Sunday, August 19, 2007

نبرد عليه نفرت

۱-عصر روز دوم دوره ذن.کلاس دارد تمام میشود که یکی از اقایان بلند میشود و میگوید:«لطفن به خانمها بگین حجابشون رو رعایت کنن،من حواسم پرت میشه وقتی حجابشون درست نیست»پسرک بیست ساله به نظر میرسد و هم نام من است.در بیانش تحکم نیست اما من را عصبی میکند.همه شب را با خودم کلنجار میروم و حرص میخورم که که «توی دوره هم باید فرمایشات حضرات را تحمل کنیم» و یا«مردک خودخواه این همه آدم لباسشان را کم یا زیاد کنند که تو راحت باشی».فردا نمیخواهم اصلن ببینمش.حتی موقع بعضی تمرین ها عمدن بهش راه نمیدهم:نوعی لجبازی کودکانه شاید.عصر دوباره بلند میشود و از چالش ذهنیش حرف میزند و من کمی که از فرش خصومتم پایین می آیم میبینم که چقدر کودک است و تا چه حد خودش قربانیست و چه دل پاکی دارد...از خودم خجالت میکشم و میگذرد!

۲-میدان ونک،یک روز عصر تابستان.منتظرم دوستیم،از کنار ماشین نیروی انتظامی میگذرم که ۴ تا دخترک جوان را گرفته اند و منتظر پر شدن ظرفیتند برای حرکت.حرص میخورم و زیر لب غرولند میکنم و میگذرم کمی جلو تر.دو تا خانم چادری می ایند سمتم.با کینه نگاهشان میکنم و بر خلاف عادتم راه را باز نمیکنم برایشان.«لعنتی ها»...کمی که میگذرد یادم میفتد که زهرای مهدی را اولین بار که دیدم چادر سرش بود و یادم می افتد همه محبت خالص خواهرانه اش و از خودم خجالت میکشم و میگذرد!

۳-نگاه میکنم به خودم:پر شده ام از نفرت،انقدر که پسرک معصومی میتواند دو روز متلاطمم کند یا دو خانمی که صرفن چادر سرشان است برایم میشوند دشمن.درون خودم میگردم و میدانم آزادی ومدارا-همه آنچه که من برای ایران میخواهم-هیچ نسبتی با نفرت ندارند و هیچ جای بیانیه جهانی حقوق بشر که انگار کتاب مقدسم است نفرت منزلتی نیافته...میبینم خودم را پر از بغض و کینه و خجالت میکشم ولی نمیگذرد

علیه این نفرت و کینه باید بپا خواست.اشتباه انقلابیون دهه پنجاه را نباید تکرار کنیم.با مرگ بر و مرده باد، این وطن،وطن نمیشود.مباد که بگذاریم سفلگان ،پلیدیشان را حقنه کنند به ما.مباد که سعی کنیم خون را بشوییم به خون و نفرت را پاسخ نفرت کنیم.این رزم مقدسی است برای انسان بودن:درش مشارکت کنیم!

22 comments:

  1. اين که تو گفتی فک می کنم يکی از آرمانی ترين مبارزات برای همه جوامع باشه

    با گفتن لغت آرمانی نمی خوام اونو غير قابل دسترس کنم می خوام ببرمش بالا

    ReplyDelete
  2. امير ميدونی متاسفانه منم اين روزها پرم از همين نفرتی که به تو هم منتقل شده و از اينکه نمی تونم اين نفرت لعنتی را کنترل کنم از خودم هم بيزار ميشم.

    ReplyDelete
  3. راستی امير قالب رو هم مجبور شدم عوض کنم .

    چون قالب قبلی به هم ريخته بود و درست نمي شد که نمی شد.

    ReplyDelete
  4. امروز اين دومين پستيه ميخونم که يه جورايی به نظر من به هم مربوطن و به دلم خيلی نشستن. اون يکی از شيماسhttp://duet.persianblog.ir/ کينه اينجوری وجودمونو ميگيره بدون اينکه خودمون بفهميم.

    ReplyDelete
  5. امير جان تقريبا همه ی پست هات از سطح عادی خيلی بالاترند و حرف های با ارزشی توشون دارند، و خيلی هاشون بسيار خوبند، اما اين پستت يک جورايی در عين سادگی باارزشترين و شايد تاج انديشه ها و تفکرات انسانيست.

    از اينکه خواننده ی اين پست هستم و از اينکه يک ايرانی هستی و منم يک جواريی بهش ربط دارم، باعث خوشحالی و مباهات است.

    انديشه ی عمیقت در سراسر گيتی، فراگير امير جان

    ReplyDelete
  6. صورتک خيالیAugust 19, 2007 at 10:29 AM

    ولی من متنفرم با تمام وجود

    اما نه از مامورين چادر پسری که اتفاقا ابروهاشون رو هم با دقت برداشتن و وقتی از دور کنترلشون ميکنی با همکاران مردشون خيلی هم تووپ گپ ميزنن و می خندن ُ نه از اونا نه

    از زنهايی که وقتی جاهای که ميرن و اجبار حکومتی ندارن ولی چادر سرشونه ُ اره من از اين جنده ها متنفرم و هنوز که هنوز پشت سرشون راه ميرم و تف ميکنم رو چادرشون!

    ReplyDelete
  7. چه عجيب، من امروز داشتم فکر می کردم به يه نفر، از همين آدمها،  داشتم فکر می‌کردم ميتونم بکشمش. بعد به خودم گفتم هی دختر تو هم که مثل اوني، آن طرف سکه او اما.  حرفت اما درست است دوستی دارم که به خاطر همين کارها چادرش رابرداشت هنوز محجبه است اما چادر ديگر سرش نمی کند.  می گويد با اينها بر نمی خورد و همفکر نيست به خاطر چادرش بچه‌ هايی که همفکرش هستند هم تحويلش نمی گيرند.  پس بی خيال چادر شده.

    ReplyDelete
  8. امير حسين (‌منوچهر سابق )August 19, 2007 at 10:54 AM

    پستت خيلی حال داد . ولی يک وقتايی آدم کم مياره و اين نفرت چنان بالا ميزنه که آدم حتی از خودش هم متنفر ميشه ....

    ReplyDelete
  9. دل پاک ! ... بعضی دلها مريضند ... پاک بودنشان ناقض مريض بودنشان نیست ... من که حاضر نيستم از مرضشان بيزار نباشم ...

    ReplyDelete
  10. مشارکت هم فايده ای نداشت . انگار  حکایت گربه مرتضی علی است حکايت ما و اينا

    ReplyDelete
  11. ولی من متنفر نیستم !

    ReplyDelete
  12. نمی دونم چرا اون کسايی رو که بايد بگيرن نمی گيرن ولی اونايی رو که نبايد می گيرن.. هفته پيش دم پاساژ ونک به دختری که بيشتر شبيه به جن بود تا آدميزاد عابری گفت خانوم نگيرنت... دخترک خنده ی چنرش آوری کرد و گفت اتفاقا اومدم که کل کل کنم ببينم می تونن بگيرنم يا نه!

    ReplyDelete
  13. درش مشارکت کنيم...

    ReplyDelete
  14. ولی من اين احساس رو ندارم... شايد بخاطر اينه که فرق ادمای مذهبی و مذهبی نما رو به عينه ديدم..اما موافقم ... بايد جلوی اين جو ايستاد:)

    ReplyDelete
  15. فکر می کنم اين نفرت ۱جورايی ناخودآگاه تو هممون وجود داره متاسفانه

    ReplyDelete
  16. نمی تونم متنفر نباشم وقتی ميبينم آدم هايی که فهم و شعوری ندارن فقط مثل گوسفند دنبال يه سری آدم ديگه راه ميافتن. بيان و به من بگن چطوری باشم زندگی کنم و لباس بپوشم.

    اين روزها از بيرون رفتن متنفرم چون اين آدمها رو ميبينم .احساس ميکنم کشورم تسخير شده و همه جا حکومت نظاميه.

    ReplyDelete
  17. سلام.. راست ميگی منم خيلی شده ناگهان ببينم که پر شده ام از نفرت و بعد از خودم خجالت بکشم.... چند روز پيش به مادرم ميگفتم.. هرگز اينقدر نفرت رو حس نکرده بودم.. تجربه نکرده بودم.. و تجربه تلخيست!... اره بايد بيرونش کرد از ذهن که بشه چيزی رو درست کرد...

    ReplyDelete
  18. همينطور است که می گی... شديدا موافقم

    ReplyDelete
  19. مهرنوش و مهدیAugust 20, 2007 at 6:06 AM

    چه خوب نوشنه بودی. زندگی ما ها هر روز بيشتر از قبل درگير نفرت ميشه. چه ميشه کرد.

    خبر داری که  به رئيس جمهور محبوبمون نشان محرومیت زدایی اعطا شده؟

    در هر صورت با یه مطلب از مهدی در مورد مهاجرت به روز هستیم. سر بزنید خوشحال میشیم.

    ReplyDelete
  20. آقای ديوانهAugust 20, 2007 at 10:09 AM

    مثل خيلی وقت ها نوشته ات پايه گذار نوستالوژی بود... چشم هايم دااااااااغ! دستانم لرزان.... قلمت بلند باد! به بلندای تبريزی...نه! به بلندای بيد مجنون خونه مادر بزرگ که بوي دل ميدهد!

    ReplyDelete
  21. مرتضی رجبیAugust 20, 2007 at 12:05 PM

    چه بگويم که منم بعضی اوقات پر ميشم از اين نفرت!!!!

    ReplyDelete
  22. ننویسیم بپا خواست. بنویسیم بپا خاست. :)

    ReplyDelete