Sunday, May 28, 2006

درد دل




37 comments:

  1. زندگی بايد کرد...اين پستت يه جوری بود.انسانی کاملا انساني....

    ReplyDelete
  2. زندگی بايد کرد

    و به سر شاخه ی نمناک گره بايد زد

    يک سر رشته ی عمر...

    ReplyDelete
  3. مهدی هنرپردازMay 28, 2006 at 8:22 AM

    اين روزها زياد دچار اين خستگی‌ها می‌شم و زياد اين خستگی‌ها بيخ گلوم رو می‌گيرن و تا مرز خفقان می‌برندم و در لحظه‌ی آخر مجالی برای تنفس دوباره می‌دن و باز همه‌چيز از نو. توی اين گير و بير٬ هيچ چيز جز فرصتی برای دوست داشتن و دوست داشته شدن٬ شوق زندگی رو ـ هرچند ناچیز نو زودگذر ـ در آدم زنده نگه نمی‌داره. يا حق!

    ReplyDelete
  4. آری زندگی بايد کرد و راه چيزی جز آن نيست .

    ReplyDelete
  5. عاشقانه زندگی بايد کرد.

    دلم برای همه ی سادگی انسانی همه ی انسانها تنگ ميشود.

    ReplyDelete
  6. می فهمم آره زندگی بايد کرد

    ReplyDelete
  7. اوهوم... همينه!

    ReplyDelete
  8. صبوری بدون او ترك برميداره...

    ReplyDelete
  9. هيچ دقت کرده ايد اين شادی های کوچک زندگی بعضی روزها چقدر کم شمار ميشوند و دير ياب؟

    آخ گفتی ...!

    ReplyDelete
  10. آهان اين درسته

    ReplyDelete
  11. ردپای ايامMay 28, 2006 at 3:47 PM

    آره تاواريش خيلی زوده ولی کاش يکی با اطمينان ميگفت که در پس اين روزهای تاريکتر از شب يقينا کورسوئی هست ، هيچ فکرش رو کردی که اگه نباشه .... ول کن ، فعلا فقط بايد بريم ! هر آنچه خسرو کند......

    ReplyDelete
  12. تا شقايق هست....

    خسته...خستگی...نميدونم بدجوری انگار ويروسش افتاده تو هوای تهران... کوله بار سنگينی رو حمل ميکنيم که خودمون هم نميفهميم کی اينقدر سنگين اش کرده...

    ReplyDelete
  13. می فهمم برادر

    و چه راه حل خوبی خودت پيدا کردی، هيچ کاری نکردن جز نگاه

    ReplyDelete
  14. تنهاترين غريبهMay 29, 2006 at 3:07 AM

    و خدايی که در اين نزدکی است...

    ReplyDelete
  15. تنهاترين غريبهMay 29, 2006 at 3:07 AM

    رفيق...

    ويرانی حجم خاکستری در پيش است...

    با تولدی دوباره...

    با تبادل لينک موافقی؟

    نمی خوام دوستان خوبم رو ناغافل از دست بدم...

    ReplyDelete
  16. توسل کردن به عشق رو بيش از هر چيزی باور دارم. تو اين فشار بار خستگی ها و دویدن های روزمره دلم يه گوشه دنج می خواد ساکت، آروم، بی هياهو، بی دغدغه کارها و حرف ها که من باشم خدا باشه و عزيزترين عزيز دنيا.

    ReplyDelete
  17. نگه سکوت ...

    ReplyDelete
  18. آره خوب! زندگی ...بايد...کرد!!!

    ReplyDelete
  19. در برابر تاريکی بايد زانو زد!

    ReplyDelete
  20. زندگی چيزی نيست که لب طاقچه عادت از ياد من و تو بود .

    زندگی شستن يک بشقاب است

    زندگی يافتن سکه دهشاهی در جوی خيايبان است.

    ReplyDelete
  21. چقد خوبهآدم هميشه يه بانو داشته باشه يا برعکسش!

    از ته دل ل ل ل ل ل آرزوی روشنی ميکنم براتون که هیچ تاریکی نتونه بهتون غلبه کنه(زبونم لال)

    :)

    ReplyDelete
  22. آه ای زنگی

    اين منم که از هم پوچی

    از تو لبريزم

    ReplyDelete
  23. «با» همه پوچی نه از همه پوچی!

    ReplyDelete
  24. سلام.

    وبلاگ جالبی داری و همين طور دستنوشته های خوب....اسم وبلاگت رو ديدم ياد اضدادافتادم ....شايد ناخواسته باشه شايدم با برنامه حالت اضداد درنوشته هايت وجود داره و اين خودش يه هارمونی ايجاد می کنه.....

    می تونم حرف از خستگی رو بفهمم وهمين طور معنی وسوسه بای جلو گيری از ريزش رو..

    در هر صورت خوشحال می شم به منم سر بزنی و نظر گران بهات رو برايم بنويسی.

    موفق باشی و هميشه شاد

    ReplyDelete
  25. فک نمی کنی تاريکی ها زورشون اونقدر زياده که حتی اگه نخوای به زور.. به زانو درت ميارن؟!

    تو اينهمه به بانو فکر می کنی.. اون چقدر به ياد توست؟؟؟

    ReplyDelete
  26. آره راست گفتي. کافي است هيچ کاري نکني، اونوقته که ميبيني با سر داري سقوط ميکني.

    ReplyDelete
  27. اميری......طغيان و سرکشی رو هستم و البته يه غزل خافظ رو! .......و درک می کنم وسوسه هارو و زانويی که ميلرزه ولی خم نميشه....

    ReplyDelete
  28. تجارت اينترنتيMay 30, 2006 at 12:18 AM

    سلام . ممنون از احوالپرسيت از طريق دوستان . خوش باشی رئيس .

    ReplyDelete
  29. سلام . خوبيد دوست عزيز . وبلاگ جالبی داريد .

    ReplyDelete
  30. ميدونی چيکار کردم

    به خودم اعتماد کردم . کيفم رو برداشتم.

    گفتم خداحافظ نه به وعده ی پولشون گوش کردم. نه به زنگ های مکرر در مکرر تلفنهاشون پاسخ دادم ... حالا همش رهاييه و چيزی که دوست ش دارم قوطی ها و استانداراد رو ريختم دور حالا هرچيه رنگه و نور و طرح. . .

    ReplyDelete
  31. دستي به كار چيدن نيست, همه زير پا له مي كنند و مي روند ....گيج شده ام....يعني همين تماشا ما را بس بود؟

    ReplyDelete
  32. قصه همينه...مثل خدايی که يه ادم عادی ميشناستش با چيزی که تو قلب يه عارف تجلی ميکنه چقدر متفاوت و چقدر همگونه...

    ReplyDelete
  33. سلام دوست عزيز دردهايت مرا به ياد خاطرات تلخ گذشته ام انداخت عمر سياهی و تاريکی کم است هرچه که باشد سپری خواهد شد به روشنايی ها فکر کن به نور خورشيد به اميد به آينده  درخشان  به انسانهای دلسوز و مقاوم به زندگی به دوست داشتنها و عشق ورزيدنها به دانشجوی طالب علم و حقيقت و... موفق باشيد

    ReplyDelete
  34. تا كي؟؟

    چرا همينجوري بدون تلنگر ياد هم نيفتيم؟؟

    ReplyDelete
  35. سلام.مرسی بهم سر زدی و نظر دادی.

    ممنون..........

    موفق باشی..............و شاد وپاینده....

    ReplyDelete
  36. پدر(نم نم)June 4, 2006 at 5:26 PM

    بلی٬خدا هميشه و همه جا هست٬کو چشمی که او را ببيند و دلی که او را حس کند...زندگی هم هميشه هست...همينه که هست...بايد زندگی کرد...خدا قوت!

    ReplyDelete