Monday, June 5, 2006

چقدر زود دير ميشود گاهی

گوشی تلفن که از دست مادر ميافتد و ضجه ميزند،ميفهمم که مصيبت در خانه مان را زده.باور نميکنم حتی وقتی که دستانش را گرفته ام تا صورتش را نخراشد،حتی وقتی آزاده را ميبينم که پاهايش طاقت حجم آوار مصيبت را نداشته و زانو زده ريز ميگريدواميراحمد که با صدای بلند اشک ميريزد...باور نميکنم وقتی پدر به خانه می آيد وشما دو نفر در آغوش هم گريه ميکنيد و هر دو ميگوييد بی کس شديم!


ذهنم بر ميگردد به يک بهمن سرد در سال ۷۴،تازه آمده بودم تهران و اين شد کشف دوباره يک رابطه.فهميدن اينکه تو نه تنها دايی من که صميمی ترين دوستی خواهی بود که من در همه عمرم داشته ام.بعد همه اش شد رفاقت.شدی رفيق سرگردانيهاوتنهايی هايم،شادی ها و غمهايم،عاشق شدن و فارغ شدنم.همه جا بودی...همه جا بودی و حالا من چطور باورکنم ديگر نيستی...


هيچ وقت در همه عمرم اين همه نفهميده بودم که تنهايی يعنی چه!رفتی مرد و من ماندم با اين همه حسرت که هيچ کاری برايت نکردم.باورم نميشود،هيچ وقت باورم نميشود!


پی نوشت:حالم بهم ميخورد ازين همه مسووليت های طاق و جفت.دلم ميخواهد بروم يک گوشه فقط کمی برای خودم بميرم!

78 comments:

  1. اميدوارم شوخی باشه.......وگرنه مصيبت بزرگی آمده :))  تاثر تاصف و همدردی مرا بپذیرید

    ReplyDelete
  2. ردپاي ايامJune 4, 2006 at 6:04 PM

    می فهمم چی ميگی ....... تلخه بسيار تلخ !

    ReplyDelete
  3. امير جان واقعا متاسف و ناراحت شدم .. کاش اول اوريل بود لااقل ميگفتيم دروغه .. با هر مرگی و هر خبری از هر دوست و اشنايی بيشتر به ذهنم مياد : اونی که رفت امرزيدس خدا ما زنده ها رو بيامرزه ... // تلخ بود مثله عسل ..

    ReplyDelete
  4. در پناه ايزد يکتا باشد ... متاسفم ... و روحش شاد .

    ReplyDelete
  5. آخ... متاسفم... تسليت ميگم... هرچی فکر ميکنم هيچی پيدا نميکنم برای تسکين دردی که به وسعت تمام تنهايی است و به وسعت تمام مردانگي کسی که حالا نيست... اما يادش که هست ... و خاطراتش... و حضورش که هميشه در ذهن توست...

    تسليت ميگم هم به تو...هم به ازاده...هم به امير احمد...

    ReplyDelete
  6. فقط  همدردی.....روحش شاد و يادش گرامی..

    ReplyDelete
  7. متاسفم امير از دست دادن يک دوست خيلی سخته و دوباره نديدنش

    براتون آرزوی صبر ميکنم

    ReplyDelete
  8. نميدونم چرا اينجور موقع‌ها تسليت گفتن هميشه واسم سخت بوده...

    ReplyDelete
  9. تلخ تر از عسل

    ReplyDelete
  10. اميدوارم ديگه همچين چيزی هرگز در زندگيت تکرار نشه...

    ReplyDelete
  11. تسليت می گم غم آخرت باشه

    ReplyDelete
  12. سلام امیر جان. الان هیچی نمی تونم بهت بگم چون مطمئنم هیچ چیز حالا نمی تونه دلت رو آروم کنه.از ته دلم متاسفم. مواظب خودت و خانواده باش می دونی که همیشه تو مصایب یک نفر باید باشه تا همه فشارها رو تحمل کنه و همه رو تسلی بده و مطمئنا تو می تونی اینکار سنگین رو انجام بدی.

    ReplyDelete
  13. ظاهرن دايی ات آدم خيلی خوبی بوده.اميدوارم روحش شاد باشه . اين جور مواقع آدم کاری نمی تواند بکند جز تسليت گفتن و  تسليت گفتن هم زيادی فرماليته است و دردی را دوا نمی کند.می دونی مرگ جزئی از زندگيه و می دونم که جای خالی آدم های عزيز  و نزديک زندگی زنده ها را خيلی تلخ می کنه .زمان که بگذرد کمی با يادآوری خاطره های خوش آرام خواهی گرفت . غم و غصه باعث شادی روح کسی نمی شه .مواظب خودت باش.

    ReplyDelete
  14. زندگی صحنه ی زيبای هنرمندی هاست/هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود/صحنه پيوسته بجاست/خوش آن نغمه که مردم بسپارند به ياد ...

    ReplyDelete
  15. اولش خواستم بگم....

    آهاي!با توام.

    ماه پشت ابرها مرده و دیر بجنبی بانو  هم در باد گم شده است.

    كبريت بكش!

    تا در اين تاريكي تنها نماني!

    ولی بعد ياد رابطه ی عجيب و غريب خودم با دائیم افتادم...حالا  همیشه وفقط میگم...براتون صبوری رو آرزومندم!مراقب آزاده هم باشيد از طرف ما.

    ReplyDelete
  16. غیر از اباز تاسف و همدردی چیز دیگه ای نمیتونم بگم.. امیدوارم غم آخرت باشه

    ReplyDelete
  17. The man in the middleJune 5, 2006 at 1:40 PM

    چی ميشه گفت امير جان جز تسليت رسم زندگی همينه گاهی سخته گاهی ساده

    ReplyDelete
  18. اين جور مواقع آدم حتی چيزی برای بيان همدردی ها پيدا نمی کنه. نمی دونم. فقط می تونم تسليت بگم و صبر آرزو کنم براتون.

    ReplyDelete
  19. منوچهر سابق!June 5, 2006 at 3:51 PM

    تسليت منو بپذير و شريک غم خودت بدون

    ReplyDelete
  20. خيلی تلخه.. خيلی... تلخيش رو هم همممون تو زندگی ميچشيم اينه که آدم تو اين مواقع ميتونه روی همدردی رفيقاش و اطرافيانش حساب کنه!...ما رو هم تو غمت شريک بدون امير جان... اميدوارم بازم تو اين قاب آبی خنده هاتو شاهد باشيم رفيق!

    ReplyDelete
  21. چيزی ندارم بگم جز اينکه متاسفم...

    ReplyDelete
  22. غمگين نبينمت مرد .

    ReplyDelete
  23. اميدوارم ياد داييت برات هميشه گرم وگرامي بمونه. اگه فرصت نشد براش کاري کني، حالا واسه ديگران بکن. ولي نه اينجوري، قول بده که اشک رو از چشات، و تلخي رو از صدات پاک کني. دلت پر اميد.

    ReplyDelete
  24. تجارت اينترنتيJune 6, 2006 at 12:05 AM

    سلام . تسليت ميگم . بقای عمر عزيزان .

    ReplyDelete
  25. دوست عزيز تسليت منو بپذير .فقط آرزوی صبر دارم برای تو و خانواده محترمت .بخصوص مادر گرامی

    هيچی توی دنيا به اندازه شنيدن خبر رفتن يک عزيز اگر چه نشناسمش منو عميقن ناراحت نمی‌کنه .بهترين جا رو برای ايشون از خداوند خواستارم.

    ReplyDelete
  26. دوست عزيز تسليت منو بپذير .فقط آرزوی صبر دارم برای تو و خانواده محترمت .بخصوص مادر گرامی

    هيچی توی دنيا به اندازه شنيدن خبر رفتن يک عزيز اگر چه نشناسمش منو عميقن ناراحت نمی‌کنه .بهترين جا رو برای ايشون از خداوند خواستارم.

    ReplyDelete
  27. هانيه بختيارJune 6, 2006 at 1:09 AM

    سلام امير ...نگو از اين درد که گلوی آدمو فشار ميده..کاش تو بهتش نمونی پسر...هانی

    ReplyDelete
  28. تسليت ميگم امير جان. آرامش ابدی رو باری دايی عزيت آرزو ميکنم.

    ReplyDelete
  29. امروز اين دومين جاييه که دارم سر ميزنم و توش خبر مرگ عزيزی رو ميدن....

    از صميم قلبم برای شما و خونواده محترمتون آروزی صبر و سلامتی ميکنم.

    ReplyDelete
  30. بابا حميد سابقJune 6, 2006 at 2:37 AM

    همه ميدانيم  که دائی مال  اين حوالی ها نبود  رفت که به شکوفه ها   به باران برساند سلام مارا . بی نظير ترين و شريف ...روحش  شاد . همين! به خانواده محترم کاميار بخصوص امير عزيز تسليت ميگم.

    ReplyDelete
  31. مهدی هنرپردازJune 6, 2006 at 3:07 AM

    چه ميشه کرد جز دعای رحمت برای روح آزاد شده‌ش؟ روح‌ش شاد!

    ReplyDelete
  32. نمی دونم چی بگم . اما می گويند بايد تسليت گفت. اگر اگر اگر تسلی بخشد.

    ReplyDelete
  33. دلم نمي خواست هيچوقت كامنت تسليت بذارم برات ، مي دونم روزاي وحشتناكيه براي تو و عزيزانت ، چيزي نمي تونم بگم...فقط ... اين شعر مدام تو سرم مي چرخه : مرگ پايان كبوتر نيست

    ReplyDelete
  34. اميراحمدJune 6, 2006 at 4:49 AM

    دارم از زلف سياهت گله چندان که مپرس/ که چونان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس. امير داداش، بدجوری خودمو می خورم. هيچ جوری تو کتم نميره. کاش ميشد زمان و برگردوند

    ReplyDelete
  35. امير جان......عميقا متاسفم

    ReplyDelete
  36. ای کاش می شد بار غم را تکه تکه کرد و هر کدامش را به ياور و دوستی سپرد... اما مثل اينکه در لحظات سخت تنها خود بايد بود و خود.

    هميشه از تسليت گفتن بدم می اومده چون نه باری رو سبک می کنه و نه عمق همدردی را نشان می دهد.تنها می دانم که از ته دل با تو همدردم. قوی باش داداشم!تاواريش جان!

    ReplyDelete
  37. ديدم آپ کردی خوشحال شدم.می ترسيدم ديگه ننويسی..

    ReplyDelete
  38. خدایش بیامرزد .

    ReplyDelete
  39. و خدایت صبر دهد.

    ReplyDelete
  40. هوای قابت دلگير می‌شود گاهی.

    ReplyDelete
  41. سلام خوبيد اميرجان . نوشته ات خيلی با احساس بود . ميدونی من اين احساس تلخ رو دو بار تجربه کردم يکی زمانی که ۱۰ سال پیش برادرم را از دست دادم و مورد بعدی ۲سال پیش زمانی که پدرم فوت کرد .

    ReplyDelete
  42. سلام خوبی؟

    نمی گم متاسفم چون از تاسف خوردن برای کسی بدم مياد چون وقتی تاسف می خورم حالم از خودم هم به هم می خوره....نمی گم متاسفم بلکه برايت آرزوهای خودت را آرزو ميکنم و فکر می کنم شاملو يکی از بهترين بيان ها را داشته باشه پس يکی از شعر هايش را به دلتنگی و اندوهت تقديم می کنم..

    .....می خواهم خواب اقاقيا ها را بميرم

    خيال گونه در نسيمی کوتاه

    که به ترديد می گذرد

    می خواهم نفس سنگين اطلسی ها را پرواز گيرم

    در باغچه های تابستان

    خيس و گرم

    به نخستين ساعات عصر

    نفس اطلسی ها را پرواز گيرم

    حتا اگر زنبق کبود کارد

    بر سينه ام گل دهد

    می خواهم خواب اقاقيا ها را بميرم

    در آخرين فرصت گل

    و عبور سنگين اطلسی ها باشم

    بر تالار ارسی

    ReplyDelete
  43. شب اول قبرJune 6, 2006 at 10:00 AM

    کجا دانند حال ما سبک باران ساحلها***

    میدونم نمیتونم حالتو درک کنم اما هم دردی منو بپذیر

    ReplyDelete
  44. koodaki geryeh konanJune 6, 2006 at 1:33 PM

    سلام آقا !

    ميدونم که خيلی زود که زمان کمک کنه و کمی از غمت کاسته بشه به وضوح خواهيد ديد که هنوز دايی عزيز شما کنارتون هستند. چون خاطرات و حرفها و کمکها و افتخار  اون هنوز هستند و چون بزرگيه يک انسان با رفتنش از کنار ما کم نميشه. من هم دایی مادرم که رفت حس طاقت فرسایی داشتم.  امير جان من هم شربک غمت عزيزم !

    حق يارت!

    ReplyDelete
  45. امير جان تسليت می‌گم. روح دايی عزيزت شاد و يادش هميشه سبز.

    ReplyDelete
  46. واقعا نميدونم چی بايد بگم .از دستم هيچ کاری بر نمياد .

    ReplyDelete
  47. سیما حجازیJune 6, 2006 at 4:14 PM

    می دونم که همیشه این وقتا باورش سخته . براتون صبر بر این شرایط رو آرزو می کنم .

    ReplyDelete
  48. تسليت می گم. امير جان منم يه امير دارم و با تمام وجودم خودمو در غمت شريک می دونم . خودتو ناراحت نکن عزيزم اون الان پيش خداست ما بنده های حقير و ناچيزيم که بايد توی اين دنيا بسوزيم و بسازيم . غصه نخور خدا بزرگه . رويای دوماهی

    ReplyDelete
  49. نمی‌تونم حالت رو درک کنم، ولی ميتونم جای يه دوست واست باشم....

    ReplyDelete
  50. تسليت...

    ReplyDelete
  51. سخته...

    ميدونم که خيلی تلخ و سخته

    نگران م برای مادرت

    . . .

    . . .

    ReplyDelete
  52. امشب ميرم خونه واسه تشييع شوهرخاله ام ... ميتونم بگم حست رو درک ميکنم ... و هراسی رو که مبادا مصيبت از در خونه مون نره .......... امير ؟ چرا ما مرده هامون رو نميسوزونيم ؟ چرا دست کم تو تابوت نمیذاريم ... من تحمل ندارم تن عزيز يکی از اطرافيانم رو زير خاک مجسم کنم ... امير ؟ ... ميترسم حالا که مصيبت بزرگ خانواده مون رو گرفته از در خونه مون نره ... ميترسم معنی اش اين باشه که اومده سراغ خانواده من ... بعد سالها ... حست رو ميفهمم امير ... از طرف من ازاده رو گرم بغل کن ...

    ReplyDelete
  53. برهنه به بستر بی کسی مردن تو از يادم نمی روی / خاموش به رساترين شيون آدمی تو از يادم نمی روی / گريبانی برای دريدن اين بغض بيقرار تو از يادم نمی روی پی پستوی پنهانی برای بدگمانی گريه ها تو از يادم نمی روی ...... تو با من چه کرده ای که از يادم نمی روی

    امير عزيز صميمانه تسليت می گم

    ReplyDelete
  54. متاُسفم. تسليت ميگم.

    ReplyDelete
  55. او رفته است

    همچون ستارگان

    كه مرده اند هزاران هزار سال پيش

    و زنده اند هنوز

    ReplyDelete
  56. خدا رو شکر که عمرش به اين دنيا بود

    ReplyDelete
  57. پی نوشت:

    آخ گفتی...

    ReplyDelete
  58. صورتک خيالیJune 7, 2006 at 11:00 AM

    تسليت...

    ReplyDelete
  59. تسليت ميگم بهت امير جان

    ReplyDelete
  60. تسليت می گم... ياد عموم افتادم. ياد اون شب سياه که تا کرج با چشم گريون روندم و بابا بلند بلند کنارم گريه می کرد... تسليت می گم امير... اين مسئوليتهاي مزخرفی که می گی.. اين سنت های احمقانه ايرانی... همه کار بر عکسه... خدا بهتون صبر بده.

    ReplyDelete
  61. تسليت ميگم.

    ReplyDelete
  62. هی مرد .حالت بهتره ؟کاری از دست من بر می آيد ؟بی تعارف .مواظب مادرت هم باش. بعضی آدم های قوی تر از بقيه اند واسه همينه که بقیه بهشونتکيه می کنند و کلی مسئوليت می گذارند روی شانه ها ی اين آدم ها.

    ReplyDelete
  63. امير عزيز. تسليت قلبی من رو بپذير. برای عزيز از دست رفتتون آرزوی آرامش و شادی روح دارم و برای تو و خانواده محترمت بردباری و تحمل.

    ReplyDelete
  64. فقط خواستم بگم...به کدامین ابر دست اگر بیاویزم،چنگ اگر بیاندازم،آسمان دلت نور باران میشود ای دوست؟!

    ReplyDelete
  65. سلام.وبلاگ خوبی داری.خوشحال می شم به منم سر بزنی.

    ReplyDelete
  66. سلام امير جان بعد از مدتها اومدم اينجا و ميخواستم بهت خبر سلامتی بدم که با خوندن اين مطلب خيلی ناراحت شدم از خداوند برای تو وخانواده طلب صبر دارم.... تسليت من و کوچولو رو بپذير .....

    ReplyDelete
  67. داش امير دل قوی دار.

    ReplyDelete
  68. امير جان از خواندن اين خبر من هم ناراحت شدم تسليت من رو به عنوان يه دوست اينترنتی قبول کن

    ReplyDelete
  69. سلام امير جان ...

    چی بگم ؟ تسليت بگم ؟ يا دعا کنم غم آخرت باشه ؟!! ...

    نه ؛‌فقط دعا می کنم صبور باشی و آروم ...

    واجازه بدی زمان به تو کمک کنه ...

    ReplyDelete
  70. چون خودم اين درد را دو سال پيش با بند بند وجودم حس کردم خوب می دونم که تسليت گفتن من هم از بار غمت کم نميکنه...ميخوام بگم نوشته ت را خوندم و اشک ريختم چون ... اميدوارم سايه پدر و مادر هميشه بالای سر تو و آزاده و ... باشه و از اين به بعد شادی ببينيد

    ReplyDelete
  71. سوسن جعفریJune 9, 2006 at 12:49 PM

    سلام همشهری ... دوسال است که مصیبت را تحمل کرده‌ایم ... انگار همین دیروز بود که پدر جلوی چشمانم آخرين دم را پس داد ... چيزی نمی‌نويسم ... خودت می‌دانی ... می‌توانی ... بايد بتوانی ... بريات دعا می‌کنم ...

    ReplyDelete
  72. خيلی متاسفم... ان شا الله که خودتون ؛ ازاده جون.. خانوادتون هميشه سالم باشين . از قول من از ازاده جون دلجويی کنين ..

    ReplyDelete
  73. می دونی امير . بدترين قسمتش اينه که فردا صبح بيدار ميشی و ميبينی زندگی ادامه داره ... از خودت میپرسی مگه ميشه ... اما ميشه ... شده ... چطور اخه ... من نمیفهمم ... هميشه از خودم میپرسم چطور جای خالی اونی که رفته تعادل دنيا رو بهم نميزنه ... مرده شور زندگی رو ببرن ...

    ReplyDelete
  74. آب و آينهJune 10, 2006 at 3:05 AM

    سلام امير نازنين

    تسليت ميگم چون رسمه.

    قوی باش مرد.

    اينجور وقتها تويی که بايد پشتيبان بقيه باشی.

    مرد که از مسئولیت فرار نمیکنه.

    صبور باش و سربلند و سخت. سربزیری مال تو نیست.

    ReplyDelete
  75. سلام امير عزيز

    تسليت می گم مرد .

    خدا رحمتشون کنه . خدا به مادرت صبر بده . غم برادر خيلی سخته . ولی قوی باش . متاسفم واقعا متاسفم و بيشتر برای اينکه يک دوست رو از دست دادی ... سخته ولی از همه سخت تر فرداست مه می بينی نيست . ... خدا قوت بده ... ولی رسم زمونه همينه ... جای بدی ندفتن اين مائيم که غصه رفتنشون رو باور نداريم ... لعنت به اين دنيا و همه قانونهاش ... می دونم غمت زياده ولی اونی که بيشتر از همه به همدردی نياز داره مادرته ...

    مرد باش مثل هميشه و شونه هات رو راست کن

    پاهات پر توان و تنت سالم

    روحش شاد

    ReplyDelete
  76. چی بگم؟؟ تسليت/از صميم قلب تسليت

    ReplyDelete
  77. منم تسلیت می گم ... امیدوارم غم آخرتون باشه...

    ReplyDelete