Tuesday, November 27, 2007

از مرگ

مرگ پدیده غریبیست.باورش نمیکنیم و بخاطرش نمی آوریم مگر هنگامی که فرشته مرگ در خانه ما یا یکی از نزدیکانمان را بزند.ما به سهولت حتمی ترین اتفاق زندگیمان را به فراموشی میسپاریم و غرق میکنیم خودمان را با غیر محتمل ترین دغدغه ها...ما به مرگ فکر نمیکنیم،ما از مرگ حرف نمیزنیم و اینطور میشود که ما راز عمیق مرگ را درنمیابیم:اینکه زندگی بدون درک مرگ هیچ ارزشی ندارد.برای یک لحظه تصور کنید فقط یکروز وقت برای زندگی دارید،آیا آن یک روز را هم مثل مابقی زندگیتان میگذرانید یا همه چیز تغییر میکند و دگرگون میشود؟این یک واقعیت غیر قابل انکار است که زندگی از دل مرگ زاده میشود و بی مرگ زندگی صرفن تبدیل میشود به زنده بودن...اینگونه است که برای زندگی کردن باید همیشه گوشه چشمی به مرگ داشت و چنان زیست که وقتی فرشته مرگ به سراغمان می اید چیزی جز جسممان برای بردن نداشته باشد،نه آرزویی،نه حسرتی،نه دریغی...چنین باد

30 comments:

  1. آره هميشه تا می خوايم از مرگ حرف بزنيم يکی هست که خفه مون کنه. آخه چرا؟

    ReplyDelete
  2. مرگ بوی خوش نا شناخته است.

    ترس ندیدن آن سوی قله است.

    ...

    به آنچه نمی دانم شک نمی کنم

    امید دارم

    تا بیابم  نوری در آن

    ReplyDelete
  3. رضاابراهيم زادگانNovember 27, 2007 at 7:24 AM

    ای نشسته تو در اين خانه پر نقش وخيال

    خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو.

    ReplyDelete
  4. تا بحال در مورد ِ نزديکترين هام تجربه نکردم.واسه همين هيچ درکی ازش ندارم.

    ولی وقتی بهش فکر می کنم واقعن درمونده ميشم!

    ReplyDelete
  5. مثل آب برای شکلاتNovember 27, 2007 at 7:31 AM

    همه چيز بر می گردد به قبول تمام فاجعه هايی که بعد از آن روز  پيش می آيد.

    ReplyDelete
  6. بستگی داره به مرگ چه جوری نگاه کرد!!!اگه عقيدت اين باشه که مرگ همه چی تموم می شه اين که مدام بهش فکر کنی و راجع بهش حرف بزنی باعث افسردگيت می شه!يا باعث می شه زيادی زندگی کنی!

    در کل ترجيح می دم راجع به مرگ حرف نزنم!!چون برخلاف شما مرگ رو مخل انگيزم برای رسيدن به آرزوهام می دونم!!

    ReplyDelete
  7. آقا امير

    ممنونم

    برای وقتی که گذاشتی و توجه .

    ReplyDelete
  8. وقتی فرشته مرگ به سراغمان می اید چیزی جز جسممان برای بردن نداشته باشد،نه آرزویی،نه حسرتی،نه دریغی... اگه بذارن دور و وریامون

    اینو خیلی باش موافقم .

    ReplyDelete
  9. وقتی معنای حقيقی مرگ رو درک کنيم..اونوقت وقتی بهمون بگن امروز آخرين روز زندگيته...به قول يه دوست قديمی ...سرتو بلند ميکنی...نگاه ميکنی... و بعد دوباره سرتو ميندازی پايين و همون کاری رو ميکنی که داشتی ميکردی...اين يعنی همه آنچه که بايد زندگی کرد:)

    ReplyDelete
  10. انگار ذهنمون هميشه از بديهيات فرار ميكنه و خودشو درگير راههاي پيچيده اي ميكنه كه اكثرا به هيچ منتهي ميشن، اينم يكي ديگه از بازيهاي درد سر زاي ذهنه

    ReplyDelete
  11. چنان زیست که وقتی فرشته مرگ به سراغمان می اید چیزی جز جسممان برای بردن نداشته باشد،نه آرزویی،نه حسرتی،نه دریغی...چنین باد

    چنين باد، چنين باد .

    برای همگی اين آرزو را ميکنم.

    ReplyDelete
  12. با اجازه بزرگترها ، من الان دارم صداتو می شنوم.

    خيلی هيجان برانگيز ناکه ، شنيدن صدای دوستی بعد از اين همه سال.

    ReplyDelete
  13. خواستم که بدانی و بداند .

    من گفتم با اجازه بزرگترها.

    ReplyDelete
  14. خيلی جالب هست هم صدات و هم حرفات .

    ReplyDelete
  15. منم يه دائی دارم که مثل عموی تو از اينجا مونده و از اونجا رونده شد !همه موندن و تاوان پس دادن اونم موند و تاوان پس داد ولی بعد نتونست اينجا بمونه و رفت .حالا نه مال ِ اينجاست نه مال اونجا و اون دوره!!!

    ReplyDelete
  16. سلام.

    مصاحبه با رادیو زمانه رو می شنوم.

    خوبه!

    ReplyDelete
  17. فکر می کنم بحث سر اين است که زمانی ما عادی زندگی می کنيم که فکر می کنيم فردا و فرداهايی هست، اما وقتی بگن يک روز يا يک هفته ديگه زندگيت تموم ميشه، ديگه آينده ای نميبينيم برای خودمون که عادی تلاش کنيم، همين ميشه که متفاوت زندگی می کنيم.

    امير مصاحبه ات با راديو زمانه شنيدنی بود و حرف های جالبی بيان کردی. راستش من خيلی زمانه گوش ميدم و مصاحبه های زيادی با بلاگرها شنيدم، رو همين حساب ميگم يکی از بلاگرهايی بودی که حرف بی خودی توو مصاحبه اش نبود و حرفای حسابی زدی، عين نوشته های بلاگت. صدات رو شنيدم ياد ديدار با همه اتون توو ايران افتادم و دلم حسابی برات تنگ شد. اميدوارم سلامت و شاد باشی. به اميد ديدار دوباره

    ReplyDelete
  18. خوبی امير؟

    ReplyDelete
  19. چنان زیست که وقتی فرشته مرگ به سراغمان می اید چیزی جز جسممان برای بردن نداشته باشد،نه آرزویی،نه حسرتی،نه دریغي...چه قدر دوسش داشتم.....

    ReplyDelete
  20. كاش مرگ در خواب مي مرد!

    ReplyDelete
  21. زندگي پس از مرگ جي.پي.واسواني رو خوندي؟!

    ReplyDelete
  22. آقای ديوانهNovember 29, 2007 at 9:50 AM

    عمو....پر!.... پروازت مبارک....

    ReplyDelete
  23. کجايی امير جان ؟

    ReplyDelete
  24. فرياد ناصریNovember 29, 2007 at 5:18 PM

    چنين باد

    ReplyDelete
  25. کجايي رفيق؟

    ReplyDelete
  26. چنين باد ....

    ReplyDelete
  27. امیر عزیز اين سه پست آخرت رو امروز خوندم

    و متاسفم فکر کنم تا زمان مردن نشه اين حضرت مرگ رو درک کرد!

    ReplyDelete
  28. آقای ديوانه عزيز!ياد بگير که تا همه جوانب يک ماجرا را نميدانی قضاوت نکنی...حدس بزن که من هم ميدانم اينهايی که تو ميدانی

    ReplyDelete
  29. متاسفم...هر چقدر تو برادری خوبی هستی...من خواهر بدی هستم.....متاسفم امير جان که اينقدر دير رسيدم برای گفتن سخن کوچک تسکين بخشی!!

    ReplyDelete
  30. مرگ گرچه حقيقتي انكار ناپذير است كه مي دانيم همگي ناگزير به تجربه كردنش هستيم اما باز از تلخي و اندوهش كم نمي شود.

    متاسفم. اميدوارم اگر خودشان در اين دنيا شاد نبوده اند لااقل روحشان در دنيايي ديگر شاد باشد..

    ReplyDelete