Sunday, February 10, 2008

يک روز زمستانی سرد تاريک زاغارت رعيت کش

۱-صبح بیست دقیقه به هشت بیدار میشوم.فرصت دوش گرفتن نیست،دیر شده ،میزنم بیرون.پونک سوار یک فقره ون میشوم به مقصد ولیعصر که راننده اش مسیر را بلد نیست و به جای مسافر بری فی الواقع تور لیدر است چون دور تهران میگرداند ما را تا برساند به مقصد.آیینه سمت راستش را هم میکوبد به یک عابر چنان که آیینه میافتد و اقای راننده با شادی زاید الوصفی میگوید دیروزم زدم به یکی طرف افتاد زمین

۲-جدیدن مقامات دار شده ام: نه فقط یک فقره کارمند دارم که برای مرخصی ساعتیش از من اجازه میگیرد که مسوول مصاحبه با بروبچ متقاضی برای واحد فنی هم گشته ام.یعنی در واقع برای نخستین بار این ور میز نشسته ام نه اون ور.پسرک همش ۱۸ سال دارد و حقوق هم برایش مهم نیست و فقط کار میخواهد.سنش کم است اما دلم نمی آید بگویم توی رویش نه!دارم قانع میشوم که از من رییس در نمی آید همان طور که مرئوس در نمی آید.کلن از من چیز قابل عرضی انگار در نمی آید گلاب به رویتان

۳-طرف زنگ زده از شرکت ساپکو.به تعهدات گارانتی مان عمل نکرده ایم و یارو تهدید میکند که ضمانت نامه مان را اجرا میگذارد.بد حرف میزند با من و به شدت قاط میزنم و نوکش را میچینم.بعد میروم خدمت مقام عظمای ریاست.نمیدانم یهو چطور خودم را در حال داد زدن پیدامیکنم و ایشان را هم.کل شرکت مشعوف میشوند،تخلیه روانی که شدیم مثل شازده چیشی السلطنة می آییم پشت میز دولوکس مان نزول اجلال میفرماییم

۴-یکی دو وبلاگ خوب پیدا میکنم و چند تا پست خوبتر میخوانم.با خودم فکر میکنم خدا را شکر که این جزیره های به ظاهر بی ارتباط با هم هستند هنوز و میشود امید داشت آدمهایی حرفت را میفهمند و میفهمی شان.یک کمی خلق بد ملوکانه مان بهتر میشود

۵-استقلال یک بر هیچ عقب است و هنوز تمام نشده دوستان قرمز دارند کری میخوانند.بنده هم که یکتنه شده ام دفتر حفاظت از منافع استقلال در وبلاگستان فلذا همچو علم دار کربلا از حریم حرمت استقلال جانمان دفاع میکنیم به صورت من الایمان.خدایا نگذار به تیم قلعه نوعی ببازیم!خدایا اگر ببریم دیگر به گربه ها سنگ نمیزنم و قول میدهم آشغال های بنده منزل را راس ساعت ۹ بگذارم بیرون و موقع تماشای اخبار تا مهرورز خان را نشان میدهد شیشکی نبندم

زیاده شاید عرضی نباشد



17 comments:

  1. ۱- یعنی آقای راننده در دور تهران گشتن از من ماهرتره؟

    ۲- خیلی گیر میدی به خودت به جان خودم.این جمله آخر بدجوری میره رو اعصاب.

    ۳- در این مورد نظرم رو عرض کردم خدمتتون خصوصی.

    ۴- الهی شکر.

    ۵- شدیدا قرمـــــــــــــــــزته.

    ۶- از این پست ها که می نویسی خیلی دوست دارم.

    ۷- از کدوم پست ها که می نویسی دوست ندارم؟

    ۸- چه حالی میده کامنت شماره ای گذاشتن

    ReplyDelete
  2. چه راننده ی خوش ذوقی

    در مورد شرکت ساپکو که ما هم بدمان نمیاد کمی حال اینا رو بگیرید یه جورهایی رقیب شرکت ما هستند فلذا داد و بیداد خوب است

    ReplyDelete
  3. آخی امير جون دلمان خوش بود که لنگی ها هم باختن عجب خرشانسی هستند به خدا.  اه.  نمی خوام.  الان لبم رو اونجوری کردم.

    ReplyDelete
  4. رییس این پستت زندگی بود. الان به خودم جرات می دم تا یک قدمیت هم نزدیک بشم:دی تو رو به خدا دیگه از این بدتر نمی شد. اس اسمون که باخت. پرسپولیس هم دقیقه 88 گل مساوی رو زد... همش هم به خاطر نذرهای آبکیت بود دیگه... نذر می کردی مثلا تو انتخابات مجلس شرکت کنی و به باهنر و حداد عادل رای بدی... تو رو خدا ارزشش رو نداشت؟ اگه می بردیم میرفیتم رده چهارم.. ای خدا.... بابت شماره سه جگرمان حال آمد... حالا که رئیس شدی از سفرهای استانیت که فارغ شدی یه سر به مالزی بزن به بهانه دیدارت با حاجی یداوی دیداری تازه کنیم رئییس!:دی

    ReplyDelete
  5. ترگل بهرامیFebruary 10, 2008 at 11:15 AM

    ما هم از وبلاگ شما خوشمان آمد!

    لطف کردی سر زدی

    بازم از اين خجالتمون بده خوشحال می شيم!

    ReplyDelete
  6. سلام..

    اما متاسفانه باختيد که !!!!

    خوب عوضش آشغال بی آشغال!!!

    ReplyDelete
  7. من شديداْ احساس قرمز بودن می کنم اولندش

    من شديداْ احساس می کنم که واقعاْ از تو نه رييس در می آيد و نه مرئوس دومندش

    در مورد کامنت پست قبلی و جوابيه آن خواهر گرامی شايد لازم بود اول جبهه ام را مشخص می کردم که چون جنگيدن بلد نيستم اشتباهی سر از جبهه ی مردان در آوردم سومندش

    ای ... بر ... مهرورزی ... ماد ... ( من که بد دهنی نکردم؟ کردم؟ ) چهارمندش

    ReplyDelete
  8. اين پايينيه منم پنجمندش

    اين فراموشی نام و نشان هم گويا از لطف علماست تا مجبور شويم به پنجمندش برسيم ... به خاطر خمسش لابد ... عيبی ندارد شماره ی چهارمندش را که از اساس هم مال همان ها بود می دهيم خمس

    ReplyDelete
  9. يه روزی بچه که بوديم تو يه جمعی خفن کرکری استقلاليا و لنگيا بود آقا همه قرمز بودن و يه خان دايی ما اون وسط آبی بود. هرکی از راه می رسيد می گفتن قرمزته يا آبيته؟ اونم ميگفت قرمزته بعدش همه ايول ايول می کردن. خان دايی ماهم که اون وسط تک افتاده بود يهو دست مارو گرفت آورد وسط گفت اينم آبيته! مگه نه دايی! آره دايی جان! غلط ميکنم رنگ ديگه اي باشم.

    ReplyDelete
  10. هر کاری دوست داشتيد آزاديد اما جانه اون گربهه که بهش سنگ نزديد رای دادن را بی خيال شيد و در اين راه جانفشانی تا خدا را خوش آيد

    ReplyDelete
  11. نوشته تان طنز گيرايی داشت!

    ReplyDelete
  12. داداش تا دیر نشده بیا به دامان پرسپولیس...شما متنبهین استقلالی را می پذیریم از کرم...تا نظرمان عوض نشده بیایید...

    ReplyDelete
  13. آقای ديوانهFebruary 11, 2008 at 1:57 PM

    http://h1.ripway.com/mahmah/elle.wma

    ReplyDelete
  14. بابک اسماعيلیFebruary 11, 2008 at 2:51 PM

    به نظر  شما  چه کتابهای  را  لازم است  یک  دانش آموز  در  طول دوران تحصیل خوانده  باشد .

    کتاب  معرفی کنید .

    و در یکی دو سطر  بنویسید  چرا  باید  آن  کتاب  را  خواند .

    کتاب چه ویژگی در او ( شاگرد ) ایجاد می کند .

    ReplyDelete
  15. رضاابراهيم زادگانFebruary 11, 2008 at 4:42 PM

    از خواندنتان مشعوف شديم ...

    ReplyDelete
  16. البته واضح و مبرهن است که آبی بودن از اهم مطالب است.در ضمن جوان ۱۸ ساله رو درياب.

    ReplyDelete
  17. اون دو سه تا وبلاگ را هم به ما هم بگو خسيس!!!

    ReplyDelete