Monday, November 10, 2008

چگونه می شود از هیچ تراژدی ساخت

اولش دست چپ و قفسه سینه ام به شدت درد می کرد.تپش قلب که دیگر نگو،بعد کمی آرام تر که شد اوضاع دیگر قفسه سینه ام درد نداشت و مابقی ماجرا پابرجا بود.حالا این روزها فقط تپش قلب دارم.چنان تپش نامنظم بی ربطی که یک وقتهایی دقیقن می بینم منو قلبم با تعجب خیره شده ایم به هم و با نگاهی از روی همدلی داریم به می فهمانیم«می بینی اینو؟»


هر چه می گذرد تپش قلب محترم آرام تر و آرام تر می شود حالا دیگر کم کم می ترسم نکند صدای آژیر سبز را که بشنود و خیالش آسوده شود دیگر از خیر تپیدن بگذرد لاکردار

6 comments:

  1. آقای دیوانهNovember 10, 2008 at 9:39 AM

    لانگ جان سیلورت هم وقتی توی یه جاده زاغارت و تخیلی میفته و باهاش مدارا نمی کنی همینطور ریپ میزنه و واشر سر سیلندر آلومینیومیش می سوزه!...تو فکر کردی این سی و اندی سال که ازت رفت بیهوده بود؟! اعصاب اون یه تیکه گوشت تیکه پاره هم تا حدی کشش داره... بعدش میرسی به پروپرانولول 10 روزی سه تا! یا کلردیازپوکساید 10 شبی یه دونه...آخرشم از درونت کسی داد میزنه کمی با من مدارا کن!

    ReplyDelete
  2. باید آرامش رو یاد بگیریم. گه گاهی بشینیم استکان داغ چایی رو بگیریم دستمون و به هیچ چیز فکر نکنیم مگر گرمای چایی و بوی خوشش! گاهی باید فقط هیچ کار نکنیم!

    ReplyDelete
  3. بلا به دور ارباب...

    ReplyDelete
  4. دلم گرفت و براي ايرانم اشك ريختم
    بيش از آنچه بشود تصور كرد سختي و خيانت و درد ديده، جنگ، فقر و ..و ..و ...
    و من هميشه دوستش دارم

    ReplyDelete
  5. امیرحسین اینجا نشسته میگه بهت بگم ورزش کنی.... خودم هم میگم تحویلش نگیری کلا بهتره خودشو لوس میکنه :دی

    ReplyDelete
  6. چرا هيچكي اين همه بال بال زدن ها رو تحويل نمي گيره؟؟؟البته هيچكي منظور خودش شخص شخيص صاحاب قلب و مي گم هاااا

    ReplyDelete