Wednesday, September 5, 2007

برای اولين بار شايد، دست و دلمان به نوشتن نميرود

پی نوشت:کتایون جانم!خدا میدونه کامنتت چقدر نفسم رو چاق کرد.چقدر خوبه که هستی...دیدن اینکه کامنتهای وبلاگت رو تایید کرده بودی خیلی خیلی حس خوشایندی داشت!

12 comments:

  1. من نمی دونم چرا هميشه دير ميرسم ، تو ميدونی ؟

    ReplyDelete
  2. منم وقتی ديدم که شيرين بيان کامنتها را تاييد کرده کلی ذوق کردم.

    ReplyDelete
  3. بزرگ ترين الماس جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. چارلی چاپلين.

    من به شخصه هر وقت حوصله ندارم و کلافه هستم. می رم تو اتاقم و درو می بندم. و دلم می خواد هیچ کسی تو حریمم نیاد. بعد به اين فکر می کنم که باز هم فردا خورشيد طلوع می کنه و هيچ چيز نمی تونه (و نبايد بتونه) باعث بشه که من از زندگيم لذت نبرم. بعد يه حس استغنا نسبت به مسائل پيدا می کنم و خدا می دونه که چه حس زيبايی بعدش مياد سراغم

    ReplyDelete
  4. می فهممت.خوب هم می فهمم... دلم مي خواد که زود بگذره اين حال و هوا امير جان...

    ReplyDelete
  5. : چرا نمی ره؟ ...

    ReplyDelete
  6. سلام اگر دستت به نوشتن نيست پس دلتو بسپار به خوندن. يه سری بزن به ما

    ReplyDelete
  7. دوست داشتن از شادی کسی که دوستش داریم شاد میشود.

    چقدر اين جمله زيباست...

    ReplyDelete
  8. اااا کامنت قبلی من چرا خالی اومد؟؟؟؟

    هيچ کاری نکرده بودم بخدا..فقط يه لبخند بود همه اش :دی

    ReplyDelete
  9. سلام.

    در مورد این مطلب قبلی که از دستم رفت، می خواستم  یک نکته کوچک بگویم و آن هم این :

    دوست داشتن «فعل» است، نه «احساس».

    جمله نقل به مضمون از پیتر کاوی است.

    ReplyDelete
  10. سلام

    امروز کلی از نوشته هاتون رو خوندم. يه جور نثر گرم و سليس دارن. با اجازتون خوشم اومد و به وبلاگتون لينک دادم.لطفا اگر مشکلی بود بهم بگين تا لينکت وبلاگتون رو پاک کنم.

    ReplyDelete
  11. منم همينطور .کلی کيفور شدم . چقدر جاش خاليه نه ؟

    ReplyDelete
  12. آرمان آريايیSeptember 5, 2007 at 6:50 PM

    قدرتی خدا! دست امير به نوشتن نره؟ تو کتب قديمی اومده اين از علائم آخرالزمونه!...به اميد فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنيا

    ReplyDelete