Friday, November 30, 2007

برای تو که داری تصويرت را مزين به لجن ميکنی در ذهنم

سه شنبه عصر رفتم ولایت برای مراسم سوم،۴شنبه درگیر مراسم بودیم،پنج شنبه صبح زود برگشتم تهران.و از وقتی رسیدم درگیر یک کارگاه فشرده روانشناختیم تا همین حالا.در واقع انقدر ذهنم درگیر است که فقط یک حادثه مهم میتوانست مرا بنشاند پشت کامپیوتر برای وبلاگ نوشتن...این پست را فقط برای تو دارم مینویسم که مثل یک موجود رذل میروی کامنت بی نشان میگذاری و هر چه لایق خودت هست به دیگران نسبت میدهی.این همه رذالت از تو باورم نمیشود،جدن باورم نمیشود.تصویر هایی از تو بود گوشه ذهنم که با احترام یاد میکردم ازشان.تو بخشی از گذشته ای بودی که دلم میخواست محترم شمرده شود.داری به کثافت میکشی خودت را و این خاطراتت را...محض اطلاعت چیزی که ساخته ام و ساخته ایم با این سنگ اندازی ناشیانه تو خراب نمیشود.متاسفم برایت.همه مثل تو نیستند.تلاشت برای خراب کردن این رابطه ممکن بود نتیجه ای بدهد اگر مخاطب در فشانی هایت شخصیتی مثل خودت داشت اما اینجا را بد اشتباه کردی...این را یک هشدار تلقی کن.بی نام و نشان کامنت گذاشتنت شاید بقیه را دچار تردید کند اما دستت برای من رو  تر از این حرفهاست.یکبار دیگر تکرار رذالت هایی از این دست،مجبورم میکند به پاسخ گویی...میدانم که احمق تر از آنی که این هشدار را جدی بگیری،خواستم فقط اتمام حجتی کرده باشم که جایی برای گلایه نماند

پی نوشت یک:سکوتم تا بحال فقط برای ختم شدن قائله بود.دیگر ولی با این کثافت کاری مکررت جایی برای سکوت نذاشته ای...حالم از تو بهم میخورد

پی نوشت ۲:به کوری چشم هر آنکس که نمیتواند ببیند،داریم چیزی میسازم از جنس مهر که هیچ حاسدی به خواب هم نتواند ببیند.حقیر تر از آنی که توفانی کنی هوای این دریا را...این موجهای کوچک مسخره هم اگر به چشمم می ایند نه بخاطر اهمیت تو و کار رذیلانه تو، که بخاطر بزرگی حرمت کسی است که جسارت میکنی به درگاهش،همین!

9 comments:

  1. چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را

    می​دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما ...

    ReplyDelete
  2. دخالت در مطالب این پست نمی کنم.

    افرا با تمامیتش به روز است.در انظار عموم!

    ReplyDelete
  3. فکر کنم خيلی خصوصی بود.

    ReplyDelete
  4. اگه آروم شدی بيا امروز يک پست جديد بذار .

    شنبه و آغازی دگر.

    ReplyDelete
  5. عاطفه(احلام)December 1, 2007 at 3:37 AM

    اين دوران را طی کرده ام و می فهممت.

    دوران کارگاه را هم که با هميم باز هم می فهمم و حسابی در گيرشم!

    ReplyDelete
  6. میدونم به من ربطی نداره و اصلا هم نميدونيم موضوع از چه قراره اما تو را به خدا انقدر کسی رو علنی اينگونه مورد خطاب و محاکمه قرار نده ، هرچه ميخوای بهش بگی بهش email کن ، عصبانيتت قابل درکه ولی آرام باش.

    ReplyDelete
  7. آرمان آريايیDecember 1, 2007 at 8:27 AM

    سلام..ارزش عصبانی شدن ندارد عزيزم..فکر کن همچين کسی وجود ندارد! با پيشنهاد ابراهيم زادگان عزيز هم موافق نيستم دليلی برای فيلتر گذاشتن در بخش نظرات وجود ندارد٬ اميرجان اگر تا فردا ظهر اين کامنت رو ديدی محبت کن چهار رمان با نويسنده ايرانی و چهارتا هم نويسنده خارجی(ترجمه به فارسی) که ترجيحا تاريخ انتشارشان هم جديد باشد بهم معرفی کن..پس زمينه موضوع رمان ها هم عشقی و خانوادگی باشد٬ ميخواهم برای کسی بخرم اما خودم زياد در اين باغ ها نيستم گفتم دست به دامن(و بلکه شلوار) داش امير بشم...به اميد فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنيا

    ReplyDelete
  8. جونت سلامت بابا! عصبانی نشو

    ReplyDelete