این لحظه های هما-غو-شی نور و تاریکی را دوست دارم...این لحظه ها که صبح انگار می گریزد از زندان شب و بالنده و مغرور، بودنش را به رخ می کشد
Wednesday, September 2, 2009
ناگفته هایی برای آیدا-2
صدایت ریسمانی ابریشمی در شب چاه من شد، راه نجات من شد، گرفتمش و بالا آمدم، تو نمی دانستی، هیچکس نمی دانست...آدم ها ته چاه مستعدند برای عاشقی، نادیده عاشق صدای تو شدم!
خیال خنده
فریدون تنکابنی در آن چند صفحه پایانی (یادداشت های شهر شلوغ) می نویسد« بدی دموکراسی های شرقی این است که به شهروندانشان می گویند بیا اظهار نظر کن، بیا رای بده ولی وقتی رایت را دادی و نظرت را گفتی از تو می رنجند و روزگارت را سیاه می کنند»(نقل به مضمون فرمودم)
حالا حکایت ماست. در اسلام می فرمایند یک ساعت تفکر ارزشش بیشتر از هفتاد سال عبادت است. من تا بحال فکر می کردم این جمله مطلق است اما ظرف چند روز گذشته متنبه شدم نخیر، یک شرط ناگفته خفنی هم پشتبند خودش دارد بدین شرح:یک ساعت تفکر به شرطی ارزشش بیشتر از هفتاد سال عبادت است که نتیجه اش مطابق میل و پسند ما باشد و الا ضاله، باطل و مایه خاک تو سری است.
با این شرح اندیشه آزاد است، البته اگر به نتایج مورد نظر ما بیانجامد؛ آزادی بیان مطلق است، اگر و فقط اگر هر آنچه که ما دلمان می خواهد بگویید، آزادی قلم وجود دارد آن هم سیصد و شصت درجه بلکم بیشتر اما به شرطی که همان چیزی که ما می گوییم بنویسید و...کلن من شک ندارم روزی بر می گردیم این حرف ها را می خوانیم و می خندیم. همانطور که امروز به حماقت دادگاه تفتیش عقاید در محاکمه گالیله می خندیم...آدم است دیگر، خیال خنده هم دلش را خوش می دارد!
Tuesday, September 1, 2009
از چشم تاریخ-4
مقاومت مردم تبریز، شور ایالات دیگر را هم برانگیخت. یپرم خان و سپهدار تنکابنی از شمال، سردار اسعد و تفنگداران بختیاری از اصفهان به سمت تهران حرکت کردند. بدین سان موقعیت سلطنت طلبان در تهران به شدت تضعیف شد، بانک های خارجی از اعطای اعتبار بیشتر به قزاق ها و دربار خودداری کردند،بزرگان دربار به منابع جدیدی دست نیافتند و سیصد تاجر که برای حل مساله مالی به دربار فراخوانده شده بودند بلافاصله به سفارت عثمانی گریختند.بزرگان اصناف اعتصاب جدیدی راه انداختند و سرانجام در ٢٢ تیرماه ١٢٨٨ مخالفین استبداد صغیر، حدودن یکسال پس از کودتا، به تهران رسیدند. دروازه های شهر را مشروطه خواهان به روی مبارزین گشودند و بعد از جنگی کوتاه، محمد علی شاه قاجار به سفارت روسیه پناهنده و جنگ داخلی به پایان رسید...سرانجام انقلاب به مشروطیت دست یافت
عطر، عطر زنانه
شرط می بندم خودتان هم نمی دانید وقتی مردی از کنارتان می گذرد و در هوایتان نفس می کشد، عطری که زده اید چه شوخ طبعی ها با او می کند.این که مرد چند قدم بعد عبور از کنار شما در تونل نامریی عطر تنتان گام بر میدارد، این که تمام فانتزی های ذهنش ناگهان فعال می شوند، تخیل بکار می افتد و تصویر ساخته می شود...شرط می بندم خودتان هم نمی دانید با عطر تنتان چه جهان رنگارنگی می سازید در ذهن تشنه یک مرد
زنی در آیینه
مرد- تو هزاران زنو یکجا تو خودت داری
زن- شاید برای همینه که نمی تونی منو بشناسی
هیروشیما عشق من
هیروشیما عشق من
بعضی فیلم ها رسمن در زندگی آدم یک حادثه اند. نفست را بند می آورند، زاویه دیدت را عوض می کنند، هوشمند و بی تاریخ مصرفند، ورای سرگرمی و وقت کشیست دیدنشان.در عمق جان آدم و ناخوداگاهش می نشینند و بعد ها می بینی داری نقاط عطف زندگیت را با سنگ محک آنها می سنجی، هیروشیما عشق من از همین فیلم ها بود!
خیلی وقت پیش خریده بودمش و یک شب نشستم به تماشا و چنان صحنه های آغازین، روایت فجیعی از هیروشیمای بعد از بمباران اتمی آمریکایی های عزیز، تعریف می کرد که دوام نیاوردم. یعنی فکر کن به همین سادگی نزدیک بود از لذت ژرف تماشای فیلم محروم شوم. از دقیقه ده به بعد، فیلم دیگر تصاویر فجیع نداشت، ماجرای زنی بود که در کشاکش زندگی عشقی را از دست داده بود و داشت خودش را پیدا می کرد. با مردی دیگر خودش را پیدا می کرد، با مردی موقت و ناماندنی که نامش هیروشیما بود.
رابطه شهر ها با آدم ها همیشه برایم جالب بوده، حسی که شهر ها به مردمانشان می دهند، زنانه یا مردانه بودن فضاهایشان و هیروشیما عشق من دقیقن این زاویه دید به رابطه میان شهر و آدمی را رعایت می کرد و خب، آن سوی تمام لذت های سینمایی، تصور اینکه کارگردان و سناریستی که نخل طلای کن برده اند مشابه ایده های درون ذهن من به جهان نگاه کرده اند هم لذت بخش بود هم مغرور کننده
پی نوشت: نویسنده فیلم نامه اش مارگریت دوراس بود...اول فیلم این را نمی دانستم و مدام با خودم فکر می کردم خدایا این فیلم چقدر شبیه قصه ایست که کسی نوشته و حالا با تصویر تلفیقش کرده...بعد فهمیدم حسم خطا نرفته، یک نویسنده، سناریست، کار بوده است