Tuesday, May 2, 2006

ترديد۲

به هر بهانه ذهنی متوسل ميشم برای نگه داشتن اينجا...يه جورايی تنها فضای دنيا بود که من توش دقيقا خودم بودم.سانچو هم معتقده بايد نگهش داشت.ميگه:«هر چه که تا بحال ميخواست بشه شده...اگه بذاری بری جای ديگه يعنی اينجا کار بدی ميکردی و چيز بدی مينوشتی و...هر جای ديگه ای بری هم ميتونن دوباره پيدات کنن و...».من اما ميگم هر کلمه ای که ميخوام بنويسم ناخوداگاه تو ذهنم اتو کشيده ميشه،راحت نيستم برای نوشتن،مثل همين حالا که باز مينويسم و پاک ميکنم-اين جمله کاری نکن که همه چيز سخت تر شه هم مدام تو ذهنم چرخ ميخوره.اينکه اگه نميشه بار از روی دوش يه عزيز برداشت لااقل مشکل بيشتر ازين اضافه نکرد و...


پی نوشت۱:اينو ولی نگم حتما خناق ميگيرم:آخه چرا اينکارو کرديد سر کار خانم؟وبلاگ فضای شخصيه،خصوصيه...يه ذره فکر کن ببين کارتون چه فرقی داشت با اينکه بريد مثلا دفتر خاطرات يه آدمی رو از تو کشوی ميزش بدون اجازه برداريد و منتشر کنيد؟هر چی فکر ميکنم که من چه هيزم تری به شما فروختم نميتونم به نتيجه برسم.حريم خصوصی اصلا براتون معنا داره؟اتفاق های بعدش رو ميتونم درک کنم هرچند باز هم نميتونم تاييدش کنم ولی کار شما رو حتی نميتونم درک کنم.ازون اتفاق هايی که نميشه ازش گذشت.


پی نوشت ۲:دلم نميخواد نظر خواهي رو غير فعال کنم.سر جدتون به مخاطب پی نوشت يک بد و بيراه نگيد.يه وکيل مدافع داره با دو متر قد و صدو سی کيلو وزن.منم اين روزا تنها چيزی که کم دارم بادمجون زير چشمه...


 

33 comments:

  1. امير کم کم دارم نگران می شم .کمکی چيزي از دستم بر می ياد؟

    ReplyDelete
  2. Brightness‌‌May 2, 2006 at 8:53 AM

    من نفهميدم چی شده والا!

    ااممم

    خب ...

    نميدونم!...

    (مث اينکه اصن نبايد کامنت ميدادم!)

    ReplyDelete
  3. محمدم خوب شد گفتم بهش بد و بيراه نگين.شرمندم کامنتت رو مجبورم پاک کنم!

    ReplyDelete
  4. هوم ؟ اون که يه وکيل مدافع صد و سی کيلويی داره من که نيستم ؟؟؟؟؟؟ ((:

    ReplyDelete
  5. فهميدم . زن رضا زاده است !

    ReplyDelete
  6. اما نظرخواهی رو غيرفعال کردن بد راهی نيست امير . يه مدت هر چی دلت می خواد بنويس و نظری نخون .

    ReplyDelete
  7. اوه اوه مثه اينکه اوضاع بد جوری نافرم شده ؟ ولی اگه ديدی بدخواه مدخواه پيدا کردی يه ندا بده آق داداش رو می فرستم وسط رينگ !

    ReplyDelete
  8. نمي دونمMay 2, 2006 at 9:57 AM

    من برای تمام کسانی که معنی و مفهوم حريم خصوصی را نميدانند عميقا متاسفم.

    و از ته دل آرزومندم که روزی برسد که تک تک مردم کشور عزيزمان ايران  انسانهايی با فرهنگ و انديشمند و در اینگونه مسائل اندکی روشن فکر تر از اين باشند که هستند.

    ReplyDelete
  9. نمي دونمMay 2, 2006 at 9:58 AM

    درود های صميمانه مرا به سانچو ی عزيز هم برسان

    ReplyDelete
  10. رفتن چاره كار نيست. هر كسي هم كه بره شما بايد بمونين امير خان.

    ReplyDelete
  11. امير جان اميدوارم اين ترديد شماره ۳ نداشته باشه و همه چيز به روال عادی برگرده

    ReplyDelete
  12. آقا ما ريزه‌تر از اونی‌م که بخوايم راه‌کار بديم ولی عقل ناقص من می‌گه فرار راه چاره نيست. بيشتر از اين هم بلد نيست بگه... يا حق!

    ReplyDelete
  13. اقا نبينمت مردد باشی؟ زندگی کوتاهه داداش .. کوتاهتر از اونی که بخوايم اونی باشيم که بقيه بخوان .. همون کاری رو کن که حال ميکنی! منکه ميگم نظرخواهی رو بردار و بجاش يه لوگو با انگشت شست بذار در حاليکه با افق زاويه ۹۰ ميسازه!!!

    ReplyDelete
  14. سلام اقا امير ما که خيلی استفاده برديم.خوب می نويسی،ادامه بده.بازم ميام اينجا.موفق باشی.

    ReplyDelete
  15. چرا هيچ کس يه دن کيشوت برا من نمی خره؟

    ReplyDelete
  16. اميرخان جان  حالا نمی شه فقط و فقط يدونه فحش مودبانه کوچولو هم بهش بديم؟؟؟؟مثلا در حد خر و اين حرفا!!؟؟

    ReplyDelete
  17. محمد جواد شکریMay 2, 2006 at 7:33 PM

    سلام..چی شد؟..کجا امير جان.....نشد...رفيق نيمه راه شدی؟؟؟؟؟؟؟؟

    ReplyDelete
  18. سلام!

    اگه علاج مشکلی رو که برات پیش اومده رو تعطيل کردن وبلاگت بدونی علاج خيلی از مشکلات زندگی واقعيت رو چی خواهد بود؟ اونا رو هم ميخوای تعطيل کنی؟

    راستش ما گاهی وقتا ميومديم وبلاگتون و از خيلی از نوشته هاتون لذت ميبرديم. البته من شخصا بیشتر طرز نوشتن شما رو میپسنديدم و بعضی وقتا هم به مفاهیمی که میرسوندید ایراد میگرفتم حداقل تو دلم.

    اما نظر من حقير رو بخوای راستش من جای شما بودم باز هم با صبوری مینوشتم. به چنتا دلیل که یکیشو همون اول گفتم و ضمن اینکه کجا میخوای بری که آدما فرق کنن؟ هرجا بری هنوز هم بانو رو دوست داری. هر جا بری هنوز هم میخوای به چیزایی که دوست داری برسی. و هنوز هم کم و بیش آدمایی مثل من کوچیک یا مثل خیلی دوستای دیگه میان. دوباره اونجا رو هم بعد از یه مدتی به یه یهانه شبیه این میخوای ببندی؟  آقا شما صاب وبلاگی تصمیم با خودت عزیزم. ولی صورت مساله رو خط خطی نکن. دل ما رو هم به يه چيزی خوش کردی ٬ پاش وايسی لطف کردی.

    ReplyDelete
  19. اميرخان نظرتون چيه همگی با هم از دست زندگی بريم زير قطار قائم موشک بازی کنيم؟! آقا ارادت داريم و شوخی بود. سخت نگيريد. من چند داستان بيناموسی دارم که يه کی به خاطر مازوخيسم مزمنی که دارم در دسترس فک و فاميل قرار ميدم تا بخونن! اگر خواستی برای رد گم کردن بذاريد اينجا!!! ربطی نداشت ؟ خب عقلم بيش از اين قد نميده!!!

    ReplyDelete
  20. سلام...حیف که گفتی به مخاطب پ ن ۱ فحش ندين...وگرنه دوست داشتم هر چی تو دهنم بود بهش بگم...ولله آدم نميدونه چی بگه...ولی امير خواهش می کنم کم نيار...

    به خدا ديروز که اين آخرين پستتو خوندم و صحبت از بسته شدن وبلاگ کردی کلی کفری شدم(با اينکه روز تولدم بود)....به هر حال ايت قاب ساده آبی اينقدر خواننده داره که به خا طرشون بخوای بنويسی....واسه من که يک ساله دارم وبلاگتو می خونمو به خيليها معرفيش کردمو...بسته شدنش واقعا سخته....هميشه موفق باشی همشهری!

    ReplyDelete
  21. يه مامان!May 3, 2006 at 4:46 AM

    سلام راه حل برای عرض عمر واضحه .............

    ؛؛عاقل؛؛....؛؛سالم؛؛.......ودرست زندگی کنيد ....

    يه راهه ديگه.....مساحت عمر تقسيم بر طول.......

    ReplyDelete
  22. يه مامان!May 3, 2006 at 4:58 AM

    خیلی غصه نخور......!!!

    فضای خصوصی و شخصی اینجا خیلی معنا نداره...

    ReplyDelete
  23. ردپاي ايامMay 3, 2006 at 5:08 AM

    نه نه نه ! اصلا موافق نيستم!

    ReplyDelete
  24. ردپاي ايامMay 3, 2006 at 5:09 AM

    ونگرانم!

    ReplyDelete
  25. ردپاي ايامMay 3, 2006 at 5:12 AM

    البته ناگفته پيداست که خيلی چاکريم!

    ReplyDelete
  26. نميدونم موضوع دقيقا چيه ....فقط خوب می دونم که زلزله ای که کوه رو بلرزونه باید خیلی قوی باشه....

    ReplyDelete
  27. گاهي مي شود از كف داد و رفت. گاهي مي شود سكوت كرد و گذشت.

    گاهي مي شود رنجيد و خنديد. خوش بود و گريست.

    گاهي مي شود انديشيد بي گفتاري و مهر ورزيد بي چشمداشتي.

    گاهي مي شود نفسي به آسودگي برآورد و دمي به غفلت فرو برد و نشست.

    گاهي مي شود سرودي ساخت به رنگ نور و به بوي دود و به طعم روز.

    گاهي مي شود نوشت و نوشت و نوشت.

    گاهي....

    هميشه اما مي شود دوست داشت.

    به جاي همه.

    بدون همه.

    براي همين است كه من هميشه و هنوز هستم.

    ReplyDelete
  28. اين ترديد تموم نشد؟!!

    ReplyDelete
  29. نميدونم از خوش شانسيم بود يا از بدشانسيم که درگير مسائل اخير وبلاگت نشدم... اصلا نميدونم چی شده.. ظاهرا اتفاق ناخوشاينديه.. يکی آبروی يکی رو برده هان؟ بی خيال نميخوام بدونم.. فقط خوشحالم که قاب ابيتو حفظ ميکنی!

    ReplyDelete
  30. کار درستی ميکنين... همينکه به بهانه های ذهنی متوسل ميشين تا بتونين جلوی اون حسی رو که ميخواد شما رو وادار به ننوشتن يا تعطيلی اين بلاگ بکنه بگيرين.

    اگه اجازه بدين پيشنهاد ميکنم که اينهمه خواننده های نوشته هاتون و همينطور نظرات مثبتشون راجع به موندن و ادامه اين بلاگ رو هم بذارين کنار همون بهانه های ذهنی و به نوشتن توی اين بلاگ ادامه بدين.

    ReplyDelete
  31. ان چيزهايی که مرز داره انهم يک مرز مرئی ؛ حريمش برای ما مفهومی نداره چه برسه به جايی که مرزش هم نامرئي.

    ReplyDelete
  32. آه ای خواهر گرامی!توصيه های مشفقانه ات هماره فراروی من قرار دارد.فقط من به نظرم بد نيست يه دکتر گوش و حلق و بينی برات وقت بگيرم.تو به اونا ميگی طنين پرنده بهشتی؟

    ReplyDelete
  33. توصيه هاي ايمني : ۱- طوري بنويس كه انگار فقط خودت خواننده نوشته هاتي، اينجوري خيانت هيچكس آزارت نمي ده چون چيزي براي از دست دادن نداري قبلا همه رو بخشيدي  ۲-  بلور باش اما نشكن.....، يه ظرف بلوري همه ء رنگها رو از خودش عبور مي ده و هيچ رنگي رو تو خودش نگه نمي داره.  ۳- لذت خوندن نوشته هاتو از ما نگير،  ( راستي راستي  بدون اميرانه وبلاگ گردي براي من لطفي نداره) ، لطفا !

    ReplyDelete