Thursday, November 27, 2008

خلاص

من باید مرد باشم،باید رهایت کنم،باید کاری کنم که حرف های همین چند پست قبل یک مشت زر زر سطح بالای نشان دهنده تعالی روح مزخرف من نباشد...من باید به هر جان کندنی هست بختک نباشم روی زندگی تو...تویی که هر غلطی می کنم باز هم می شوی مخاطب نوشته هایم...این آخرین بار بود.این آخرین بار است.دلی که بار بشود به دوش کسی همان به که بیاندازیش جلوی سگ...میاندازمش جلوی سگ و خلاص


خلاص شدی...حرفم همان:برو زندگی کن!شاد باش!همه آن چیزی باش که باید...قولم قول،حرفم حرف...دیگر گم میشوم،گور می شوم...حرفم حرف،قولم قول!

14 comments:

  1. شما رو که می خونم، خیلی وقتا بغض می کنم.

    ReplyDelete
  2. تمام معنی ها گم میشه ...گاهی مثل الان!

    ReplyDelete
  3. ولی میگه میشه بدون "تو" بنویسی؟

    ReplyDelete
  4. زنده باد امیر خان

    ReplyDelete
  5. من هیچوقت "تو" هام به "او" تبدیل نشدند. چه اشکالی داره؟ "تو" همیشه می تونه هر جا که باشه بازم " تو" بمونه...

    ReplyDelete
  6. یه سوالی ذهنمو مشغول کرده:
    "
    وقتی  دونفر"جنس مخالف" جذب همدیگه میشن" روی صحبتم با امثال خودمونه که بدنبال شناختن خودمون هستیم" میتونه 2 تا دلیل داشته باشه :
    1- میتونن 2تا همسفر باشن اما نه واسه همیشه.
    2- میتونن2تا همسفر باشن اما واسه همیشه.
    خب اول اشنایی که مشخص نیست این اشنایی از کدوم دسته است. پس باید زمان بگذره.
    خب تو این زمان که ممکنه چند ماه باشه یا حدود یکسال به نظرم اگه هر دو طرف واقعا در صدد شناختن خودشون و طرف مقابلشون بربیان  اونوقت  به طبع نباید این همه مشکل پیش بیاد ؟
    چرا مشکلات این چنینی پیش میاد؟
    شاید چون وقتی وارد رابطه ای میشیم این شناخت رو مرتب به فردا موکول میکنیم و میخوایم امروز باور کنیم که این همون شخص ایده آل منه؟ شاید چون ازتنهایی خسته شدیم ، شاید چون میخوایم باورکنیم ماهم دوست داشتنی هستیم و این همون دلیل فرافکنی هستش که گفتین.
    اینطوریه واقعا؟ یا مشکل جای دیگه است؟
    "

    ReplyDelete
  7. منم خیلی با کتایون موافقم ارباب! راحت بنویس "تو" تا زمانی که آروم بشی

    ReplyDelete
  8. بیا بیا که مرا با تو ماجرائی هست
    بگوی اگر گنهی رفت و گر خطائی هست
    روا بود که چنین بیحساب دل ببری
    مکن که مظلمه ی خلق را جزائی هست
    هزار بار اگر خاطرم بشورانی
    از این طرف که منم همچنان صفائی هست

    ReplyDelete
  9. به خودت زور نگو کم کم خودش درست میشه

    ReplyDelete
  10. رضا قاری زادهNovember 27, 2008 at 2:12 AM

    من میگم خوب به جای تو  بگو شما ولی او نه ؛ هیچوقت  ... مثلا :
    سر میزنه غصه ی من از دل شعر شاعرا/ از دل شبگردی و از تاول پای عاشقا / قصه ی غربت منُ تموم عالم می دونن / بین تموم عاشقا فقط شما موندی ؛ شما

    ReplyDelete
  11. می خواهم بگویم سخت نگیر رفیق . اگر می توانی برو سفر .

    ReplyDelete
  12. بهاره جان بغض نکن !
    این نوشتن ها هم حتما عالمی دارد
    شاید امیر  جان میداند  راه حل رسیدن به محبوب چیست اما میخواهد فقط بنویسد و با این حال و هوا و نوشتنشحال میکند .
    درسته آقا ؟

    ReplyDelete
  13. چرا اینقدر با خودت و روحت کلنجار میری امیر.... وقتی دلت میخواد مخاطبت باشه...بنویس... اذیت نمیشه... اونی که ما دیدیم می فهمه تو با نوشتن اروم تر میشی... بذار همه چیز روال خودش رو بره... یه موقعی میرسه می بینی هر بار دیگه یاد اوی غایب یه لبخند به لبت میاره

    ReplyDelete
  14. علی جان شما که قصد پنهان من رو کشف کردی آقایی کن جواب سوالت رو هم بده دیگه.باشه آقا؟

    ReplyDelete