Saturday, July 5, 2008

رسمن تراژدی

دارم گذشته را میجورم و همین جور میروم عقب:مردی که عاشق است،مردی که توی خیابان با شنیدن صدای آهنگی گریه میکند،جوانی ناامید،نوجوانی سرشار از رویا که برای فتح جهان می آید تهران،پسر بچه ای که خوب در س میخواند و خوبتر کتاب،کودکی که شیفته زورو است،بچه ای که مسلسل اسباب بازیش را به زور میخواهد با خواهر تازه به دنیا آمده اش شریک شود و...همراه هر کدام ازین تصاویر یک کهکشان یاد و خاطره تلخ و شیرین تاب میخورند،همه بهم مرتبط و همه دور هم میچرخند جوری که انگار اگر حتی یکیشان نباشد تمام سیارک های کهکشان های نامتناهی من یک به یک سقوط میکنند به قعر ناکجا اما از جایی به آن سو دیگر تصویری نیست.گیجم که من چرا از ماقبل سه سالگی هیچ خاطره ای ندارم:نه بوی اشنایی،نه یاد رنگی نه هیچ چیز لعنتی خدا دقیقن هیچی و چرا از سه سالگی به این طرف پرم از خاطره-حتی رنگ ماشین اسباب بازی ای که پدرم در یک شب بی برقی برایم خرید به یادم مانده-شروع میکنم به گشتن منطقی عکس ها:چه چیزی بوده قبل از سه سالگی که ناگهان حذف شده از صحنه زندگی من؟میرسم به یک اسم.به تو شهین!تو که مثلن دایه من بوده ای تا سه سالگی،دخترک نوجوانی که قرار بود عصای دست مادرم باشد تا من راحت تر بزرگ شوم-من نق نقوی بد لج پر بهانه برای گریه کردن-من هیچ چیزی از تو یادم نمی آید شهین.حتی توی عکس های آلبوم هم که نگاهت میکنم برایم غریبه ای.انگار من عمدن و عامدانه سعی کرده ام تو را محو کنم از همه خاطراتم،تویی که به روایت مادر از بغلت پایین نمی آمدم.شهینی که وقتی شب ها هراسان از خواب میپرید امیر کودک، فقط او را میخواست تا آرام شود و دئین دئین صدایش میکرد تا او و فقط او بخواباندش.بعد یکهو شهین رفت و من همین حالا دلم ریش میشود و چشمم پر اشک وقتی به حال کودکی فکر میکنم که دیگر دیئنی در کار نبود برایش.بخش عمده ای از جهان گم شده و حس تلخی که یک بچه سه ساله دارد در این هنگام:چیزی از جنس تراژدی شاید.حس مزخرفی که نمیدانم با من چه کرده.مادردیشب میگفت من بی قراری نکرده ام اصلن وقتی شهین رفته.همین دلم را میسوزاند که حتی بی قراری هم نکردم برای تو شهین.اصلن حالا تو کجای دنیایی دایه؟

25 comments:

  1. تا الان که به وسطهای نوشتت رسیدم یاد فیلم butterfly effect افتادم.... اینو گفتم چون حتم داشتم به آخر پست اگه برسم حال و هوا چندان عوض میشه که دیگه یادم میره اینو بنویسم...

    ReplyDelete
  2. دارم رسما گریه میکنم!

    ReplyDelete
  3. امروز این دومین پستیه که اشک منو در میاره! اون یکیش پست 35 درجه بود... کامنت کتایون رو که می خونم می بینم چقدر قسمت اول کامنتش درسته و چقدر قسمت دومش تراژیک... خانم مهندس چطور دلتون اومد؟

    ReplyDelete
  4. به نظرم این که حسی که داری یه حس کاملا غیر شخصی و یونیورساله درست مثل ما که الان با خوندن این نوشته با شخصیتهاش همزاد پنداری می کنیم و از خودمون واکنش نشون میدیم. درست مثل اینکه داریم یه داستان رو می خونیم.. نمی خوام بگم قوت این حس در ما به اندازه توست الان اما لااقل مطمئنم احساساتمون هم جنسه در این مورد...

    ReplyDelete
  5. در اين لحظه هاي جستجو كه خود من هم در گيرشم يه هو رفتم به دوران ناخودآگاه تو و  دئين و ...اشك دروني ام كه هي و هي مي تازد، بيشتر تاخت امير جان. حالم خوش نيست هيچ خوش نيست

    ReplyDelete
  6. خیلی جالب و غریب بود برام آشنایی با این احساس

    ReplyDelete
  7. چقدر دلتنگ همان آرامش آغوش شهینم هستم....عجب پست معرکه ای بود برادر.

    ReplyDelete
  8. این پست سوزاند و لرزاند

    ReplyDelete
  9. چه حس دور واجب گمشده ای امیر..انگار منم یاد یه گمشده افتادم در دوران سروری کودکی!!!

    ReplyDelete
  10. آدم دلش می خواد بغلت کنه گریه کنه.گریه که دارم می کنم، اما بغلت نمی تونم بکنم از اینجا...

    ReplyDelete
  11. سارا و پاییزJuly 5, 2008 at 3:14 PM

    پست شخصی غمگین مبهمی بود دوستم .... سکوت می طلبد فقط

    ReplyDelete
  12. حس قدرشناسیت متاثرم کرد رفیق ...

    ReplyDelete
  13. تراژدیت اشک من رو هم درآورد....

    ReplyDelete
  14. واقعن چرا؟؟؟بیا عین این فیلم ها بگرد شاید واقعن یه دلیل ٍ خاص داشته این رفتارت...

    ReplyDelete
  15. دلت نمی خواد الان پیداش کنی؟؟؟

    ReplyDelete
  16. همیشه آنکه می رود/تکه ای از ما را باخود می برد/تکه ای از خودرا/ای زائر/برای ما بگذار
    فکر کنم شعر علی عبدالرضایی باشه

    ReplyDelete
  17. رضا قاری زادهJuly 5, 2008 at 5:37 PM

    این یعنی جهانی که رو به تنهایی می رود ... این یعنی ما انسانهایی هستیم که دور و ور خودمان احساس با کسی بودن را نمی کنیم و آنوقت در دورترین بخش خاطراتمان که شاید حتی به زحمت و گاهی با کمک دیگران به یادش بیاوریم و یا حتی به یاد نیاوریم و صرفاَ حرف دیگران را باور کنیم ناباورانه و دلتنگ دنبال کسی می گردیم که از تنهایی درآییم شاید با اشتراک خاطراتمان ... اما شاید اگر او هم بود ما باز دنبال کس دیگری می گشتیم ... این یعنی ما انسانهایی هستیم که خودمان می خواهیم تنها باشیم هرچند دائماَ فرافکنی کنیم برخلاف آن ...

    در هر صورت فکر می کنم در اینجور مواقع شاید پیگیری و پیدا کردن یک خاطره ی دور مثل شهین خانم شما ، لااقل تکلیف ما را با خودمان روشن می کند .

    ReplyDelete
  18. باید با خاطراتت کنار بیایی برادر!
    .....
    این کامنت از جنس کامنت های امیرانه این روز ها بود!
    .....
    اما کامنت من:
    چه حس عجیبی...دلتنگی برای کسی که حتی به خاطرش هم نمی آوریم اما مطمئنیم که او ما را به خاطر می آورد. مگر ممکن است دئین زنده باشد و پسرکی را که سه سال با او الفت گرفته را فراموش کرده باشد؟ ؟؟

    ReplyDelete
  19. خصوصیتو چک کن

    ReplyDelete
  20. آقای دیوانهJuly 6, 2008 at 1:53 AM

    نیستش....نمی دونم کجاس! فقط می دونم که ندارمش!
    ارباب چشمامونو نمناک کردیا!

    ReplyDelete
  21. طفلی امیر سه ساله .
    خوب اینبار اشکمان را در اوردید برارجان.

    ReplyDelete
  22. ایمر جان یه پست جدید گذاشتم که عرفان از م راجع به سوپر ایگو پرسیده گفتم فکر نکنم در نظریات یونگ سوپر ایگو باشه. درسته؟

    ReplyDelete
  23. یونگ سوپر ایگو رو به دو بخش ناخوداگاه شخصی و جمعی تقسیم کرده عاطفه جان

    ReplyDelete
  24. امیراحمدJuly 6, 2008 at 5:13 AM

    داداجی جونم! دلم برات رفت... دلم برات تنگ

    ReplyDelete
  25. دلم گرفت.

    ReplyDelete