Tuesday, October 9, 2007

کاش دردم فقط مال خودم بود

با سنتها که شاخ به شاخ میشوی و سعی میکنی قوانین شخصی خودت را بسازی برای زندگی هزینه میدهی.والد درونیست که شلاقت میزند برای باز گرداندنت به حریم آشنا،جامعه ای است که جبهه میگیرد برابرت چون داری راه خودت را میروی که الزامن راه تعریف شده جامعه نیست و...این همه درد دارد و دردسر اما تمام چالش ماجرا میارزد به وقتی که حس کنی داری راه خودت را میروی.با این حال ماجرا بخش طنازانه ای هم دارد:بعضی وقتها با سنت در میافتی،میزنی و میخوری و میرسی به راهی و میروی و میروی تا برسی به مقصد آن مسیر.به مقصد که رسیدی همه چیز به نظر اشناست،کمی که دقت میکنی میبینی بعد آن هم زد و خورد و دردسر رسیدی به همان چیزی که سنت از ابتدا میگفت و میخواست.این جور وقتها میتوانی بخندی به مضحک بودن کل ماجرا یا عصبانی شوی از بیهودگی حرکتت یا فلسفه بافی کنی که نخیر هر چند رسیده ام به حرف سنت ولی ارزشش درونی شده و حالا مال من است پس کار عبثی نکرده ام و...شاید هم تلفیقی از همه اینها!

سنت رسمی دارد به هنگام عزاداری که همه ما با آن آشناییم:سوم و هفتم و چهلم و سال.پس از از دست دادن هر عزیزی،سه روز اول را در ناباوری میگذرانی،فاصله تا هفتم را در پذیرش و عزاداری،بین هفتم تا چهلم غصه میخوری و کم یا بیش درد میکشی در حالی که حالا حقیقت فقدان را پذیرفته ای و بعد تا سال کم کم بر میگردی به زندگی...بعد از سال است که زخمی نیست برای عذاب دادنت و فقدان تبدیل میشود به خاطره ای عزیز.حالا بیایید فرض کنید کسی زودتر شفا یابد از غم عزا،زودتر آماده شود برای برگشتن به زندگی باید به این فکر کند که هرچند خاطره ای دیگر او را نمی آزارد،غم رفته و فقط یاد خوشی از همه خوبی ها مانده اما ایا آدمهای اطرافت هم به همین سرعت فقدان را فراموش کرده اند؟آیا جبهه نمیگیرند مقابلت؟آیا این سوگواری ناتمام گریبان ادمهای جدید زندگیت را نمیگیرد؟

به اینها که فکر نکنی و بگویی من خوبم پس زندگی کنیم ناگهان شاید چشم باز کنی و ببینی زخم شفا یافته ات،شده کابوس اطرافیانت که نتوانسته اند به سرعت تو برگردند به زندگی.اینجاست که میرسی به حرف سنت:برای سوگواری زمانی لازم است که باید رعایت شود.شاید هیچ مهم نباشد که تو چقدر زود برگشته ای به زندگی...زمانی لازم است که باید بگذرد اگر میخواهی تلخ نکند رخت سیاه سوگواریت کام کس دیگری را،هر چند که تو رخت عزا از تن برکنده باشی

پی نوشت۱:فهمیدنش حالا دردی از کسی دوا نمیکند.فقط کمی دلخور میشوم از اینکه ببینم درد مرا کس دیگری دارد تحمل میکند و خون زخمم روی صورت فرد دیگری میچکد.هر چقدر هم ان کس دیگر عزیز تر باشد،دلخوریش جورهایی ناب تر است...این نیز بگذرد انگار!

پی نوشت۲:زندگی شاید یک جورهایی بازی باشد،چیزی می بری و چیزی می بازی.برای من اما این صفحه اخیر زندگی آنقدر خوش طعم بوده که با همه این حرافی ها یک لحظه پشیمان نباشم از اشتباهم.اسمش را بگذارید خودخواهی یا هر چیز دیگر

9 comments:

  1. چقدر خوب است که آدم هیچوقت دچار نوستالژی و پشيمونی نشه. زندگيت هميشه خوش طعم

    ReplyDelete
  2. تصحيح شد دوست جان

    ReplyDelete
  3. من از سنت بيزارم... من از عرف بيزارم... من از اينکه به اسم سنت چهارچوب برامون ميسازن و به زور ميخوان بچپونن ما رو اون تو بيزارم... اينقدر جلوش جبهه گرفتم که حتی اگه جايی هم حرف درست بخواد بزنه تو گوشم نميره... ما سنت بيماری داريم...:(

    اتفاقا امروز صبح تو ذهنم يه پست کليد خورد من باب اين سنتهای دست و پا گير ايرانی... اگه کمتر حرص بخورم نسبت بهش و اين موضع گيری هام رو بذارم کنار احتمالا پابليشش کنم:)

    ReplyDelete
  4. مثل آب برای شکلاتOctober 9, 2007 at 9:43 AM

    اين يک دايرهء کامل است.از هر جا وارد شوی از هم جا خارج شوی نتيجه يکسان خواهد بود

    ReplyDelete
  5. خوب چیزی نوشتی آقا. من مدتی پیش همه این ها را فکر کرده بودم اما تو یکجا و نسبتا شسته رفته آن ها رانوشته  ای. از خواندنش چیزی که دستگیرم شده بود معلوم ترم شد.

    ReplyDelete
  6. نمی دونم چرا يکمی نفهميدم . يعنی فهميدم چه می گويی ولی نفهميدم که چه منظور يا چه حسی داشتی راستياتش !

    ReplyDelete
  7. فرض کنين يه امتحانی می خوايم بديم...

    مثلا جلد ۳ هاليدی (فیزیک الکتریسیته) رو برای مثال در نظر می گيريم.

    شروع می کنیم به خوندن. می رسیم به یه فرمول می گیم از کجا اومده؟! می ریم اثباتش می کنیم. می گیم ای ول! فهمیدم چی شد! کمی بیشتر پیش می ریم هی سعی می کنيم فرمولا رو اثبات کنيم. و خودمون بهشون برسيم. يکی ديگه با پذيرفتن راحت همه ی فرمول ها يه امتحان خوب با نمره ی عالی می ده ولی ما... ممکنه نرسيم درسو واسه امتحان تموم کنيم و نمره ی خوبی بگيريم. حالا کدومش بهتره؟!

    من به شدت با عرف و سنت و از اين جور چيزا مشکل دارم؟ اتفاقا تو ذهنم اين سوال بود که فلسفه ی سوم و هفتم و چهلم و ... چيه؟! تحليل جالبی بود!

    ReplyDelete
  8. عاطفه(احلام)October 10, 2007 at 2:19 AM

    امير جان دقيقا می فهمم چی می گی.

    و از این بدتر خيلی سخته که گاهی ما مشکل خودمون رو بپذيريم واصلا مشکل ندونيم و راهی برای رشد بدونيم و باقی دل بسوزونن و فکر کنن که ما بدبختيم . اين ديگه خيلی سخته وقتی ببينی بقيه به سادگی و يا حتی حماقت نداشته ات دل بسوزونن

    ReplyDelete
  9. زندگی اگه بدون این جنگیدن ها و مدارا کردن ها و سازش ها باشه بدون اغراق میگم واقعا بی معنیه اقتضا میکنه یک زمان بجنگیم با سنتهای دست و پاگیر و زمان دیگه مدارا و قبول به هر حال . . فراموشی و صبر و . . هم جزئی از همین الزاماته

    ReplyDelete