Tuesday, November 1, 2005

چيزی شبيه زندگی

غروبها اين ساعت که ميشه شرکت تقريبا تعطيله...منم و حداکثر دو يا چند نفری که به هوای افطار شرکت ميمونيم...اقرار ميکنم تقريبا تمام روز رو برای اين زمان لحظه شماری ميکنم...شرکت خلوت باشه...بشه لم داد روی صندليو پاها رو انداخت رو ميز و صدای اسپيکر ها رو بلند کرد.چشما رو بست و غرق شد در خيالی رنگين که برای دقايقی منو از نکبت روزانه جدا ميکنه...خدا به اين ميثم عمر باعزت بده...بساط موسيقی به لطف اون براهه...لئونارد کوهن،ريچارد انتونی،سارا کانر،لارا فابيان و...ادمايی که من اسمشون رو هم قبل از کشف سايت ميثم نشنيده بودم و حالا هر روز صداشون ورودی دنيای ذهنيم رو برای تشريف فرمايی خيال تو آب وجارو ميکنن...ميشه چشما رو بست و ياد چشمهای تو افتاد وقتی هم داری رانندگی ميکنی و هم سعی ميکنی منو نگاه کنی...چيزی شبيه دزديده نگاه کردن...هوس زيارت چشمانت دمی مجالم نميدهد!


پی نوشت۱:در پوستين خلق ،به روز شد...يه وقتايی فکر ميکنم که اگر نوشتن نبود چه بروز خودم می آوردم...تصورشم عصبيم ميکنه

29 comments:

  1. دلتنگيات ديگه مجال ازت گرفتن ها...ديگه صبرت داره لبريز ميشه ها...غروبا اين ساعتا که ميشه جای ما رو هم خالی کن تو اون خستگی دلچسب...

    ReplyDelete
  2. کوهن و سارا رو پايه ام اسيدی ... چند تای ديگه هم هستن

    ReplyDelete
  3. سلام..خوبی..اينا که گفتی خواننده هستن....با اجازتون بهتون لينکيدم

    ReplyDelete
  4. سلامبرامير. خوش باشی‌! منم اگه جای حضرات بودم با اين تفاسير... لم داد روی صندليو پاها رو انداخت رو ميز و صدای اسپيکر ها رو بلند کرد... حتما از خودم احساسات در وکردم...

    ReplyDelete
  5. چقدر هوس داشتن خوبه چقدر عطش داشتن خويه چقدر دلتنگی......

    ReplyDelete
  6. چه حال ه خوبی داری غروب ها. خوش باشی با خیالش

    ReplyDelete
  7. ....سکوت می کنم که نایی برای حرف ندارم

    ReplyDelete
  8. پس اصلن به پی نوشتت فکر هم نکن

    ReplyDelete
  9. سلام . غروبا بندريا . لب شط اهوازيا . اونورترش آبادانيا . قبول حق داداش

    ReplyDelete
  10. منم کوهن! اما رئيس نه! ...تحمل پنج دقيقه شنيدنش رو هم نداره. / چيزی شبيه زندگی..چيزی شبيه دزديده نگاه کردن...

    ReplyDelete
  11. محل کار من هيچوقت اينطور که گفتی نمی شه..هميشه شلوغ پلوغ و شير تو شيره.......

    ReplyDelete
  12. هر چی می کشم از همين غروب هاست به خدا...

    ReplyDelete
  13. حالت چطوره حالا؟سرماخوردگيت بهتر شد؟/کوهنوو خيلی دوست دارم/فضای آهنگهاش خييلی روياييه/من عصرا که بر ميگردم خونه احساس خوبی دارم/مخصوصا اگه کوهن و شجريان تو گوشم بخونه!

    ReplyDelete
  14. هميشه خيره به چشمانم در آينه مينگرم که ايا ديده است چشمان تو را

    ReplyDelete
  15. پسرک با احساس!

    ReplyDelete
  16. آقا مگه شما خودت کامنتدونی نداری که اینجوری برای من کامنت میذاری؟!!!/فشردش کن داداش من:))

    ReplyDelete
  17. بی خيالی تو خونمونه داداش!!

    ReplyDelete
  18. آخ امير اين غروب لعنتی که از پنچره  ميرزيزد توی اتاق. دلم را شرحه شرحه به باد و پریشانی می دهد. کاش می شد که ما هم به تنهاییمان خو کنیم .کاش پاييز بی غروب، از راه می رسيد برای گريستن. براي لحظه اي عاشق شدن.آه امير عزيز.دلم در هواي پس افتاده ي باران است .اين متن تو هم مرا به فضايي  نوستا لژيك برد. كاش ليلي هم بود.

    ReplyDelete
  19. چه جبروتي داره اون سايت no words. كيف ميكنه آدم. اين پستتون هم خوب حالي داشت. چيزي شبيه زندگي ....

    ReplyDelete
  20. ای بابا تصادف نکنين حالا!!خوش باشی!

    ReplyDelete
  21. شايدم چيزی فراتر از زندگی...

    ReplyDelete
  22. نميدونی چقدر ذوقيدم با اين پستت.

    ReplyDelete
  23. خدمتت عرض کنم که... چی می خواستم بگم؟... ولش کن بابا... يا حق!

    ReplyDelete
  24. چه غروب دلنوازی وقتی ساعتی در تنهايی به سر ميبری و.....///ارزش ديدن دارد  اگر مجالش باشد...

    ReplyDelete
  25. سرما خوردگی ووووو آن مردک ووووو جای دنجی که چيزي است شبيه زندگی ... .

    ReplyDelete
  26. سلام رفیق... فعلا بدجوری زندگی رو ما سوار شده! تا جایی که خیلی از قسمتهای زندگی رو تعطیلیدم علی رغم میلم!... این قسمتش خیلی توپ بود: وقتی هم داری رانندگی ميکنی و هم سعی ميکنی منو نگاه کنی...

    ReplyDelete
  27. صورتک خیالیNovember 2, 2005 at 10:33 PM

    اينجا رو ميخونم هوس ميکنم زن بگيرم!!

    ReplyDelete
  28. سلام من موفق شدم اينجا چيزبنويسم پس هستم. اره راست می گی نوشتن مثل سوپاپ اطمينان می مونه

    ReplyDelete
  29. لارا فابين گوش ميکنی؟ چه عالی . فرانسه هم پس بلدی؟!   // .... ميدونی اينجور مواقع هر چی چراغ قرمز طولانی تر باشه، بيشتر حال ميده .. ؛)

    ReplyDelete