Wednesday, January 4, 2006

هجرت همدلی

خانه ای بود که ميشد به روشن بودن چراغش دلخوش کرد،خانه ای که مامن همه خاطرات کودکی بود،خانه ای که کودکيت در آن با کوبيدن چکش به کف اتاق و قهقهه شادی سردادن از شنيدن صدای بام بامش گذشت،با تماشای مورچه های حياطش،با چهار شنبه سوری های کودکانه اش،با کتاب خانه بزرگ آن اتاق نمور که انگار همه دنيا بودو همه جور کتابی داشت،برای وقتی نوجوان بودی:الکساندر دوما،ترجمه های ذبيح الله منصوری ...و برای جوانيت:همينگوی،کازنتزاکيس،کسروی...


از وقتی تو رفتی ديگر هيچ چيز آنجا نيست:نه آن خانه،نه آن صدای مهربان قلقل سماورت که هميشه به راه بود و نه سوالهايی که میپرسيدی -و من چقدر احساس بزرگ شدن ميکردم که مخاطب تو بودم.رفتی،کتاب ها به تاراج رفت،خانه ويران شد و بچه هايت مدت هاست سر يک سفره ننشسته اند...


يک سالگرد ديگر هم گذشت.روحت شاد پدر بزرگ!


 

53 comments:

  1. جدی گفتی که اون خونه ويرون شده؟!! چه بی ذوقَن بچه هاش ....يا شايدم دلارش مشکل گشاتر بوده! اينم ميشه جناب طاغیُ نه؟!!!

    ReplyDelete
  2. روحش شاد.  می‌دونی خيلی ها -از جمله خودم- حتی از داشتن چنين خاطراتی هم محرومند؟ قدر اين خاطرات رو بدون هر چند گاهی حسرت به دل می‌آورند ولی خيلی ارزشمندند. برات خوشحالم. خير پيش.

    ReplyDelete
  3. آخ بچه جون! منو ياد خونه پدربزرگم انداختی. اونم وقتی فوت کرد همه چيز به تاراج رفت. کتابخونه اش، تارش، آلبوم عکس هاش، عتيقه هاش،.... دلم براش تنگ شده. واسه اون خونه باصفا. پس کسروی خون هم هستی. احمد کسروی برای نوشتن بخشی از کتاب تاریخ مشروطه ایران و گرفتن یه سری عکس چند بار اومده بود دیدن پدربزرگم. یه چیز دیگه! می دونی من اولين بار با پدربزرگم رفتم کافه نادری؟ موضوع مال سال ۵۶ ... نشينی سن مو چرتکه بندازيا!

    ReplyDelete
  4. روحش شاد!

    ReplyDelete
  5. آقاي حكايتيJanuary 4, 2006 at 10:05 AM

    سلام !‌ خوبی !‌ منم تسليت ميگم !‌ اما ميدونم هميشه آدم افسوس اون دورانو می خوره !!!‌ و نبودنشون خيلی سخته !!!!‌

    ReplyDelete
  6. يادمه كه گفتي خيلي دوستش داشتي ... اون مادر بزرگي كه مازندراني صحبت ميكرد و بخاطرش سعي كردي مازندراني ياد بگيري و وقتي ياد گرفتي .....روحش شاد

    ReplyDelete
  7. روحشون شاد باشه. من بيشتر خوابهايی که ميبينم حول و حوش خونهء مادربزرگهام دور ميزنه ...

    ReplyDelete
  8. يادش گرامی و  روحش شاد......

    ReplyDelete
  9. می دونی اگه ديروز اين پست رو گذاشته بودی ايمان می ياوردم که ما يه نسبتی با هم داريم...آخه ديروز سال بابا بزرگ من بود...به هر حال پدربزرگ شما رو خدا رحمت کنه...

    ReplyDelete
  10. از الکساندر دوما کتاب ژوزف بالسامو و غرش طوفانش به ترجمه معجزه اسای ذبيح الله منصوری که خوندم ديگه هيچ کتابی به نظرم جذاب نيومد تا مدتها... ولی اين رو نخوندم حيف....روحش شاد...ياد پدر بزرگم افتادم و نگاه عميقش که الان خيلی وقتها دلم برای بودن و نگاهش تنگ ميشه

    ReplyDelete
  11. و با هر مرگی و هر يادمان مرگی بيشتر اين جمله تکرار میشه که خدا ما زنده ها رو بيامرزه ... // منم خيلی ياد خاطره های اون دور دورا با مامان بزرگم ميفتم .. //  بعضی خاطره ها بدجور بهت ياداوری ميکنن که گاهی وقتا دنيا خيلی راحت تو يه قوطی جا ميشه از شدت کوچيکی ... // غمگين کردی ما رو داداش با این پستت! دلت شاد!

    ReplyDelete
  12. مادر بزرگم يه خونه داشت که تموم خاطرات بچه گيم اونجا بود.ولی..........حالا ديگه هيچی ازش نمونده جز يه عالمه خاطره.

    ReplyDelete
  13. يادش گرامی.........

    ReplyDelete
  14. سلام من امدم!

    ReplyDelete
  15. جالبه امشب شب سال پدر بزرگ منم هست ...ياد همه ی پدر بزرگ مادر بزرگ ها گرامی

    ReplyDelete
  16. پدر بزرگا و مادر بزرگا نماد پاکی سادگی و آرامش هستند....روحش شاد

    ReplyDelete
  17. آخی بابا بزرگ ... خدايش بيامرزاد ... من که يکی از بابابزرگ هامو اصن نديدم ولی اين يکی بابا بزرگم رو خيلی دوست دارم .......ممممممم فردا باس برم بهش سر بزنم .

    ReplyDelete
  18. بيهوده از نردبام بالا می روی
    دستت به گونهء گل انداختهء ماه نمی رسد .

    ReplyDelete
  19. خدا بيامرزه پدر بزرگتون رو .. من درک کردم چشيدم رفتن يه عزيز رو ... خدا روحش رو شاد کنه و به شما و خانوادتون سلامتی مرسی که به من سر زدين بايد بهتر  بود اما هنوز نميتونم آپ کنم

    ReplyDelete
  20. سلام . ياد دارم وقتی بر شانه ات سوار بودم . ياد دارم وقتی برای ۵ تومن که بی زحمت بهم ندی وقتی از بازار میامدی ميگفتی پاهامو ماساژ بده . ياد دارم خوب ياد دارم واريس پاهاتو . تو هم هنوز منو بياد داری ؟ کِی ميشه همسايه خانه ابديتت شوم ؟ کِی ؟ / دردی از دوست بيادگار دارم / به هزار درمان ندهم

    ReplyDelete
  21. انچه فروختند کودکی ما بود بی شک، نشان به آن نشان که ديگر کسی صدايم نکرد ددک ...

    ReplyDelete
  22. منوچهر سابق!January 5, 2006 at 3:22 AM

    اوه.... اين که برای پدر بزرگت بود ... آقا تسليت عرض ميکنم ... خوب پيش مياد ديگه

    ReplyDelete
  23. خدا بیامرزه ... بابا بزرگ خيلی دوست داشتنيه

    ReplyDelete
  24. خدا رحمتش کنه.تا وقتی هستند نميفهميم...وقتی ميفهميم که ديگر نيستند.

    ReplyDelete
  25. خدايش بيامرزد!

    ReplyDelete
  26. بابا بزرگ.....ما به بابابزرگمون ميگيم «آقا»...

    ReplyDelete
  27. خیلی ظریف بود، امیرجان / بخاطر پدربزرگ هم شده / یک روز همگی دور هم جمع شین!

    ReplyDelete
  28. ياد و خاطرش گرامی باد!

    ReplyDelete
  29. روحشان شاد و يادشان همواره پايدار ...

    ReplyDelete
  30. روحش شاد...خدا همه رو عاقبت به خیر بکنه

    ReplyDelete
  31. اما خونه ی پدر بزرگ من هنوز هست...اما کسی دل پا توش گذاشتن رو نداره...مگه ميشه؟جای خاليش کنار بخاری رو نميشه تحمل کرد...

    ReplyDelete
  32. روح پدر بزرگ شاد ...!!!

    ReplyDelete
  33. خدا رحمتشون کنه.... خونه پدر بزرگ مادربزرگا خونه خاطره ها و کودکيهامونه..... حيف که يکی يکی دارن ويرون ميشن.....

    ReplyDelete
  34. حتی یاد آوری رفتن عزيزان هم خيلی سخته ... خدا بيامرزتش

    ReplyDelete
  35. خوش به حالت که طعم خونه ی پدر بزرگ رو چشيدی. دلم اين قدر يک پدر برزگ مهربون ميخواد با همون کتاب خونه ای که ميگی ولی هيچ وقت اين شانس رو نداشتم تو زندگی.

    ReplyDelete
  36. روحش شاد

    ReplyDelete
  37. (: يه بابابزرگ بشی به همين گرمی ...

    ReplyDelete
  38. خوش به حال پدر بزرگی که نوه اش اينگونه پاک يادش را گرامی بدارد.

    ReplyDelete
  39. روحشون شاد.

    ReplyDelete
  40. خونه پدر بزرگ هميشه خونه خاطره هاست و چه تلخه ويرانيه اون. آره راست مي گی انگار وقتی پدر و مادر می رن پيوند بين بچه ها گسسته می شه. من هم پدر پدر رو چندين ساله که از دست دادم و مدام به خودم ياد آوری می کنم که قدر اين يکی پدر بزرگ رو بيشتر بدونم تا بعد ها کمتر تاسف بخورم. روحشون شاد.

    ReplyDelete
  41. حا لم بهم ميخوره از اينکه تو وبلاگ ازم تعريف کن  :)

    ReplyDelete
  42. من عاشقه مادر بزرگم نبودم ... من ديووووووووونه مادر بزرگم بودم...از دست دادمش :)  :)  :) حتمن تو هم که
    پسری  بیشتر عاشقه پدر بزرگت بودی و جای خاليش و
    حالا حس ميکنی

    ReplyDelete
  43. رفتنی ها ميرند ، خونه..باغ چه، کتاب...یاد تنها چیزیه که میمونه

    ReplyDelete
  44. سلام دوست عزيز وبت ازجمله وبهايي است كه باعلاقه ميخونم

    ReplyDelete
  45. سلام... تو يه نعمت بزرگ داشتی که خيلی‌ها نداشتن و ندارن... خدا رحمتش کنه... يا حق!

    ReplyDelete
  46. پدر بزرگ من يک کمی فرق داشت و راستش من اصلن دوسش نداشتم.خانه و حياط و مورچه و دار و درخت و کتابخانه ای که کتاب هاش به ثمن مفت فرخته شد ٫همه تصوير نوجوانی خودم هستند .از اين حسرت ها و نوستالژی ها که زندگی ما را پر کرده به جان آمده ام.کاش بانوی تو بيايد و کمی حالت بهتر شود.

    ReplyDelete
  47. آقاي حكايتيJanuary 7, 2006 at 6:19 AM

    سلام ! امير جان !‌ مرسی که بهم سر زدی !‌ بازم بيا پيش ما !!‌

    ReplyDelete
  48. حيفم اومد اينو نگم.بوی عيدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی/ بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو/....با اينا زمستون و سر می کنم /بااينا خستگی مو در مي کنم./بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری...............

    ReplyDelete
  49. سلام و خدا رحمتشون كنه... من براي شادي روحشون صلاوتي فرستادم ان شا الله كه قابل باشه ... از نوشته‌هاتون هم خوشم اومده ... براتون آرزوي موفقيت دارم

    ReplyDelete
  50. کجايی تو بابا بيا ديگههههههههههههههههههههه!

    ReplyDelete
  51. ... سال مادر بزرگمونو هم فراموش نکنيم :)

    ReplyDelete