Monday, October 1, 2007

کيمياگری

کودکیم جایی گم شده،این را مطمئنم.زود بزرگ شدم،زود فهمیدم زندگی روی سختی هم دارد که اگر بخواهم صادق باشم فقط فهمیدم زندگی روی سختی دارد.کودکیم گم شد،جوانی هم ایضن.شاید نشود کودکی را زندگی کرد به سالهای جوانی-یادم می اید که کودکی میکردم و عتاب آمد که چقدر بچه ای و شاید هم حق داشت-و همانطور میدانم که دیگر نمیشود جوانی کرد به میان سالی...

حالا میدانم که زندگی میتواند پر از شادی باشد و  برکت و فراوانی،که همه زندگی سختی نیست،که برای رنج بردن خلق نشدیم،که کودکی هایم بعد از سالها محملی یافته اند برای جولان دادن پیش تو،که هنوز سه دانگی مانده از جوانی و میشود دریافتش،که...حالا این روزها دارم دوباره خودم را میسازم.کار سختی نیست:گل وجودی که موجود است و کمی آب دانش چگونه بودن و از همه مهمتر گرمای نگاهت که این آب و گل جدید سامان بگیرد و نگسلد با هر بادک بی مقداری

این همه حرفهای این روزهاست!

پی نوشت:صدایم که میکنی امیر حسینم،کس دیگری میشوم،خودم میشوم که سالیان سال گم کرده بودمش...خدا میداند چقدر مدیون توام دلبرکم!

18 comments:

  1. سيد عليرضا شمس نياOctober 1, 2007 at 4:03 AM

    سلام

    ضمن بازدید از وبلاگ خوبتان و آرزوی موفقیت بیشتر

    با مطلب

    سريالهاي امسال ماه رمضان

    در وبلاگ شـمـسـه

    منتظر پیامتان هستم

    ReplyDelete
  2. همه حرف های اين روزهايت چه دلی می برد از آدم ...

    ReplyDelete
  3. اين احساس شما رو جناب معشوق ما هم در اوايل رابطه درک کرد و به زبان هم آورد

    ولی اين جانب  نمی دونم چرا اين پسوند علی را در ادامه ی امیر نمی توانم بيارم

    در اين ۴ -۵ سال خودمان را ببخشيد خفه کرديم ولی بازم نتونستم

    ولی باور کن دلبرکت استعداد دارد که می تواند بگويد تازه فک کنم ماله تو سخت تره

    ReplyDelete
  4. (حالا میدانم که زندگی میتواند پر از شادی باشد و  برکت و فراوانی،که همه زندگی سختی نیست،که برای رنج بردن خلق نشدیم)

    اين جمله ات خيلی به دلم  نشست ، امير.

    دست مريزاد بايد گفت به اون کيمياگرت.

    ReplyDelete
  5. حالا چقد کامنت من بی ربط بود خودت قضاوت کن

    ReplyDelete
  6. سرتیپ ما هم مدتی نبوديم و مدتی دلمان تنگ شده بود و البته مدتی هم دورادور شما را زيرنظر داشتيم

    و البته هزاران «چيز» هم هست که موافقم و چيزی نگفتم ازشان

    ReplyDelete
  7. و ناگهان چه زود دير شد

    ReplyDelete
  8. شايد عاشقانه ترين پست بود در اين حوالی ....

    ReplyDelete
  9. چرا انقدر كم پ.ن عشقولانه مينويسي؟؟

    ReplyDelete
  10. هی... احسنت!! عاشقانه های اينجوری  رو هيچ جای دیگه نديدم اميرحسين جان عالی بود!!

    ReplyDelete
  11. آقا ما از چندی پیش خواننده ثابت شماییم و دلبسته بعضی نوشته هایتان. امروز لطفتان را دیدیم به وبلاگمان و مسرتمان چند چندان شد. ممنون.

    ReplyDelete
  12. كيمياي زندگي همين است شايد..

    ReplyDelete
  13. چه حس خوبی

    ReplyDelete
  14. هميشه عاشقانه هايت رو دوست داشتم!

    ReplyDelete
  15. سه باری نوشتم و پاک کردم!!! لذت حالت مستدام ... تف به قبر دل ما که کسی نمی برتش ...

    ReplyDelete
  16. سارا(۱حشره)October 2, 2007 at 10:07 AM

    خوب می فهمم بزرگتر از سن خودت بودن چه رنجی داره.

    ReplyDelete
  17. هی فلانی... زندگی شايد همين باشد.

    يک فريب ساده و کوچک.

    آن هم از دست عزيزی که تو دنيا را جز برای او و جز با او نمی خواهی.

    من گمانم زندگی بايد همين باشد.

    ReplyDelete
  18. به نظرم يونگ داره کار خودشو می کنه .

    منم داغون می شم بعد از هر جلسه .....

    ReplyDelete