Sunday, September 2, 2007

وصف اين روزها

۱-حس خوبی دارم.حسی شبیه دوباره برگشتن به خط شروع مسابقه و فرصت برای دویدن.باید شلاق زندگی خورده باشید تا بفهمید این فرصت شروع از ابتدای خط چقدر چقدر مهمه...چند وقتی بود که حس میکردم ته خطم.برای همین این حس حالا که انگار آوردنم اول خط و بهم میگن دوباره بدو کلی برام ارزش داره

۲-تو شرکت مشکل دارم.این مشخصه اما ته دلم نمیخوام ازینجا برم.یک دلیلش شاید این باشه که نمیخوام این کار فعلیم کار اول و آخر زندگیم باشه.رویایی دارم برای خودم .یک جور افسانه شخصی که دلم میخواد برم سراغش.پول میخواد قدر اینکه بتونم حداقل هزینه های سه ماهم رو کنار بذارم و جرات و پشتکار.به انضمام اونقدر سرمایه که برای شروع کار لازمه.حتی فکر میکنم بتونم یه چند وقتی هر دو تا کار رو باهم داشته باشم.هم اینجا رو و هم کار دلیم رو...برای همین یک ذره مرددم برای رفتن اما مدیریت محترم اینجا همین یک ذره انگیزه برای موندن رو هم ازم میگیره...فعلن که منتظر بازی روزگارم!

پی نوشت:بودنت میشود سپر،میشود امید،میشود قدرت...بودنت میشود همه چیز دردانه من!

17 comments:

  1. چه خوب چه خوب چه خوب برای يک.

    ReplyDelete
  2. من ميگم منتظر همون بسته باش.

    ReplyDelete
  3. نبينم فريبا بياد بگه اول ها

    ReplyDelete
  4. سلام.

    برایت دعا می کنم و منتظر می مانم.

    خوشحالی خوبی است.

    من هم می فهمم این دوباره را... شاید از نوعی دیگر.

    ReplyDelete
  5. راستی امیر سوال دیروزم رو جواب که ندادی هیچ، سوال رو هم پاک کردی. الان که رفتم کامنتهاب دیروز رو بخونم که شاید جواب داده باشی دیدم. چرا؟

    سوال بی ربطی بود؟ گمون نکنم. می خواستم اگه اونیه که من می شناسم، تسلیتی بگم.

    ReplyDelete
  6. من كه بالشخصه كيف كردم و مي‌كنم از اين پي‌نوشت سرخوشانه و چيزهاي مشابهي كه مدت اخير نوشتي، سرتيپ. به قول كفار، كيپ د بال رولينگ.

    ReplyDelete
  7. بحث کار شد! موافقم! به نظر من يک (مهندس) بايد يه چرخ ِ کاری رو بگردونه (استارت بزنه) بعد همون طور که اولی داره می چرخه بره يه چرخ ديگه رو استارت کنه! و... بعد فقط هر چند وقت يک بار کافيه يه هل کوچولو به اين چرخا بدی تا همه با هم بچرخن!

    بچه ها يه نظر کاری بهتون بدم:

    پول به اندازه ی کافی رو زمين ريخته  فقط بايد با يه مکانيزمی بتونی جمش کنی.

    ReplyDelete
  8. آشنای قديمSeptember 2, 2007 at 3:29 PM

    عجب ربطش چيه بگو ما هم بدونيم. شماها همتون لنگهء همديگه ايد. به اون خانوم هم بگو اگه جواب من رو نده فردا پسورد وبلاگش عوض خواهد شد به عنوان اولين مرحله از عمل

    ReplyDelete
  9. نقطه سر خط.....مدت هاست دنبالشم!

    ای کاش همه ی دردانه ها هميشه بودن....!

    ReplyDelete
  10. امير می دونم که به من مربوط نيست اما، اما با عرض معذرت، من خيلی متعجب که چطور ميتونی به اين سرعت بعد از يکی به ديگری علاقمند بشی؟؟!!!!!!

    اصلا لازم نيست جوابم رو بدهی، حتی ميتونی در کمال آسودگی اين کامنت منو پاک کنی، هيچ هم ناراحت نميشم، اما اين سوال آميخته به حيرت و ترديد، مدت ها بود ذهنم رو درگير ميکرد و شايد الان که باهات مطرحش کردم يک کم ازش سبک شدم!!

    شاد باشی گرامی و آرزو ميکنم به کار مورد علاقه ات بتونی برسی.

    ReplyDelete
  11. خب

    کار دلی

    خيلی خوبه

    ولی نمی دونم چرا انقد هميشه سخته

    و هممون مثه يه آرزو ازش حرف می زنيم

    خب البته خيلی سخته

    ولی کاش تو بتونی

    ReplyDelete
  12. شهرزاد جان!خوشحالم که سبک شدی

    ReplyDelete
  13. آشنای قديمی!تا وقتی نام و نشون نداری جوابی هم نميگيری...وقتی وجود اسم داشتن رو پيدا کردی اونوقت ربطش رو عرض ميکنم

    ReplyDelete
  14. در عين حال:بر فرض که پسورد وبلاگ رو هم عوض کردی.چی رو اثبات ميکنی؟اين که يه مردم آزار بی منطقی؟

    ReplyDelete
  15. آقا شريک خواستی روی ما حساب کن!

    ReplyDelete
  16. يه بار يه جايی خوندم  ارزوها و اوقات و احوالاتتونو به ادمها وابسته نکنين که وقتی نيستند دوباره همه چيو از دست رفته ببينين/ خيلی سخته من خودم باهاش کلنجار ميرم روی چيزايی ميتونم ولی روی يه چيزايی نمی تونم.

    سوال شری سوال منم بود منم خيلی تعجب کردم  ولی بيشتر با خودم فکر کردم اون دختر خانم قبلی که اينجارو ميخونه چه حالی ميشه؟

    ReplyDelete
  17. امير آقا اينجا برات می نويسم، چون ترجيح ميدم کمی خصوصی تر بمونه!

    نوشتم متاسفم که، اما پاکش کردم، چون جای تاسف نیست، هر کس گنجایش خودش رو داره، تاسف نداره که!

    به هر حال خواستم بهت بگم، اگر پست بعدیت رو بخاطر تعجب من نوشتی! بسیار بسیار اشتباه از حرفم دریافت کردی، من اصلا بحثم شک به نوشته های تو نبود، نه از سر عادت میام اینجا نه واسه دلایل مسخره ی دیگه، از دید من نوشته هات ارزش خوندن داشت؛ و در مورد حرفی که زدم، در واقع به خودم برمیگشت، متعجب بودم، خیلی زیاد، که چرا دیگران تونسته و می تونند اینقدر راحت با همچی جریاناتی کنار بیایند اما من نتونستم! برای همین حیرت و شاید آمیخته به غبطه! بود که اون تردیدم رو نوشتم. و شما چه بد برداشت کردی! چیزی که اصلا شاید از تو انتظار نداشتم ـاز هیپچکس هم ـ به هر حال خیلی چیزهایی که به ذهنمم نمی رسید با این برداشتت بهم فهموندی. اما حالا میگم متاسفم، اونم برای خراب شدن یک رابطه ی دوستانه ی اندیشه ها است، که خوب هیچی توو دنیا دائمی نیست.

    یک چیز دیگه، من با بيان اين حرفم نگفتم سبک شدم، گفتم از اين سوال، سبک شدم. يک جورايی از زحمت این علامت تعجب.

    اميدوارم موفق باشی

    ReplyDelete