Saturday, November 8, 2008

سرگردان، در پی سایه ام می گردم

به بهانه این پست آرایه:


می نشینی پای غصه خوردن،همه ماجرا یک طرف آن بار های آخر یک طرف:آخرین دیدار،آخرین تماس آخرین لبخند و هزار آخرین لعنتی دیگر...می دانید زندگی احتمالن خوشایند تر می شد اگر به آدم یاداوری می کردند که این آخرین بار است،آن وقت شاید حسرت خیلی چیز ها این طور قلمبه توی دل آدم جمع نمی شد که نمی شد.هی می گردی دور خودت و مدام بازجویی می کنی خودت را:«اگر صبوری می کردی بهتر نبود؟اگر گردن کلفتی می کردی و زیر بار نمی رفتی چه؟اگر...»توی این حال آدم رسمن میشود سرگردان اگر


 


 

11 comments:

  1. فک میکنم این چیزی که نوشتی تنها اشاره ای بود به اون موضوعی که تو ذهنت و داره آزارت میده....

    ReplyDelete
  2. خیلی سخته تمام توصیفاتت از احوالت دقیقا حال و روز من است کاش عشق را زبان گفتن بود ولی من همچنان دارم پافشاری می کنم برام دعا کن تا موفق شم
    تو هم کوتاه نیا آدم برای چیزهای ارزشمند زندگیش حق داره که مبارزه کنه

    ReplyDelete
  3. راست می گی والله امیر جان.
    راستی نظرت برای این پستم مهمه

    ReplyDelete
  4. اما گاهی وقتا اگهبدونی اخرین باره باز هم نمیشه کاری کرد...
    زیاد فرقی نداره...

    ReplyDelete
  5. از اين آخرين ها متنفرم.از هرچي آخرين متنفرم.....

    ReplyDelete
  6. در پی هر آخرینی اولینی نهفتست!

    ReplyDelete
  7. tahamole akharin vaghti midani akharin ast divane konandast ... man ke tarjih midaham nadanam.

    ReplyDelete
  8. راست ميگي...اگر اين اگرها نبود....

    ممنونم...نوشته ي قشنگي بود براي خاطر  اين بهانه ...

    ReplyDelete
  9. آقای دیوانهNovember 8, 2008 at 11:30 AM

    بدتر قضیه اینه که اون دیدار برای حداحافظی باشه...آخرین اشک...آخرین نگاه...آخرین بوسه... آخرین قطره اشکی که به سر انگشتم خیس شد... آخرین آغوش...اه!‌ارباب!‌این آخرین ها هیچ وقت تمومی نداره...

    ReplyDelete
  10. "اگر" بی اگر آقا جان! انگار که اگر اون کارهایی که میگفتی رو انجام میدادی بازم همین اتفاق میافتاد...به الان فکر کن که آنچه نباید میشده اتفاق افتاده؛ میدونم سخته، خیلی هم سخته..ولی مگر چاره ی دیگه ای هم داریم؟؟

    ReplyDelete
  11. لعنت به آخرین ها؟!

    ReplyDelete