Sunday, April 29, 2007

پروسه رشد فرديت ۹

بعضی از دوستان در کامنتها در مورد اینکه از افات ازدواج عاشقیست بحث داشتن.ساده و صریح بخوام بگم وقتی که ما عاشق میشیم حسی داریم که توصیف کردنی نیست:یکجور خواستن کور کورانه که عمومن جاذبه شدید جنسی هم باهاش توامه.این خواستن خیلی قشنگه،یه جورایی انگار همه وجود آدم رو یکپارچه میکنه و به هماهنگی میرسونه و...اما به طور متقابل باعث میشه که ما خیلی از واقعیت ها رو نبینیم و چشم رو خیلی های دیگه ببندیم،واقعیتهایی که شاید خیلی برامون پررنگ باشن.دیر یا زود جاذبه عشق کم رنگ میشه و عاشق به آدمی میمونه که تازه از خواب بیدار شده،یه خواب خیلی شیرین.حالا چیزهایی میبینه که تا دیروز نمیدید و نمیفهمید.حالا فرض کنید اگر کسی در دوران عاشقی ازدواج کرده باشه وقتی بیداریش در زمان تاهلشه و هنگامی که چیزهایی میبینه که با معیار هاش سازگار نیست چه حالی میشه؟بخصوص که عشق همونطور که با فرافکنی مثبت همه ویژگی های خوب نسبت به معشوق شروع میشه در مرحله فرونشینی تبدیل به مرحلهفرافکنی تمام مشکلات و ویژگی های بد هم ممکنه بشه و ببینین چه فاجعه ای میشه که وقتی دو تا آدم شروع به این فرافکنی منفی میکنند وقتی با هم ازدواج کردن و هر یک اون یکی رو مسوول همه مشکلات میدونه...

آیا این به ان معناست که نباید عاشق شد و یا نباید با کسی که عاشقش هستیم ازدواج کنیم؟جواب هر دو سوال منفیه.هم باید عاشق شد تا خالص ترین احساس جهان رو تجربه کرد و هم میشه با کسی که عاشقش هستیم ازدواج کنیم فقط و فقط باید اجازه بدیم زمان بگذره تا هم اون فرافکنی همه ویژگی های مثبت تموم شه و هم اجازه بدیم موج ویرانگر فرافکنی های منفی بیاد وبره.اونوقت هست که تازه میتونیم خود واقعی معشوقممون رو ببنیم و در این زمانه که تازه میتونیم تصمیم بگیریم ایا با آدمی با این مجموعه ویژگی ها و ضعف ها و قوت ها میخواهیم ازدواج کنیم یا نه؟اینجاست که پای دوست داشتن وسط میاد و این گرمای ملایم دوست داشتنه که به جای آتش شرر بار عشق رونق ده زندگی مشترک میشه

در پست بعدی از تجربه شخصی ازدواج خودم براتون میگم

پی نوشت:عصر بی گناهی به روز شد

8 comments:

  1. من اين سری پست هاتو می خونم ولی معمولا نظر نمی دم که اصولا در اين وادی ها صاحب نظر نيستم. اما با اين دو پست آخرين خيلی موافقم

    ReplyDelete
  2. لبخند تلخ!April 29, 2007 at 10:46 PM

    سلام

    خيلی افسوس می خورم که زودتر با وب تو آشنا نشدم ،‌ منم يه تلخ مثل عسل دارم اما اونجا فقط داستانک ميذارم http://bitterlikehoney.blogfa.com

    ساده و عميق نوشتی ، نوشته های پيشينت رو هم خوندم و به دلم نشست

    دقيقن با پست آخرت موافقم چون من تجربه اش کردم اما تجربه ی من اصلن خوب نبود

    فرصت شد با هم بيشتر آشنا بشيم

    ارادت بی شمار است

    ل.ت.

    ReplyDelete
  3. امير جان طبق معمول باهات موافقم فقط چيزی که الان به نظرم نامشخصه روش اتمام ِ اون فرافکنی های مثبته، به طور قطع تا وقتي جاذبه ء جنسي كمرنگ نشه بخش عظيمي از اون فرافكني ها سر جاي خودش باقي مي مونه ، حالا در ايران با شرايطي كه هر روز سخت تر مي شه، با تربيت هاي عموما مذهبي ما ، با تابوهايي كه  اكثرمون داريم ، با روابط ِ تعريف نشدهء عموما" پر تناقض چطور مي شه اين بخش و سالم زندگي كرد و بعد ازدواج كرد؟

    فكر مي كنم گريزي نيست از فرافكني هاي ِ منفي بعد از ازدواج

    شايد فقط آگاه بودن به اين فر آينده كه نجات بخشه

    اينكه بدونيم بعد از ازدواج حتما آواري روي سرمون خراب مي شه و آماده باشيم براي ساختن دوباره ء اون سقف در كنار شريكي هم فكر

    ReplyDelete
  4. مهدی ترابی (چکاد)April 30, 2007 at 5:11 AM

    سلام و عرض ادب

    خوشحال ميشم به چکاد سر بزنی.

    ReplyDelete
  5. آمدم یک پیشنهاد گرون بدم / دیدم شری خانم پیشدستی کرده / این طرفا یک شماره هست، شبیه 118 / چیزی شبیه سنگ صبور / در جاهای دیگه دیده ام که یارو پند میده / راه حل میده / اما این ولایت ما قربونش برم / فقط بله بله چیه / چنان همه حرفاتو / حتی مزخرف ترینش را / تایید می کنه / و بهت حق میده / طوری که دکمه های لباست کم کم می افته / پیراهن و شلوارت تنگ میشه و جر می خوره / دیگه توی اتاقت جا نمیگیری / خلاصه چنان میشی که بعد از تلفن دوست داری بلند بشی بری فرانسه / به عنوان کاندید در دوم انتخابات شرکت کنی. / و مشت محکمی بزنی به دهان سارکوزی و رویال. / کامنت بالایی را که بستی / ما هم یک پله آمدیم پایین

    ReplyDelete
  6. حالا که اینطور شد بگذار یک جوک نامربوط هم بگم و برم رد کارم / یکی داشت می رفت / دید یک آقایی ایستاده داره گریه می کنه / پرسید مشکلی پیش آمده؟ / طرف زار زد / گفت عزیزی را از دست دادی؟ / طرف زار زد / پرسید ورشکست شدی؟ / طرف زار زد / گفت عشقت ول کرده رفته؟ / طرف زار زد / گفت ببخشید آقا، اسمتون چیه؟ / گفت حسین الله کرم / یارو دو بامبی زد تو سرش گفت گریه کن / من این اسم را داشتم خون گریه می کردم.

    ReplyDelete
  7. پدر(نم‌نم)-دکترکوچولوApril 30, 2007 at 8:16 AM

    درمورد پست بالا:من رکوردم خيلی بيشتر از اين حرفهاست...عاشق اين أهنگ ابی هستم...نم نم هم ۴ ساله شد...

    ReplyDelete
  8. حتا اگر شب،روز و روز شب شود

    ليك محال است كه فارس خليج عرب شود

    روز ملي خليج فارس گرامي باد!!!

    پاينده ايران

    ReplyDelete