch 4, 2006 at 11:00 PM

    سلام . تو خدمت ما يه معروفی داشتيم قاچاق فروش گمرک بود اما خيلی با معرفت بود . يادش بخير بچه دبشی بود . خوشی؟

    ReplyDelete
  34. می گم کی سيب رو می خوره؟من نگرانم

    ReplyDelete
  35. سلام دوست من مدتهاست که به کوير دل ما سری نمي زنی؟ من روهم ببخش که دير پيشت اومدم. مثل هميشه تاثير گذار و زيبا نوشتی. شاد باشی.

    ReplyDelete
  36. چه کشف قشنگی کردی...

    ReplyDelete
  37. حالت خوبه رفيق؟گاهی سرت را بلند کن و دو کلمه حرف بزن

    ReplyDelete
  38. راستش بيشتر اسطوره های من مرده اند  وشايد حرف خوبی نباشه ولی من تا وقتی پرونده ی زندگی آدم ها بسته نشه به چشم اسطوره بهشون نگاه نمی کنم می ترسم آخر عمری کاری کنند که مجبور شود دنبال اسطوره ی تازه بگردم.

    ReplyDelete
  39. مستيم و عاشقيم و خماريم و ...

    ReplyDelete