Wednesday, November 16, 2005

بث الشکوی

دلم برای با تو بودن تنگ شده...يادش بخير روزهايی را که فاصله اندک ميان درود و بدرودت را لحظه لحظه زندگی ميکردم... ميدانی... هر لحظه که بی اذن چشمانت ميگذرد فقط شرمساری فزون ميکند بانو!

35 comments:

  1. دلم برای چه همه آدم تنگ شد...

    ReplyDelete
  2. محمد جواد شکریNovember 16, 2005 at 5:07 AM

    سلام..خوبی....چه عاشقونه.......اميدوارم هر چه زودتر بهش برسی

    ReplyDelete
  3. دل تنگی.... جزو لاینفک زندگی همه امان شده هریک به نوعی....

    ReplyDelete
  4. نخير . ديگه کم کم داره حسودی ام گل می کنه ...

    ReplyDelete
  5. يادش بخير....اين روزا اين جمله رو ميگم و ميشنوم...روزی چند بار يادم نمی ماند. من مجبور به کوچ اجباری شدم ولی هنوز هستم

    ReplyDelete
  6. اين قدر ساده و روان و صميمی بود که اصلا نميشه چيزی بهش اضافه يا چيزی ازش کم کرد...

    ReplyDelete
  7. ميدونه دوری چشمهاش انقدر سخته؟؟!!

    ReplyDelete
  8. سلام آقا امير. مرسی از آدرس. با نظرت موافقم ولی با يه تفاوت. در شرايط عادی اگه مردی مورد نامهری قرار بگيره تا اين حد بی پناه و بی دفاع نمی مونه. قانون و شرع و عرف ما نرینه ست. منم منظورم کوبیدن مردها(نیمی از جمعیت دنیا) نبود. دلم به حال بی پناهی يه آدم سوخته... چه قشنگ احساست رو بيان می کنی.

    ReplyDelete
  9. دست گذاشتی رو دلم...داغش تازه شد.يعنی هميشه تازه ست.يه تلنگر تازه ترش می کنه...خيلی ساده و صميمی بود

    ReplyDelete
  10. هزارو یک روزنهNovember 16, 2005 at 6:18 AM

    اااااااااااا/سانی يه گه ديگه////بابا قم!

    ReplyDelete
  11. ایشا الله شما هم دست در دست بانو به طرف افق برین و فیلم تموم شه !

    ReplyDelete
  12. بيچاره چشمهای هاج و واج!

    ReplyDelete
  13. منم اصلا از کامنتت ناراحت نشدم واقعا!

    ReplyDelete
  14. اینجور وقتا نظر سانچو چیه؟

    ReplyDelete
  15. من پست قبلی را کش ميروم و از طريق مسنجر برای دوستانم ميفرستم.

    ReplyDelete
  16. ميبينم که تو هم دلتنگی.

    ReplyDelete
  17. جز تحمل تاریک این تکلم خاموشی، راهی نیست!

    ReplyDelete
  18. سلام امير جان! من قبلآ «درود» رفتم. توی لرستانه. ولی راستش نمی‌دونم «بدرودت» کجاست. پس درباره‌ی فاصله‌شون هم نمی‌تونم حرف بزنم. امضا: سبکبار ساحل‌ها... يا حق!

    ReplyDelete
  19. خوبه همه داريم عاشقانه در وکنيم. ای جانننننننن

    ReplyDelete
  20. آخی باز اميرخان عاشق دل تنگ ه. نازی نازی ايشاا.. باز به زودی ميبينيش

    ReplyDelete
  21. سلام از اين که بلاگت رو کشف کردم خوشحالم برای اين خانم شهردار ازروی موفقيت ميکنم .خوشحالم که ميشنوم تو ايران خانم ها به پست نسبتا بالا ميرسند. به اميد بالاتر رفتن فرهنگ ايران.

    ReplyDelete
  22. امير جان لطف کن اون کامنت قبلی رو ديلت کن مال بلاگ تو نبود شرمنده

    ReplyDelete
  23. امیر جان حرف دل منو گفتی........................این نیز بگذرد

    ReplyDelete
  24. يادش به خير ؛ درود ها و بدرود ها ! لا مصب اين چشه چکار ها که نمی کنه ... .

    ReplyDelete
  25. ........................................................................

    ReplyDelete
  26. بقول آلن پستت هيچ کامنتی نداره ... خلاصه ..از ما گفتن ....

    ReplyDelete
  27. دلتنگی دلتنگی دلتنگی

    ReplyDelete
  28. از پستهای بی کامنت می باشد.

    ReplyDelete
  29. ولی اينو می دونم اون کسی که دلشو به دريا زد برد. نه اونکه کنار ساحل در انتظار گنج به ديدن دريا دل خش کرد. امير بجنب (می دونی که منظورم چیه؟)

    ReplyDelete
  30. خش =خوش می باشد
    نخطه سر خط

    ReplyDelete
  31. سلام . تو هم سردرگمی مثل من ؟

    ReplyDelete
  32. سلام امير عزيزم . حتما روي اين موضوع بحث خواهم کرد موضوع فوق العاده قشنگ و قابل توجهی است. به هر حال ممنون!‌

    ReplyDelete
  33. هزارو یک روزنهNovember 16, 2005 at 4:59 PM

    آخی/دشمنات شرمنده باشن ////نه امير جان من خدا نکنه فيروز کوهی باشم/ولی بدترشم!!/خبر نداری من واتيکانيم؟!!!

    ReplyDelete
  34. واللا چه عرض کنم. به قول پسر رعد از پستهای بی کامنت می باشد!

    ReplyDelete