Tuesday, December 1, 2015

دهم آذر ماه سال نود و چهار

‌مدتی این مثنوی تاخیر شد. دستم جایی دیگر به نوشتن گرم بود. کلمه هر چه داشتم همان‌جا خرج می‌شد و کیسه‌ام از لغات خالی بود. حالا می‌خواهم برگردم همین جا به نوشتن. آن تلاش پیشین هر روز نوشتن، تجربۀ مفیدی بود. لااقل فهمیدم چه شکلی از نوشتن را نمی‌خواهم. چیزی که دلم می‌خواهد ساختن یک تصویر است از سی و هشت سالگی، از روزهایی که می‌گذرد، خوشی‌ها و ناخوشی‌ها. من باید کمی شجاع‌تر باشم در نوشتن، بی‌پرواتر و صادق‌تر.
شاید این‌ها همش تلاش عبثی باشد برای زنده نگه‌داشتن وبلاگ، برای نپذیرفتن پایان چیزی که خاطرش خیلی عزیز است. نمی‌دانم راستش. صدایی هم هست در من که می‌پرسد تصویر سی و هشت سالگی تو به چه درد دیگران که ممکن است اینجا را بخوانند  می‌خورد؟ حالا خب که چه؟ جواب درستی برایش ندارم. چالش هیجان انگیز شاید همین باشد، از دل روزمرگی شکلی از روایت بیرون کشیدن. باز البته می‌رسیم به این سوال که را همین کار را در فیس‌بوک یا پلاس انجام ندهم؟ نمی‌خواهم نتیجه‌اش زنده نگه داشتن جعلی وبلاگ باشد...باید بهش فکر کنم.

Monday, October 26, 2015

چهارم آبان ماه

چیزهایی خوشایندی هستند که دشوارند. یعنی نگاه‌شان می‌کنی، دلت از خوشی غنج می‌رود اما یک‌جور غریبی می‌دانی مال تو نیستند، به تو ربطی ندارند، آخرشان رنج است. یک زمانی با سر به سمت این موقعیت‌ها می‌پریدم، به جهنم که آخرش درد کشیدن است، حالا اما محتاط شده‌ام یا شاید چینه‌دان رنجم چنان پر است که جسارت دل به دریا زدن ندارم. بالاخره خیر سرم آخرین ماه‌های سی و هفت سالگی باید یک فرقی با دهۀ پیش‌ترش داشته باشد نه؟

Sunday, October 25, 2015

عاشورای نود و چهار

اشتباه است که فکر کنی صدای حیرت‌انگیز دمام حاصل برخورد دست بر طبل است. دمام را نه بر طبل که در دل می‌کوبند. آن حال غریب ناشی از برخورد دست نوازنده با دل شنونده است. حالی که هم‌زمان تو را به یاد تمام حسرت‌هایت می‌اندازد، تمام رویاهایت و برایت می‌گوید زندگی به هم رسیدن این دو است، برایت می‌گوید که زندگی حماسه است.

Wednesday, October 21, 2015

این روزهای آخر مهر

دلم چونان تنگ است که خوشی‌های جهان هیچ در آن نمی‌گنجند

Monday, October 19, 2015

بیست و ششم مهرماه

برایم سوغاتی نوتلا آورده، داشتم کمی مزه مزه‌اش می‌کردم که یاد ح افتادم. نوتلا دوست داشت. دیدم دلم برایش تنگ شده، برای او، برای آن کوچولوی مو فرفری، برای آن زن نازنینی که از دوست داشتن غذا می‌ساخت و سفره را با مهر مادرانه پر می‌کرد. آن آخر، آدم است و دل‌تنگی‌هایش. دل‌تنگی‌های بی‌مجال ابراز، بی فرصت درمان.

Sunday, October 18, 2015

بیست و پنجم مهرماه

حالا هی از درد نوشتن و دشواریش گفته‌اند. حق هم دارند به خدا اما نمی‌دانم چرا کسی از لذتش نگفته وقتی آن گره لعنتی باز  می‌شود، وقتی می‌توانی به چیزی که در ذهنت داری نزدیک شوی و تبدیل به کلمه‌اش کنی...گیر کرده بودم، دم صبح گمانم راه حلش را یافتم. نوشتم و هنوز کار دارد اما گمانم کار درآمد...کیف داشت.

Saturday, October 17, 2015

بیست و چهارم مهرماه

این که آدمی عزیز، خیلی عزیز، به صراحت بگوید ببین داری اذیتم می‌کنی، آزارنده است. مساله‌ام این نیست که قصدی در صدمه زدن داشته‌ام یا نه، حتا ماجرا این نیست که واقعا اذیتی در کار بوده یا نه، ماجرا به وضوح رنجی است که کسی بابت من برده و این تحملش سخت است. خودم فکر نمی‌کنم که کار بدی کرده باشم. احساس گناه ندارم راستش. ولی غمگینم چون آدم عزیزی را غمگین یافته‌ام، دلیلش حالا هر چه که می‌خواهد باشد.