Wednesday, June 21, 2006

از هر دری سخنی

۱-بعد از مدتها احساس انرژی ميکنم و احساس توانستن و احساس زنده بودن و چند جور احساس طاق و جفت ديگه...


۲-دارم با خودم فکر ميکنم که اگه اين همه اينجا درگيرم چرا از شرکت نميرم يا محل کارم رو عوض نميکنم؟با سانچو که عقل هامون رو روی هم گذاشتيم ديدم اول اينکه کلی پروژه نيمه تمام دارم که رو چند تاشون نزديک به يه ساله دارم کار ميکنم و اگه حالا رهاشون کنم همه زحمتم سوخت ميشه.دوم مدير مستقيمی دارم اينجا که بهش احساس ارادت ميکنم و ميدونم اگه الان برم همه بار کار ميفته رو دوش اون.سوم اينکه در همين لحظه اکنون واقعا نياز دارم به جايی تعلق داشته باشم حالا حتی اين شرکت آشفته.پس تصميم گرفتم تا اطلاع ثانوی همين جا بمونم و به غر زدن ادامه بدم


۳-سالروز شهادت دکتر چمرانه.خدا ميدونه چقدر دلم ميخواست زمانش بودم واز نزديک ميتونستم بشناسمش.به نظرم اين مرد از معدود آدمايی که لياقت دارن بهشون گفته شه انسان!اين جنوب رفتن و زيارت دهلاويه همين طور به دل من مونده که مونده!


پی نوشت سانچويی:من قويا هرگونه شايعه مبنی براين که چيزی از خودم رو باچيزی از ارباب روی هم گذاشته باشيم تکذيب ميکنم چه برسه به عقل که کلا همه ارباب های من از دون کيشوت مرحوم تا اين امير مغموم از داشتنش خلاصن!ارباب جون شما ميخوای غر بزنی بزن،ديگه چرا منو تو وبلاگستان سکه يه پول ميکنی؟

36 comments:

  1. ۱- زنده باد ماندن و غر زدن

    ReplyDelete
  2. ۲- جای همه ی آنها که ماندنشان بهتر از رفتنشان بود هم سخت خاليست دراين آشفته روزگار

    ReplyDelete
  3. ۳- نتيجه های پرولتريزه شدن اگه آوردن اين احساس هايی که گفتی باشی باشد انگار بد چيزينيست ها

    ReplyDelete
  4. ۴- مصحح:

    بد چيزی نيست ها

    ReplyDelete
  5. اول- دوم- سوم - چهارم و پنجم!

    ReplyDelete
  6. سوسن جعفریJune 21, 2006 at 10:28 AM

    آن روز که اولين بار آمدم اينجا ... به گمانم همشهری هستيم نه؟! ... دردی داشتيد ... تسليت نوشتم برايتان ... و امروز ... اينجا آبی‌اش دل‌انگيزتر از آن دفعه بود ... سلام!

    ReplyDelete
  7. ..::{پراكنده}::..June 21, 2006 at 10:33 AM

    تعلق داشتن ........ حس عجيبيه! و احساسی عجيب تر...... تعلق داشتن .......

    ReplyDelete
  8. خوبه که خوبی

    پی اس!:اين کد تصويری برای اينه که ببينی طرف سواد داره يا داده کسی براش بنويسه؟!

    ReplyDelete
  9. خوش باشی با سانچو و با شرکت و با رييس و با بقيه چيزای که گفتی

    ReplyDelete
  10. :) گاهی وقتها آدم بايد بمونه و بسازه تا به خودش ثابت کنه که می تونه بمونه و بسازه و به يه چيزی پايبند باشه... احسا می کنم اين روزا خيلی سبزی:) اميدوارم که باشی...

    ReplyDelete
  11. ki seke ye pool shode

    ReplyDelete
  12. تا سانچو و بانو هستند غمی بر دل راه مده .... هميشه پر انرژی و اميرانه باشی .

    ReplyDelete
  13. تا حالا به اين نکته ی تعلق داشتن به جايی عمل نکردم

    جالبه

    يه لامپ روشن شده تو کله م و داره وينگ وينگ ميکنه

    عجب!

    ReplyDelete
  14. سلام داداشی. خوبی؟

    حکايت ماندم و غر زدن هم درد غريبي‌ست٬ که من هم ۴ سال تمام دارم باهاش زندگی می‌کنم.

    ReplyDelete
  15. من هميشه مطمئن بودم که عقل سانچو می تونه در اين موارد کمک ات کنه اگه تو کمی گوش به حرف اش بدهی.غر زدن هم اگه به صدای بلند نباشه ايرادی نداره.لبت خندان و دلت خوش باشه .دندان ات چه طوره ؟

    ReplyDelete
  16. فقط يه چيز بگم جا داشت از شريعتی هم مينوشتی .. اگر نبود خودش و تفکرش بعدها چمران ها و ... هم نبودند .. اگه تو هم از اين موضوع بگذری ديگه توقعی از ديگران نميره .. متاسفم ..

    ReplyDelete
  17. مهدی هنرپردازJune 22, 2006 at 7:19 AM

    خدا رو شکر که سر حال اومدی.

    ReplyDelete
  18. ردپاي ايامJune 22, 2006 at 8:11 AM

    يه خبر دست اول : دوست مشترک پايتخت نشينمون سبيلاشو زده ! بايد خيلی قيافه ش ديدنی باشه !

    ReplyDelete
  19. سلام .کامنتهای قشنگ شما رودر وبلاگ سياه مشقها ديدم گفتم ازشما هم بخوام که بيايين در فتوهايکوبنويسيد.

    ReplyDelete
  20. تعجب کردم که دوست داشتی چمران رو می شناختی . واقعاْ تعجب کردم .

    ReplyDelete
  21. تا اطلاع ثانوی شماره ی ۱ رو عشق است ...

    ReplyDelete
  22. داشتم می رفتم ولی دوباره جملهء اولت نگاهم و جلب کرد و فکر کردم اگه آدم بمونه و غر نزنه چقدر احساس انرژی و توانستن و زنده بودن و چند جور احساس طاق و جفت ديگه می کنه ؟!

    ReplyDelete
  23. نه، جدی...

    بموني و همين محيط نخواستني رو دوست داشته باشي و ببيني چه احساسي داري....

    مي شه ؟!

    ReplyDelete
  24. پدر(نم نم)June 23, 2006 at 6:40 AM

    غر بزن ولی ادامه بده٬اينه که ارزش داره...

    ReplyDelete
  25. دوست وبلاگ نويس ما سلام،

    انتخاب وبلاگ شما را به عنوان يکي از وبلاگ هاي برگزيده پرشين بلاگ تبريک مي گوييم.

    وبلاگ خوب شما را خوانديم و از مطالب شما لذت برديم.

    ما از طرف روزنامه الکترونيکي وبلاگ نويسان(پرشين ريويو) براي شما کامنت مي نويسيم. ما در حال تکميل تيم تحريريه روزنامه از ميان وبلاگ نويسان برگزيده هستيم و وبلاگ شما را به عنوان يکي از اعضاء تحريريه انتخاب کرديم. اگر مايل به همکاري با اين روزنامه هستيد به سايت پرشين ريويو سري بزنيد و در صورت تمايل عضو شويد.

    با سپاس

    ReplyDelete
  26. شب اول قبرJune 23, 2006 at 1:24 PM

    سلام به سانچو عزيز هم دردی منو بپذير من حرفاشو جدی نمیگیرم

    سلام امير گل خوبی ؟ بازم ميخوای به غر زدن ادامه بدی خسته نميشی؟

    ReplyDelete
  27. منوچهر سابق !June 23, 2006 at 3:03 PM

    هوم ...علتش يک موزيک شاده که از توی يک جفت گوشی در مياد ....آقا مبارکه !

    ReplyDelete
  28. به سانجو سلام برسون .ای ارباب پر انرژی!

    ReplyDelete
  29. امير!!!  سبيلارو زدي؟!!!   زدي؟!!!!

    ReplyDelete
  30. صورتک خيالیJune 23, 2006 at 9:23 PM

    نازی جان تعجب نداره امير از نسل دايناسورهاس که قراره من منقرضش کنم!

    خوبی مردک؟

    شنيدم خيلی دلت برام تنگ شده !

    ReplyDelete
  31. به خاطر تمام احساسات خوبت خوشحالم امير جان...اين صفحه‌ی ابی خيلی ارومم می‌کنه.

    مرسی...

    ReplyDelete
  32. البته اگه خيلی هم بدبينانه فکر بکنيم بايد بگم تنها حسن وبلاگ نويسی شارژ و دشارژ شدن با غر زدن تو اينجاست ..

    ReplyDelete
  33. راستی از شهيد بزرگ و عزيز دکتر چمران گفتی يادش گرامی. مردی بود از جنس عشق! به معنای واقعی کلمه...

    ReplyDelete
  34. چه احساسای خوبی می کنی! تا تنور داغه بچسبون.

    ReplyDelete
  35. سلام. غر زدن که خوبه باور کن من غر نمی زنم عزيزترين به سلامت عقل و روحم حسابی شک می کنه! به سانچو هم بگو غر بزنه اصلا خداوند يکتا روزی که گل بازی می کرد توش از قسمت غر زدن های روح خودش دميده!!!

    ReplyDelete
  36. به !چطوری سانچو؟؟!!خوش به احوالاتت ميگذره!بابا يه خورده حضورت رو تو اين وبلاگ پر رنگ تر کن....نذار امير همش زور بگه!

    ReplyDelete