Saturday, September 29, 2007

گزارش يک جلسه

۱-۵شنبه ظهر  مدیریت محترم عامل فرمودند:«جلسه انجمن شرکتهای انفورماتیک است بیا به جای من تو برو شنبه»من کمترین هم، رو ماندم و گفتم ای به چشم.

۲-امروز که میشود همان شنبه کذایی،دم عصر دیدیم حس جلسه رفتن نیست-موبایلمان را هم جا گذاشته بودیم از صبح و تازه کشف نمودیم که این ماس ماسک چقدر برایمان مهم است.بدون موبایل حسمان کانهو رابینسون کرزو بود،یک چیزی هم بدتر-با توجه به جمیع جهات به مدیریت فرمودیم«قربانتان بروم برایتان مهم است این جلسه کذایی انجمن؟»در کمال ملاطفت فرمودند بله خیلی.تیرمان خورد به سنگ،رفتیم جلسه:هتل سیمرغ

۳-جلسه را یک آقایی افتتاح کرد که گفتند دبیر انجمن است و ریشش فقط یک نمور از برادر ملا عمر کوتاه تر بود.سخنان افتتاحیه را هم با محور فناوری اطلاعات و مقام معظم رهبری تلاوت فرمودن.بنده کمترین ماندم که ایشان این فناوری اطلاعات را با کدام سوزن میخواهد پیوند بزنند به عبای مقام عظمی ولایت؟بدتر اینکه اقای سخن ران از دست دولت که عصبانی شدند اول گفتند مقام معظم رهبری بعد فرمودند مقام رهبری بعد یکهو داد زدند رهبری بعد من دیگر ترسیدم الان میگوید هوی و جلسه بهم میخورد و دست من کمترین از افطار کوتاه میماند-انصاف بدهد ساعت ۶ از کجا افطار گیرم میامد؟-که دیدم آقا دوباره از رهبری پریدند به مقام معظم و خیالم راحت شد که یارو یک موج سینوسی متناوب در این زمینه دارد که کاریش هم نمیشود کرد

۴-جلسه به هر جان کندنی بود تمام شد و رفتیم افطار.اول گفتم اقا حواست به رژیم هست بعد یادم آمد که در حدیث است که شیر مادر کسی که موقع مواجهه به مال مفت خودش را خفه نکند احتمالن حلالش نمیشود فلذا ما هم زدیم به قلب دشمن...هنگام کشیدن غذای شام،ماندم در یک انتخاب تاریخی:هم زرشک پلو بود و هم باقالی پلو و بشقاب من اندازه هر دویشان جا نداشت.چنان دو راهی مهلکی بود که هملت هم باید می آمد لنگ میانداخت جلویم با آن بودن یا نبودنش...فی النهایة رفتیم سر وقت باقالی پلو ولی دلم ماند پیش زرشک پلو.باشد که خدای زرشک و مرغ از تقصیراتم بگذرد

۵-آمدیم بیرون از جلسه تا خرخره لنبانده و سمبانده...نفهمیدم به چی قسمی طی طریق کردیم تا خانه و اکنون به نگارش این سطور مشغولیم...باشد که رب العالمین ازین مالهای مفت نصیب همه تان گرداند

پی نوشت عشقولانه:ونک بی تو بر من حرام باد...

18 comments:

  1. خدا قبول کنه ازت.

    ReplyDelete
  2. اين اول شدن ما رو هم هم چنين.

    ReplyDelete
  3. خب منم دلم زرشک پلو خواست.

    ReplyDelete
  4. اين مبايلتونم سعی کنيد جا نگذاريد جايی تو رو به خدا.

    ReplyDelete
  5. اين پی نوشت عشقولانه چه می کنه.

    ReplyDelete
  6. آلبالو پلو نبود؟

    ReplyDelete
  7. دست اقای رييس درد نکنه.... اگه ميدونست اين همه بخور بخور داره جلسه فکر نکنم بهت پيشنهاد ميداد بری :دی

    ReplyDelete
  8. چه خوب که رفتی اقلش اينه که من يکی از خوندن اين طنز نوشتت کلی فيض بردم و يادم رفت چقدر مرگمه (ترکيبی از چه مرگمه به مقدار زياد!)

    ReplyDelete
  9. قلم زيبايی داری ..

    ReplyDelete
  10. آقای ديوانهSeptember 30, 2007 at 12:43 AM

    همون پس!‌اومدم ديدم آپ نکردی برات احسان خواجه اميری خوندم!: باور نمی کنم اين تو خوده تويی!

    ReplyDelete
  11. امير من همچنان منتظرم که تو هم از ديد خودت در اون مورد بنويسی البته اگه حالشو داشتی . اگه نداشتی هم که خوب نداشتی ديگه.

    ReplyDelete
  12. اين حکايت تا شماره ده کش پيدا ميکرد کار به زبان دری نوشتن هم می کشيد

    ReplyDelete
  13. سيدو جانم!مينويسم حتمن...خيلی وقته تو ذهنمه

    ReplyDelete
  14. عشقولانه‌هات هميشه ترکونده!!

    ReplyDelete
  15. پس مدير عامل راست می گفت... جلسه خيلی مهم بود!

    ReplyDelete
  16. پس ونک بی او تو را تنگ می شود و يک پای جهان لنگ می شود،  دال بده بياد

    ReplyDelete
  17. چه نشست پر باری زهی سعادتا

    ReplyDelete
  18. خيلی مخلصيم و مشتاق ديدار...اقا روده بر شديم از خنده تا جايی که تمبانمان نم پس داد!

    ReplyDelete