Thursday, February 7, 2008

گردون۵۵

کتاب هفته:عقاید یک دلقک،نوشته هاینریش بل،ترجمه محمد اسماعیل زاده،نشر چشمه:این کتاب را کسی میفهمد که شلاق روزگار را خورده باشد حتمن و جای شلاق هم مانده باشد روی تنش.زخم هایش دلتنگی هایش،بی قراری هایش یادش نرفته باشد هیچ وقت.هانس شنیر را کسی میفهمد که دلش شکسته باشد یک جاهایی،که اقلیت بودن را درک کند و طرد و دلدادگی را...نگویید همه ما اینها را تجربه کرده ایم یک جایی توی زندگیمان.ماجرای هانس فرق میکند.انقدر من این هانس را دوست دارم و میفهممش که یکجور هایی عصبانی میشوم اگر کسی کتاب را بخواند و درکش نکند چه برسد به اینکه حتی زبانم لال بخندد به او... فلذا فضا ناموسی است با وضو و اینها وارد شوید

شعر هفته:دلتنگی های آدمی را/باد ترانه ای میخواند/رویاهایش را/آسمان پر ستاره نادیده میگیرد/و هر دانه برفی/به اشکی نریخته می ماند/سکوت سرشار از سخنان ناگفته است/از حرکات ناکرده/اعتراف به عشق های نهان/و شگفتی های به زبان نیامده/در این سکوت/حقیقت ما نهفته است/حقیقت تو/ و من(سکوت سرشار از ناگفته هاست،مارگوت بیکل،احمد شاملو)

فیلم هفته:یک نامزدی خیلی طولانی:فیلم روایت یک اودیسه است که محرکش دلتنگیست.ادری توتو نقش دختری را بازی میکند که نامزد کم سن و سالش را بردند به جنگ جهانی اول در فرانسه.پسر انگار قربانی ددمنشی میشود که یاداور جمله هابز است:انسان گرگ انسان و اما دخترک امید را نمیکشد در خودش هرگز.کارگردان فیلم همان سازنده آملی است و ظرافت های کاریش در همان حد قوی هر چند شاید بکر بودن فیلم آملی را دیگر نداشته باشد با خودش.بازی کوتاهی دارد جودی فاستر در فیلم که به نظرم از قوترین نکته های فیلم است دلتنگی بعضی وقتها نه تنها روح آدمی را نمیکشد که به عرشش میکشد،آدمش این وسط مهم است و لاغیر

پست هفته:این پست نوستالژیک سر هرمس مارانا در باب جشنواره فجر...من هیچوقت جشنواره برو نبودم اما دلتنگی آن ایام را چنان حس کردم در نوشته هرمس که انگار خودم پای ثابت صف های جشنواره بوده ام روزی

وبلاگ هفته نداریم ولی پیشنهاد میکنم این داستان کوتاه هاروکی موراکامی را بخوانید.خواندیم خوشمان آمد

آهنگ هفته:از دیروز تقریبن فقط دارم این آهنگی که آزموسیس گذاشته را گوش میکنم.اگر جنبه دیدن قسمتهای غمگین روحتان را دارید معرکه است

درنگ هفته:دلتنگی  نویسنده:گلناز

می گویی بنویس٬از دلتنگی بنویس. در دلم چیزی فرو می ریزد.خراب می شود٬خراب می شوم.
شروع می کنم به نوشتن. تمام کلمه هایم می شوند بغض. بغض خسته ای که نمی بارد که بگوید چه دلتنگ است و دلتنگ ِ چه.
شاید می گوید بر دلم بار آرزویی ست نه چندان دور٬نه نشدنی؛ ثانیه ای نگاه مهربان مادر.
شاید می گوید بی قرار است.بی قرار تمام امنیت دنیا؛ دست هایت.
شاید می گوید جان می دهد برای دیدن آن لحظه ناب که راز من و تو و خداست.
شاید هم می گوید: «خودت را خسته نکن.این نوشته هیچگاه تمام نخواهد شد»

یک سلسله اتفاقات رمق از من برده،قبلن هم گفتم آدم به حکم آدم بودنش یکوقتهایی خسته میشود از امیدواری و طاقت و تلاش و جنگیدن.دارند خسته مان میکنند.محمد رضا پهلوی ژست گرفت جلوی دوربین که هر کسی نمیخواهد عضور حزب رستاخیز شود پاسپورتش را بگیرد و از مملکت برود.این حضرات دارند همین را میگویند به شکلی دیگر که هرکس نمیخواهد همان جوری که ما میگوییم فکر کند،زندگی کند،بخواند،بنویسد،ببیند،نفس بکشد، بگذارد برود...عصر پنج شنبه را هم تعطیل کردند،مثل مجله زنان...توقیف کردند،رد صلاحیت کردند،دارند یکجورهایی همه مان را رد صلاحیت میکنند...خسته ام،فقط همین!

16 comments:

  1. والا ما که دروغ چرا وضو بلد نيستيم اما همين غيرت فوق الذکر را در مورد دلقک مورد نظر داريم

    ReplyDelete
  2. آهای دلتنگهای جهان متحد شوید.... درنگ هفته را می دادی خودم واست می نوشتم جماعت بلاگر در سیل اشک خودشون غوطه ور می شدند و حالش رو می بردند... البته گلناز هم حق مطلب رو ادا کرد هر چند دلتنگیش جنس دیگه ای داشت.. ما هم کشته مرده هانس بودیم و هستیم هر چند هیچ وقت اونجوری ها در اقلیت نبودیم لاکن بدجوری می فهمیمش..

    ReplyDelete
  3. از آزاده به گلنازFebruary 7, 2008 at 5:14 AM

    تو می دانی چرا پرشین آیکون ماچ را برداشته است؟

    ReplyDelete
  4. از آزاده به داداشیFebruary 7, 2008 at 5:21 AM

    قدیمها آن که می خندید هنوز خبر را نشنیده بود حالا هر که می خندد بعد از شنیدن خبر، دریافته است که خنده، همین لبخند کوچک و بی رمق حتا، همین لبخندی که انگار با سوزن و نخ دوخته ایم بر صورتهایمان، یعنی ببین به کوری چشم‌های تو زنده ام هنوز.

    ReplyDelete
  5. آقای ديوانهFebruary 7, 2008 at 6:59 AM

    کتاب جالبی بود... عقده های مادر دلقک... مستاصل بودن دلقک....حس غرورش...نسوپوفنر(اسم درستش يادم نيست...اونی که ماری رفته بود پيشش)....

    آهنگ آزموسيوس رو نميتونم دانلود کنم...حيف!

    ReplyDelete
  6. من به روزم

    ReplyDelete
  7. محمد جواد شکریFebruary 7, 2008 at 11:28 AM

    سلام...خوبی داداش! رمقت  بر می گرده!

    ReplyDelete
  8. آقای ديوانهFebruary 7, 2008 at 11:47 AM

    تقديم به پيشگاه ارباب:

    http://miiim.persiangig.ir/audio/ss.mp3

    ReplyDelete
  9. به نظر من حکومت های دينی استبدادی ترين حکومت هايی هستن که می تونه وجود داشته باشه.

    ReplyDelete
  10. سلام//من اومدم با اسمی تازه و خونه ی تازه//پرشين و بلاگفا با من مدارا نکردند تا ببينم صاحبخونه ی جديد تا چند وقت ما را می دوامد ؟:)//راستی چرا اين چند روز عقايد يک دلقک رو پيشنهاد می کنند؟؟؟//شاد باشيد و پايدار

    ReplyDelete
  11. اينا همه رو آچمز کرده اند

    تو تاريخ نخونديم هيچ جا نديديم اينهمه به ملت دروغ بگن .

    گفتند ميريم قم کار ها رو ميسپاريم به کاردان ها

    اما با نا کارآمدی همه را در باتلاق فرو برده اند دست بردار هم نیستند . قدرت اینقدر شیرین است که همه را به بیچارگی بکشانی اما ول کن نباشی؟

    بيا بخون ببين آدم دلش کباب ميشه

    ReplyDelete
  12. ميگم گردون دلتنگانه هم دوست داشتنيه ها

    ReplyDelete
  13. ايول به گردون... دست گلناز درد نکنه که قلم بدجوری تو دستش ميچرخه...اين گردون يه جوري بود..چه جوری بود؟؟؟؟ آها..غصه دار بود

    ReplyDelete
  14. آرمان آريايیFebruary 8, 2008 at 5:35 PM

    اون خستگی که گفتی بد همه رو از رمق انداخته!... به اميد فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنيا

    ReplyDelete
  15. درنگ هفته چه دل نشين بود...

    ReplyDelete
  16. سلام..

    اون فيلم... می تونه .. بگه آدم .. بعنی آ...دم!

    ياحق

    ReplyDelete