Saturday, February 7, 2009

تو روح گل لاله ای

هیچ آدمی شاید نداند آن لحظه بی زمان گذر از مرز دلدادگی دقیقن کی بوده است،فقط یک زمانی چشم باز می کنی و می بینی  ساعت دلت با افق چشم هایش منطبق شده،که ذهنت بازیگوشی هایش را فقط در حریم دستان او  انجام می دهد،که...که روحت رفته نشسته سر سفره دلش، شراب شیدایی به سلامتی شعر چشمانش،می نوشد،هیچ آدمی شاید...

16 comments:

  1. اول و بعد هم به و به به

    ReplyDelete
  2. خوش به حال آنکس که تو را تا مرز دلدادگی ببرد و خوش به حال تو که بهانه ای داری برای رفتن

    ReplyDelete
  3. رضا قاری زادهFebruary 7, 2009 at 6:10 AM

    لحظه ی بی زمان را خیلی خوب اومدی امیر

    ReplyDelete
  4. من عاشق این عشقولانه هاتم، به خدا که.

    ReplyDelete
  5. خدای عاشقانه های نابی دوست جان

    ReplyDelete
  6. نخست دير زماني در او نگريستم
    چندان كه،چون نظر از وي باز گرفتم
    درپيرامون من
    همه چيزي
    به هيات او در آمده بود
    آنگاه دانستم كه مرا ديگر از او گزير نيست

    ReplyDelete
  7. ممنون کتایون جان.خوشحالم که لذت بردی.

    ReplyDelete
  8. آرمان آریاییFebruary 7, 2009 at 3:53 PM

    آره..اما من بیشتر تشبهیش میکنم به ماده مخدر..که میکشی میگی معتاد نمیشم بعد میبینی آره معتاد نشدی..غرق شدی!!...به امید فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنیا

    ReplyDelete
  9. ارباب غلط نکنم سنسور عشقولانه تو و رضا قاری زاده یه جایی  سیمی مشترک داشته باشه..

    ReplyDelete
  10. روح منی خمینی///بت شکنی خمینی

    ReplyDelete
  11. یه ویرگولی چیزی بین اون روح و گل و اینها بگذار خوب...تو سرعت اشتباه می شه خوب....

    ReplyDelete
  12. مرزش مثل خط افق و دریاست....

    ReplyDelete
  13. متن آخه ویرگول بردار نیست نازلی چه جوری ویرگول بذارم؟

    ReplyDelete
  14. ارباب ارباب یه دنیا ممنون از بابت لطفت.. دارم می خونمش...مخلصیم

    ReplyDelete