Saturday, March 8, 2008

7ترانه که دوستشان دارم

پیش نوشت:یک تشکر ویژه از دنیاکه دعوتم کرد به این بازی و من به شدت مشتاق این کار بودم
۱-داریوش:«بذار ازین دنیای بد،دنیای کور نابلد،سفر کنم تا خواب تو،به اعتماد شونه هات،تکیه کنم،تکیه کنم،بذار بشم خراب تو،بذار بشم خراب تو...بذار پلنگ زخمیم،برای یکبار که شده،قاب بگیره مهتابتو،بذار بشه خراب تو،بذار بشه خراب تو...»
یکجور آرزوی محال دارد با خودش این ترانه.میداند که نمیشود و میخواهد دل بدهد به حریر خیالی که به وقتش سخت تر از هر سپریست جلوی شداید روزگار،جلوی دنیای کور نابلد
۲-فرهاد:«تو فکر یک سقفم،یه سقف بی روزن،یه سقف پابرجا،محکم تر از آهن،سقفی که تن پوش، هراس ما باشه،تو سردی شبها،لباس ما باشه،سقفی اندازه قلب من و تو،واسه لمس تپش دلواپسی...»
بین همه ترانه های عاشقانه،این ترانه شهریار قنبری با صدای معرکه فرهاد یکجوری انگار پایش روی زمین است.عاشق است اما میداند بیرون حرم امن دل،سقفی باید هر عشقی را بی روزن از جنس مهر که بشود رویاها را زیر گستره اش عاشقانه زندگی کرد،سقفی زیرش بپیچد عطر تن یار
۳-عصار:«این حال من بی توست،بغض غزلی بی لب،افتاده ترین خورشید،زیر سم اسب شب،این حال من بی توست ،دلداده تر از فرهاد،شوریده تر از مجنون،حسرت به دلی در باد...»
برف بیاید،دستهایت را بگذاری تو جیب بارانی بلندت و بزنی به خیابان تا دلتنگی دلت را معاوضه کنی با سپیدی برف.صدای قرچ قرچ له شدن برف زیر قدمهایت یادت بیاندازد که تا چه اندازه بی تابی و همه جانت فریاد شود که:بی وقفه ترین عاشق موندم که تو پیدا شی
۴-ابی:«بانوی موسیقی و گل،شاهپری رنگین کمون،به قامت خیال من،ململ مهتاب بپوشون،بذار نسیم در بدر گلبرگو از یاد ببره،برداره بوی تن تو،هر جا که میخواد ببره،دست رو تن غروب بکش،که از تو گلبارون بشه،بذار که از حضور تو،لحظه ترانه خون بشه...»
بی بدیل ترین ستایش عاشقانه برای معشوقی که دچار سحر عشقش لحظه هایت گم میشوند در رویا و دلتنگی.برای معشوقی که میارزد دچارش باشی با همه دلت و به تمامی. برای زنی که اسطوره عاشق شدن باشد...
۵-ابی:«قلب تو قلب پرنده،پوستت اما پوست شیر...برای لمس باور بودن،جایی باید باشه شاید،برای لمس تن عشق،کسی باید باشه باید،که سر خستگیاتو به روی سینه بگیره،برای دلواپسی هات،واسه سادگیت بمیره...»یک شب سینه کش نیایش به اشرفی اصفهانی را میامدم بالا و داشتم با خودم فکر میکردم،عشق چقدر ابتر میشود اگر نتوانی سفره دلتنگی هایت را باز کنی پیش کسی که دوستش داری و دوستت دارد.که عاشقی کامل نمیشود مگر به این یقین که دلتنگی هایت را همیشه تسکینی هست نزد کسی که قلبش را به داو گذاشته برای تو و کنار تو...
۶-داریوش:«کجای این جنگل شب،پنهون میشی خورشیدکم،پشت کدوم سد سکوت،پر میکشی چکاوکم...گریه نمیکنم نرو،آه نمیکشم بشین،حرف نمیزنم بمون،بغض نمیکنم ببین»
سخت ترین روزهایم را شاید یاد من میاورد.روزهای سیاه بد،روزهای اشک و حسرت و تاریکی،روزهایی که غم آوار میشد مثل بهمن بر سرم و میماندم زیرش بی هیچ امیدی،میخواستم که بمانم.اما ارج این آهنگ نه بخاطر تلخی هایش که به دلیل نیرویی است که حس میکنم حالا با شنیدنش.بخاطر یقین روشنم به اینکه من یکتنه،دست خالی از زیر آن بهمن بیرون آمدم،که خورشید را باور کردم ،که هستم.برای همین انقدر دوست دارم این ترانه را چون یاداور برنده شدنم در بازی مرگ و زندگی بود که شاید جز خودم هیچکس نداند چقدر نزدیک بودم به تباهی
۷-محسن نامجو:«یک روز به شیدایی،بر زلف تو آویزم،خود را چو فرو ریزم،با خاک در آمیزم...یکروز که باشم مست،لایعقل و ترد و سست،یکروز ارس گردم،اطراف تو را گردم...دریای خزر گردم،خواهی تو اگر جونم،محصول هنر گردم،خواهی تو اگر جونم...»
این آهنگ نامجو به شدت من را یاد مصرع محبوبم از دیوان حافظ میاندازد:میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز!شعاری که میارزد عمر بگذاری پایش.بشود روزی مثل این آهنگ رندانه زندگی کرد و چنان از کنار زندگی گذشت که «نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه دل ناماندگار بی قرارم»روزی که بشود پونز های ته کفش را با خنده تحمل کرد و گذاشت و گذشت و در همه این احوال شیدایی را از یاد نبرد. آن وقت فکر میکنم به رسالت زندگی ام عمل کرده ام

همین!

17 comments:

  1. هیچ چیز هیچ چیز هیچ چیز جز خواندن صدباره این پستت حالم را جا نمی آورد حالا

    ReplyDelete
  2. مرتضی رجبیMarch 8, 2008 at 11:11 AM

    با گیس بسیار حال میکنیم ...
    پسر بعضی اوقات گریه ام میگیره که گوش میکنمش!

    ReplyDelete
  3. دم شما بسی گرم برادر جان

    ReplyDelete
  4. آقای دیوانهMarch 8, 2008 at 11:43 AM

    با داریوش هاش موافقم شدیدااااااااا + آهنگ یاور همیشه مومن...

    ReplyDelete
  5. تا حد.ودی قابل پیش بینی بود و هم عقیده بودم باهات تا حدودب

    ReplyDelete
  6. چقدر با آهنگ شماره 6 بغض کردم خدا می داند....

    ReplyDelete
  7. نمیدونم چرا حس کردم همین اش را محکم نوشتی .
    خوب دیگه حسه دیگه ممکنه گاهی وقتا اشتباه کنه .

    ReplyDelete
  8. اون کتاب دکتر نون زنش.... کپی ماهرانه‌ی یه پیس‌ه که من الان یادم نیست دقیقن کار کیه. اسمش هست پرتره. فکر می‌کنم کار ژیژک باشه.
    نمی دونم اسم این تاثیر پذیریه یا دزدی. منتها خط داستانی و پرداخت هر دوتا یکی‌ه.

    ReplyDelete
  9. این آهنگ نامجو منو یاد روزای آخر ترم پیش سر کلاس کارگاه نقاشی می ندازه..

    ReplyDelete
  10. خدا رو شكر كه كسي منو دعوت نكرد به اين بازي چون ناتوان بودم از انتخاب و تو چه قشنگ تونستي انتخاب كني. با شماره 6 هم بدجوري موافقم:
    گریه نمیکنم نرو،آه نمیکشم بشین،حرف نمیزنم بمون،بغض نمیکنم ببین»
    يادمه يه بار اين شعر شد يه پست من. نظرم راجع بهش مثل نظر تو نيست ولي ياد اور روزهاي سخت وابسته نبودنه براي من. روزهايي كه مي خواستم ببينم تنهايي هم مي تونم زندگي كنم يا نه!

    ReplyDelete
  11. بسی جالب بودند.
    بسی تشکر لازم است که پیوست شد.

    ReplyDelete
  12. همه اشونو دوست دارم خیلی زیاد
    و این عبارت بی نظیر تو رو:
    برای معشوقی که میارزد دچارش باشی با همه دلت و به تمامی

    (دلم تنگه برادرجان، برادرجان دلم تنگه ...)

    ReplyDelete
  13. شما هم که کم پیدا شدین. کجایین؟ این پست رو که چند روزه خوندیم. البته نظر ندادن من یکی دلیلش این بود که کلن موسیقی رو خیلی دوست دارم ولی این روزا ذهنم زیاد یاری نمیکند برای یاداوریها. یعنی هر چه به ذهنم فشار بیاورم فقط خاطراتی به یادم میاید که ردی از مادر تویش باشد و نه هیچ چیز دیگر

    ReplyDelete
  14. بعد از مدتها بالاخره آمدم...مثل عسل بود واقعا...مثل همیشه...ولی اصلا تلخ نبود که تلخی با من بسیار دیر آشناست...

    ReplyDelete
  15. نیستی برار؟

    ReplyDelete
  16. "وقت ...
    تلف ...
    می کنیم!..."
    - کسی در کوچه داد می زند

    ReplyDelete
  17. با سلام ودرود بر شما هم وطن گرامي ومحترم


    چه كسي جوابگوو چه كسي فرياد رس است  ؟؟؟؟


    یکشنبه مورخ7/11/1386 ساعت 9 شب زنگ در خانه ی آقای بهرامی  از بهائیان آباده  توسط دو نفر زده می شود.
    بعد از2،3 دقیقه آن افراد در را با لگد می کوبند اما چون پشت در بسته شده بوده، ایشان موفق نمی شوند که به داخل خانه بیایند. ناگهان دو دختر چند نفر را که صورتشان را با چفیه پوشانده بودند روی پشت بام می بینند و اعتراض می کنند که در جواب اعتراض چفیه پوشان می گویند:" برید تو! خفه شین!"

     
    دخترها ناگهان می بینند که دیوار بسیار بلند خانه فرو می ریزد و لودری در حال تخریب آن است. همزمان10، 15 نفر با اسلحه وارد منزل می شوند. دخترها که وحشت زده شده بودند، فریاد زنان و گریان به سمت در خروجی خانه فرار می کنند..
    ماموران مسلح حدود ساعت 9:45، بعد از تخریب دیوار خانه و بازرسی خانه و گشتن تمامی کمدهای خانه، سریع محل را ترک می کنند

    فردای این اتفاق، نامه ای در منزل آقای بهرامی انداخته می شود که مضمون آن چنین است:
    بهرامی بهایی، عاشقان امام حسین، میخواهند وجود تو را از آباده پاک کنند، تا دو هفته برای تخلیه ی منزل فرصت

    ReplyDelete