Monday, November 17, 2008

سرم را بالا می گیرم

می گویی ٣٢ ساله شدیم و (هیچی) توی دستمان داریم،به مسخره بازی برگزار می کنم و می گویم ببین من هنوز دو ماهی مانده تا بروم توی سی و دو سالگی پس من هنوز وقت دارم برای کاخ ابیض ساختن،تو برو خود را باش.تلخ می خندی و من تلخیت را خوب می فهمم.این خالی بودن دست و جیبمان شده برای من هم سوال.خودت لااقل خوب می دانی که از ١٨-١٩ سالگی،مثل تو کار کردم یا سعی کردم کار کنم.می دانی که هیچ وقت از کار فراری نبودم اما حاصل همه تلاش من شده همین که میبینی.اجاره نشینی و خالی بودن عریضه و قسط.


اما یک چیزی فرق کرده انگار.تا همین چند ماه پیش من خجالت میکشیدم از دستهای خالی ام.از ماشین نداشتن،از کارمند بودن و از هزار پدیده مشابه دیگر...ناامن بودم و فکر می کردم پول امنم می کند.غصه آن سهام کذایی را می خوردم که فقط قسطش ماند برایم.خدا هم نمی داند من چقدر ملامت کردم خودم را بابت بر باد دادن آن سی و چند میلیون در یک اشتباه محاسباتی ساده...اما جان برارم!چند وقتیست دست از سر خودم برداشتم.دیگر خودم را فقط با داشته های مادیم نمی سنجم.نمی دانم اصلن چطور شد  رسیدم به اینجا که نگاه کنم به خودم و بگویم «ببین امیرحسین همه سعیتو کردی همیشه خدا و تهش شده این،دمت گرم!»بعد نگاهی کنم به اطرافم و ببینم دلم می خواست ثروت ایکس و ایگرگ را داشتم ولی امیرحسین امروز نبودم؟ و به جان خودم  همیشه ترجیح دادم امیر حسین بودن را...تازه این روز ها دارم ور درویش مسلک روحم را هم کشف می کنم.دیگر کمتر از گذشته می ترسم از بی پولی و بی پناهی...حتی پریشب ها که نگران جفت و جور شدن کار جدید بودم یک لحظه به خودم گفتم به درک نشد هم میروم با لانگ جان توی آژانس کار می کنم.بعد از خودم پرسیدم یعنی میری؟ و دیدم جواب مثبت است.حتی قسمت شوخ طبع روحم گفت میریم بعد هی میایم از تجاربمون وبلاگ می نویسیم بعد منو روحم با هم خندیدیم و قضیه کمرنگ شد...دیگر آزار نداد.


به قول تو رسیدیم به سی و دو سالگی و حاصل مالی زندگی مان شده همین اندک...به درک، عوضش همه سعیمان را کردیم،عوضش بار ها زمین خوردیم و بلند شدیم،عوضش جگرمان طلا و سرمان بالا...سرت را بالا بگیر رفیق!روزگار پدر سوخته دستمان را اگر خالی نگه داشته عوضش دلمان پر است  از هزار حرف رفیقانه...سرت را بگیر بالا جان برار!

17 comments:

  1. امیر سخته...اینکه تو سر چیزی که روحت رو آزار می ده شوخی کنی و بعد بگی کمرنگ شد...یعنی برای من سخته... برای من وقتی چیزی باشه که ذهنم رو ازار بده هست تا از بین بره... تا حل بشه... بهرحال داشتن این روحیه قابل تحسینه...
    مهم اینه که تو بدونی وقتی چیزی رو از دست میدی چی بتونی جایگزینش کنی اونوقت غصه عالم میره تو دل من اگه جایگزینی نداشته باشم

    ReplyDelete
  2. وبلاگه جالبی داری.به منم سر بزن.بای

    ReplyDelete
  3. نگاه این شکلی به خودتون خیلی خوبه. تهش یه آرامشیه که عجیب می چسبه.

    ReplyDelete
  4. نرگس جان!این ماجرا ها واقعن تلقین بردار نیستن.تجربه کردم هزار بار هم به خودت بگی اینطور و اون طور ناامنیش از بین نمیره،اما چند وقتیه واقعن دارم تجربه می کنم که انگار یه رضایت یه امنیت درونی داره ساخته میشه واسم از همین چیزی که هست...همین درون زا بودن ماجراست که روحم رو شوخ طبع می کنه

    ReplyDelete
  5. به روزم ...

    سلام...

    ReplyDelete
  6. منم به آژانس فکر کردم از بس که روحم داره تو این کاره دیوونه میشه

    ReplyDelete
  7. خب البته میشه اینطوری هم نگاه کرد

    ReplyDelete
  8. آقای دیوانهNovember 18, 2008 at 1:02 AM

    100% که هیج! 20000% درصد باهات موافقم رحمت الله...خیلی وقت ها تلخ به خودم نگاه کردم...کار و درس و ...شاید از فلانی و فلانی که مثل من از 19 سالگی رفتن سر کار خیلی پائین تر باشم و در حد صفر! ولی از این دیوونه ای که هستم راضی ام...این رضایتی که ازش گفتی خیلی شرط ارباب...

    رحمت الله این یعنی چی؟:
    حتی پریشب ها که نگران جفت و جور شدن کار جدید بودم .......
    مگه از شرکت تازه زدی بیرون؟

    ReplyDelete
  9. نه نزدم بیرون...ولی کار من خیلی کار امنی نیست.درآمدش بالاتر از درآمد روتین کار کارمندیست اما امنیتش کمی می لنگد

    ReplyDelete
  10. شیفتگان پرواز را میل خزیدن نیست.  هلن کلر
    ..
    همیشه سرت بالا
    حتی اگر که مصلحت است بالای دار
    داری که خودت بستی
    در زندگی  دست و پا گیرت

    ReplyDelete
  11. امیر شکیلاNovember 18, 2008 at 2:47 AM

    من هم می گم "سرت را بالا بگیر جان برار، سرت را بالا بگیر!"

    ReplyDelete
  12. آقا آژانس رو بذارین برای خانوما. آقایون که دستشون بازتره یه فکر دیگه بکنن بی زحمت!

    ReplyDelete
  13. چند سال پیش, پیش یک آقایی کار می کردم که کار کردن باهاش سخت ترین کار دنیا بود. همین الان هم هر کس که می شنانسدش به من می گوید من ماندم که تو چه طور پنج سال از بهترین سالهای عمرت را در اون شرکت و پیش آن مرد گذراندی. (بگذریم که ما به هر سنی که رسیدیم گفتند "بهترین سالهای زندگی"...). ولی آن مرد خیلی چیزها به من یاد داد. یک بار که یک کارفرما داشت دست از پا دراز تر بیرونمان می کرد (و کرد) ما باه حاصل چند ماه کار شبانه روزیمان نگاه می کردیم و او گفت : فوقش این است که بیایم همین جا را جارو کنم و نان در بیاورم! از گرسنگی که نمی میرم.

    ReplyDelete
  14. خیلی ها این حرف ها را می زنند, ولی باید می شناختیش تا بفهمی که از ته دل دارد می گوید و واقعا این کار را می کند. همین دوستمون یه بار گفت سعی کردن ما باید مثل سعی صفا و مروه باشد. نه این که با یک بار تلاش اگر کاری نشد بگوییم سعیمان را کرده ایم. باید در نومیدی سعی کنیم. تا آخرین لحظه. تا نتیجه بگیریم. خلاصه بسیار یاد گرفتم ازش. یادش به خیر.

    ReplyDelete
  15. من هیچ وقت کار کردن را عیب ندونستم .

    همیشه هم با افتخار ازش تعریف کردم.

    ReplyDelete
  16. داشتن شوخ طبعی در هر شرایطی یک حسن است شاید هم از یک حسن بیشتر .
    قدرش را بدون !

    ReplyDelete
  17. داشتن شوخ طبعی در هر شرایطی یک حسن است شاید هم از یک حسن بیشتر .
    قدرش را بدون !

    ReplyDelete