Wednesday, September 6, 2006

دلبسته ام به طراوت روح بازيگوش چشمانت

...خوش بحال آن مرد/که در زندگیش تو راه بروی/خوش بحال مردی/که براش/تو شیرین زبانی کنی/خوش به حال مردی/ که دستهای قشنگ تو/دگمه های پیرهنش را /باز کند/ببندد/تا لبهات به نجوایی بخندد/خوش به حال من...عباس معروفی

دلم میخواست دلم دست داشت،دلت را محکم بغل میکرد،حالا هرچه دلت بازیگوشی میکرد و بال بال میزد به ناز که از آغوشش بیرون برود، رهایت نمیکرد که نمیکرد...دلم خیلی چیزها میخواهد بانوی من:مثلا اینکه جوری بشود معجزه لبخندت را همیشه جاودان کنم تا غم برود و مهر سرشار چشمانت را تا ترس...دلم میخواهد این سپیدی حضورت ماندگار شود بانو!

41 comments:

  1. زبان مادریSeptember 6, 2006 at 7:08 AM

    چه توصيفی....به نازکي برگ گل است.

    ReplyDelete
  2. سلام عاشق.که چنين باد

    ReplyDelete
  3. بانو برايت هميشه حفظ شود

    ReplyDelete
  4. من مرده ی پستهای بانوئيت هستم

    جدن ميگم

    :)

    ReplyDelete
  5. کاش سپيدی حضورش ماندگار شود . آن گونه که تو می خواهی ...

    ReplyDelete
  6. خوابم يا بيدارم

    تو با مني با من

    همراه و همسایه

    نزديك تر از پيرهن

    باور كنم يا نه ، هرم نفس هاتو

    ايثار تن سوز نجيب دستاتو

    خوابم يا بيدارم ؟

    لمس تنت خواب نيست

    اين روشني از توست

    بگو از آفتاب نيست

    ReplyDelete
  7. ايول عباس معروفی

    ReplyDelete
  8. چه دلی... هرچي هست کاره دله و بس...

    ReplyDelete
  9. ديروز با دوستی قديمی که وبلاگ نمينويسه و نميخونه راجع به تو و نوشته هات ميگفتم...که تحليل سياسي ات ادم رو جذب ميکنه و مشتاق...طنزت روده برای ادم نميذاره... تجليل اجتماعی ات ادم رو متحول ميکنه و ... و عاشقانه هات ادم رو به هوس عاشق شدن ميندازه... اين يکی که ديگه عالی بود با مقدمه ای از معروفی...

    ReplyDelete
  10. روهام... دامنت توفيقاتهSeptember 6, 2006 at 4:24 PM

    آقا خدايی تو داستان سيب سبز رو هنوز نخوندی!؟ نه وجدانا می‌خوام بدونم خوندی يا نخوندی؟

    ReplyDelete
  11. رسول نمازي / تحقیقات فلسفیSeptember 7, 2006 at 6:45 AM

    بايد واقعا دور اين فکرها خط بکشم. واسه ما که کار نکرد....

    ReplyDelete
  12. دلم مي خواد هرچي دلت مي خواست بشه

    ReplyDelete
  13. چه عاشقانه های قرص و محکمی ، خيلی دلبری لازمه تا کسی برای آدم اين طور بنويسه ...

    شادی پايدار.

    ReplyDelete
  14. خوبم .چه قشنگ. از چه کتابی هست؟

    ReplyDelete
  15. زيباست. خوش به حال بانو و خوش به حال تو .... اصلن خوش به حال همه ی محبتها مهربانيها دلبسته گيها و عشق ها.

    ReplyDelete
  16. چه دلنشین / دلم تنگ شد که دکمه‌های پیراهن مردی را یکی یکی بگشایم به شرطی که خوش به حال آن مرد باشد و خوش به حال من نیز.

    ReplyDelete
  17. eyyyyyyyval! kheyli mah neveshti.

    khosh behale banooyi ke az in asheghaneha barayash begooyan o benevisand :)

    ReplyDelete
  18. کاش سياهی نبودنش را اندکی تاب می‌آوردم...

    ReplyDelete
  19. khodaro shokr ke khoshal hastin

    ReplyDelete
  20. محمد جواد شکریSeptember 9, 2006 at 3:29 AM

    سلام...خوبی....چقدر این نوشته ات رو دوست دارم امیر.....خیلی خوب بود....می دونی یک جورایی وصف حال من هم هست

    ReplyDelete
  21. بابا عاشقانه...

    ReplyDelete
  22. زيبا بود............... زيبا بود.

    ReplyDelete
  23. مانا باد حضور سپيدش

    ReplyDelete
  24. عاشقانه هم عاشقانه های امير.

    خوش به حال آن بانو...

    ReplyDelete
  25. مهدی هنرپردازSeptember 10, 2006 at 6:24 AM

    معجزه‌ی لبخند٬ جاودانه امير جان! فقط بايد ياد بگيريم قدرش رو بدونيم. همين.

    يا حق!

    ReplyDelete
  26. خوشا به حال بانويت امير من كلي حسادت كردم

    ReplyDelete
  27. به تو فکر می کنم

    مثل دردی در گلو

    که به زبان نمی ايد...

    ReplyDelete
  28. تجارت اينترنتيSeptember 10, 2006 at 11:33 PM

    سلام. خوبی داداش ؟ ببخشيد کم چت ميکنم کم سر ميزنم اما جويای احوال هستم. اين متنه قشنگ بود حتی اگه زشت هم نوشته ميشد چون حرف دلته قشنگ بود. قبليو خوندم کمی خنديدم اما ما تو بازار استکانو به ليوان تبديل کرديم و تعداد دفعاتشو بيشتر چون کارگرا ميخورند هی ميرن مسجد بجيشن پس يه فعاليت کاذب دارن برا همين به گشاد شدن عادت نميکنن و اگه يه روزی کار رونق بگيره حال کار داشته باشن.

    ReplyDelete
  29. دلم می‌خواهد!! فراموش کرده بودم...

    ReplyDelete
  30. سلام داداش. کجايی؟

    بروز نکردی يا من نمی تونم پست های جديدت را ببينم.

    خوبی؟

    ReplyDelete
  31. خيلی لطيف بود ...

    ReplyDelete
  32. جوابمو که ندادی؟

    ReplyDelete
  33. امير! به نظر مياد ناراحتی. يا شايد عصبانی. ها؟

    خوبی؟

    ReplyDelete
  34. سلامبرامير.

    خيلی عشقولانه بيد جيييييييييگر!

    ReplyDelete
  35. وقتي از عشق مي نويسي امير ، كم ميارم ، دهنم بسته ميشه ،‌چشام پر از اشك ميشه ، پر ميشم از تلخي و شيريني توامان با هم ...

    ReplyDelete
  36. پيش بينی ميکردم برای سالگرد ۱۱ سپتامبر لعنتی يه چيز بنويسی...

    ReplyDelete
  37. صورتک خيالیSeptember 11, 2006 at 7:45 AM

    ايششش چقده عشقولانه از اون هيکل ديلاقت خجالت نميکشی از اين جور چيزها  مينويسی!

    مرد بايد ابهت داشته باشه مردک!

    ReplyDelete
  38. مياد و می مونه برادر جان ...

    ReplyDelete
  39. رسول نمازي / تحقیقات فلسفیSeptember 11, 2006 at 3:08 PM

    مدتهاست که ديگه کسی برام نمونده که مثل تو براش بنويسم. قدر چيزی که داری رو بدون. از دستش بدی مثل من ميشی. ساکت و سوت و کور ...

    ReplyDelete
  40. آهااااااااااااان ، اينه داش امير ...... کيه که کم نياره تاواريش ، عاشقانه هايت مستدام !

    ReplyDelete