Monday, November 26, 2007

ای برادر ها خبر چون ميبريد...

باید بگردم خاطره پیدا کنم از تو...آن روزهایی که میخواستی بروی خارج و آن کتاب رابین هود انگلیسی دستت بود خوب است؟آن روزی که با آزاده رفتیم و عکس گرفتیم چطور؟آن روزی که من کنکور داشتم و تو برگشتی،خسته و مضمحل،خوب است؟کاش یکبار فقط یکبار ازت میپرسیدم چند بار در سالهای لعنتی بعد، آرزو کردی که کاش میماندی همان غربت و همانجا خلاص میشدی،این را هم ازت نپرسیدم و گذشت...برای من همیشه یک خاطره دور بودی،تعریف میکردند از عمویی که در خارج داشتم و خارج جایی بود ورای اینجا و سرزمین راز و رمز!عمویی که میگفتند که خیلی باهوش بود و چپ بود و زندان رفته بود و خوب میرقصید.یکبار خودت برایم از به جنگل زدن و مبارزه مسلحانه ات گفتی و اینکه پای اعدام بودی و جستی،اینکه دانشگاه قبول شدی و در گزینش ردت کردند و مجبور شدی تن بدهی به غربت...یادت می آید یکبار عاصی برگشتی و بهت گفتند آبرویمان میرود اگر بگوییم بچه مان هیچی نشده و از خارج برگشته؟مجبورت کردند دوباره برگردی،تلفن زدنهایت از همانجایی که اسمش خارج بود و کارت پستال هایی که از این سو آن سوی دنیا میفرستادی و پدر با افتخار پزت را میداد که برادرم مارکوپلو شده...همه شان را امشب مرور کردم،ان آخرین مکالمه لعنتی مان را هم.چه ساده فرصت شاد کردن دل هم را از دست میدهیم بعضی وقتها...امشب همه را مرور کردم وقتی که دیگر نیستی...رفتنت مبارک!

هی حالا بگردم دور خودم و زمزمه کنم:این سفر آن گرگ یوسف را درید!

15 comments:

  1. باز آید به کنعان...

    ReplyDelete
  2. نمی دونم چی بگم

    ReplyDelete
  3. یکبار عاصی برگشتی و بهت گفتند آبرویمان میرود اگر بگوییم ...

    ای کاش آصلا آبرويی وجود نداشت.

    ReplyDelete
  4. آره هر روز داريم فرصت شاد كردن دل همو از دست ميديم، هر روز و هر لحظه و همين حالا...

    ReplyDelete
  5. چه عموی نازنينی...

    ReplyDelete
  6. بوی اتفاق های بد می آيد..

    ReplyDelete
  7. کجا رفته؟!

    ReplyDelete
  8. دكتر مجتبي كرباسچيNovember 26, 2007 at 4:47 AM

    سلام

    "صاحبدلان" ايستگاه شعر و انديشه و اين بار با :

    1. ای وای ، براسیری ، کز یاد رفته باشد

    2. عجب صبري خدا دارد

    3.كبوتر تنها

    بروزم

    منتظر حضور سبزتان هستم

    خدا يارتان

    ReplyDelete
  9. چه بگويم که کمی دلت را آرام کند...چه بگويم چه بگويم

    ReplyDelete
  10. چقدر زیبا بود.و متاسفم.

    ReplyDelete
  11. دلم پيش توست.  می دانی امير فکر نمي‌کردم مرگ اين آدم انقدر مرا کن فيکون کند.  چيزهايی يادم می آيد، که نمی‌دانم در کجای ذهنم مانده بودند.  چیزهایی که نمی‌دانم خاطره‌اند... و از صبح تا حالا همه اش مرداب فروغ رو کسی در گوشم مي خواند: خوب اين بی‌خواب را ياد آوريد/ مرگ در مرداب را ياد آوريد

    ReplyDelete
  12. ماکان!

    خدا رحمت کند و يادش گرامی تر باد.

    ReplyDelete
  13. منظورم اين بود که مگه با پدر يکی يکدونه نبوديد ؟

    ReplyDelete
  14. امیر ِ شکیلاNovember 27, 2007 at 2:54 PM

    عطف به یکی از پست های قبلی ات، در این شرایط نمی توان چیزی گفت، تسلیت گفت؟، چیزی نگفت؟ اما می توان آرزوی آرامش کرد. روحش شاد!

    ReplyDelete
  15. بهترين حرف...حرف خودت بود...رفتنش مبارک...

    ReplyDelete