Friday, March 13, 2009

سنگینی کوله بار نامریی

گفتند باید از طول فیلم نامه بکاهی.خیلی وقت پیش گفته بودند و اصلن نه دلش بود نه حالش.امشب دیگر از روی اجبار نشستم به کار و هر چقدر اولش سخت بود بعد از گذشت ساعتی کار راحت شد.به یک نگاه خودت تشخیص می دادی کجا زیاده روی کرده ای،کجا نباشد هم امور دنیا می گذرد،کجا را دوباره باید بنویسی تا ضرباهنگ حفظ شود و...


بعد با خودم فکر کردم کاش می شد ما آدم ها با خاطراتمان هم همین کار را می کردیم.هر از چند وقتی،مینشستیم به مرورشان،یک چیز هایی را حذف می کردیم،چیز هایی را اصلاح،چیز هایی را عوض ،تا کوله بارمان سبک شود.کوله باری که پشتمان است،نمی بینیمش ولی از سنگینیش گریزی نیست...کاش می شد،نه؟

10 comments:

  1. گیریم با خاطرات خودمون این کار را بکنیم. با خاطرات دیگران چیکار می خوایم بکنیم؟

    ReplyDelete
  2. عاطفه(احلام)March 13, 2009 at 6:18 PM

    چشم

    ReplyDelete
  3. فقط با خاطرات؟ من دلم می خواست این کار را با زندگیم بکنم

    ReplyDelete
  4. اگه،اگه جلوش رو نگیریم،هی زاد و ولد می کنن و پرداخته می شن و بزرگ می شن و یه دفعه میبینی شدی کوله بار خاطره.،حالا یا با هیم یا بی هیم.،

    ReplyDelete
  5. من از بین این پست های نخوانده قصه اون پسر کوچولویی که دعوا را دوست نداشت دوست داشتم.

    ReplyDelete
  6. کاش که بشه.

    ReplyDelete
  7. این فرصت غنیمت است نباید از دست داد

    ReplyDelete
  8. دلم خواست همین الان این آهنگو ...

    ReplyDelete
  9. می دونی؟بلدی می خواد...

    ReplyDelete