Saturday, December 10, 2005

برزخ ماندن يا رفتن

خاموش،خاموش چه ايد؟خدای را ای همگان بی همهمه/نهيبی اگر نه/ناله ای که هست؟سيد علی صالحی


۱-يادم نيست اخرين باری که پنج روز ننوشتم کی بود؟اينجا ديگه کاملا جزء هويتم شده...


۲-هيچ وقت تو زندگيم مهاجرت از ايران رو جدی نگرفته بودم و بهش فکر نميکردم.نهايت دور شدن برام رفتن تا دوبی بود و بس...حالا مدتيه که دارم جدی به رفتن فکر ميکنم.وقتی من اين همه جدام از اين مردم، وقتی هيچ جايی برای دلخوشی نيست،وقتی روز به روز بيشتر راه نفست رو ميبندن...وقتی اينجا ارزش جان ادمی چيزيه در حد پشم بز،وقتی اقای تعليم رانندگی هنوز اعتقاد داره همه چيز جهان تو قران نوشته شده و ما به هيچ چيز ديگه ای احتياج نداريم...وقتی من اين همه حماقت اطرافم  ميبينم...وقتی احمدی نژاد هفده ميليون رای مياره،وقتی خودبزرگ بينی و بی همتی از حد ميگذره...وقتی...بايد رفت ديگه نه؟


پی نوشت۱: ميدونی واقعيتش چيزی که نگرانم ميکنه و فکر رفتن رو تو کلم انداخته اينه که يواش يواش خودم هم دارم جزيی از همين پلشتی دنيای اطرافم ميشم


پی نوشتی ۲: از دست خودم خيلی عصبانيم.چرا خواهش کردن و خواستن يه چيزی انقدر برام سخته؟حتی خواستن حق خودم؟


پی نوشت ۳: خوبه يه وقتايی يادم بيفته لااقل به خاطر شماها بايد سر پا بمونم.


 

45 comments:

  1. مرد اين شهر اساطير نبود ٬زن اين شهر به سرساری يک شاخه انگور نبود....قايقی خواهم ساخت....

    ReplyDelete
  2. سرساری=سرشاری

    ReplyDelete
  3. دلايلت رو دربست (بدون مسافر بین راهی) قبول دارم!

    ReplyDelete
  4. رفتن خوبه ولی حتما برگرد چون مسولی !

    ReplyDelete
  5. معلومه که بايد رفت !

    ReplyDelete
  6. اسمش هرچی ميخواد باشه ( خودبزرگ بينی ، تکبر ، غرور بيجا ... ) من فکر می کنم استحقاقی خيلی خيلی بيشتر از چيزی که اينجا بهم ميده دارم . اميرم . هر ادمی يه بار به دنيا مياد . دست کم در هربار به دنيا اومدنش همون عمر رو درک می کنه . چرا بايد اين عمر رو ، اين زندگی رو که من قبول دارم می تونه بسيار زيبا باشه ميون حماقتها هدر داد ؟!!!

    ReplyDelete
  7. يه جايی از کتاب خداحافظ گری کوپر هست که اون يارو امريکاييه به يه فاحشه سياهپوست امريکايی که اومده فرانسه ميگه تو چرا از امريکا اومدی ؟ من اگه سياهپوست بودم تو امريکا می موندم چون اونجا دست کم ادم می دونه چه مرگشه و واسه چی عذاب می کشه ( نژاد پرستی ) ... من هميشه زندگی اينجا و خارج رو با اين حرف مقايسه می کنم ... اونجا اگه تحقير بشم حداقل می دونم چرا ... اينجا چرا دارم تحقير ميشم ؟؟؟!!!

    ReplyDelete
  8. آدم تا يه دردهايی رو خودش رو پوستش احساس نکنه فکر رفتن به سرش نميزنه. دبيرستانی بودم که خيلی از دوستان و آشنايان نزديک بار سفر و مهاجرت بستند و رفتند ٬ اونموقع رفتن از اينجا برام اصلاْ معنی نداشت و به هيچوجه نميدوتونستم حتی بهش فکر کنم. ولی الان ......... منتظر اولين فرصتم برای فرار از این سرزمين مادری.

    ReplyDelete
  9. می روم تا آشيان بر گنبد دنيا بسازم..دور از اين دنيای هستی اين بساط خودپرستی..می روم تا آشيان خود کمی بالاتر از بالا بسازم

    ReplyDelete
  10. ميدونی امير اگر کسی شرايط رفتن را داره بايد بره بدون ترديد.انجه حداقل هماگه سختی بکشی اميدی هست که نتيجه اش ببينی اينجا چی؟

    ReplyDelete
  11. نميدونم ولی وقتی اينجا انقدر غريبيم چه برسه به غربت!

    ReplyDelete
  12. صورتک خیالیDecember 10, 2005 at 7:43 AM

    اولندش قايقم پيدا کنی کو تا دريا ُ دومندش رفتی نيويورک يادت نرده کريسمسها کارت پستال برفستی...اممم بعضی وقتا هم اگه زحمتی نيست يه نسخه از اون نيويورک بوک ريويو رو برام بفرس دوس دارم بدونم کتاب متاب جديد چی هس تو بازار باشه؟ اين قول بهم بده امير ...

    ReplyDelete
  13. آقا دستت درک نکنه يه چند تيکه لباسم از سالنای مد نيويورک واسه من بيار!!!!

    ReplyDelete
  14. از تهران به خارج(!) عليکم السلام امير جان.

    ReplyDelete
  15. جدای از شوخی...خيلی می فهممت.مث هميشه.

    ReplyDelete
  16. وقتی تو تلويزيون حکومتی تيغ سانسور آنقدر برنده شده که مجری برنامه رو هم سر در گم ميکنه و درست اون موقعی که ميليونها آدم منتظر اين هستند که بفهمن تيم کشورشون تو کدوم گروه قرار ميگيره با اشتباهش  هزاران انسان رو از ترس تا مرز سکته ميبره!! وقتی که برای حضور فقط يک دخترک چشم آبی - آبی پوش ........... آره امير جون بايد رفت .. بايد رفت

    ReplyDelete
  17. اره داداش موافقم .. بيا بريم از اين ديار بيا بريم اينجا نمون .. بيا بريم از شهر غم بيا بريم اينجا نمون!

    ReplyDelete
  18. بمان جاودان بمان محلش مهم نيست...

    ReplyDelete
  19. اگه واقعا کلافه شدی از اينجا برو......
    اگه از زندگيت لذت نمی بری برو ....
    چون تو مسول زندگيت هستی ....
    من دوست دارم موقعيتهای جديدو تجربه کنم....
    ولی درست به اون چيزايی که به دست می اری و از دست ميدی فکر کن....برات بهترينها رو آرزو می کنم

    ReplyDelete
  20. درود....ولی من هميشه حق خودم رو می گيرم....يعنی سعی می کنم. به روز و بهروز باشيد. بدرود

    ReplyDelete
  21. اينايی که گفتی هيچ کدوم دلايل خوبی برای رفتن نيست اما خوب دلايل خوبی برای دررفتن هست

    ReplyDelete
  22. مثل هميشه ، حرف دل خيلی ها رو به صراحت وبا شهامت گفتی ، دمت گرم و سرت خوش باد .......
    دورانی شده که « دست بردار ازين در وطن خويش
    غريب » ورد زبون ها شده .....آه اگر آزادی سرودی
    ميخواند ، کوچک .........

    ReplyDelete
  23. آره با اين تفاسير بايد رفت!

    ReplyDelete
  24. ميدونی...با اينکه بارها فرصت رفتنم بود..نرفتم!
    اگرچه...هنوز در اين ديار احساس خفگی ميکنم از غبار جهالتش و می ترسم هنوز از نيش مارهای اين بيابان!....ولی نميدانم به کدامين حماقت!...هنوز لذت می برم از بودن با هم انديشانم..........
    (من عمرا اينجور فلسفه مابانه نيستما!!...همينجوری از اين ذهنم در وکردم!!)

    ReplyDelete
  25. سلام . دوست من -در هر مملکتی اين موارد وجود داره . بيا ما صحيح حرکت کنيم . بيا در ابتدا از خودمون سپس خانوادمون و کم کم اجتماعات بزرگتر شروع کنیم . اینجا وطن ماست . چه خوب چه بد ... ما متعلق به ایرانیم - متعلق به خاکش - به مردمان و دولتی که گاهی به بیراهه میروند . بیا به جای فرار از رنجها و ضعفها -بمونيم و بسازيم . هرکس در حد خودش و قابليتاش ... خواهر کوچک شما بهار

    ReplyDelete
  26. ما هممون به اين احتياج داريم که زندگی رو زندگی کنيم

    ReplyDelete
  27. اين نوشته ات واقعن به تلخی عسل بود!

    ReplyDelete
  28. برای جمع و جور شدن چیزهایی که تو مغزته ، درست فکر کردنت ، افزایش تمرکزت ، از بين رفتن نگرانيت ، کم شدن عصبانيتت و از همه مهمتر برای اومدن يه لبخند رو لبت : « دکتر احمدی نژاد گفتند همه چی رو ارزون می کنند ، ديگه گرونی بسه البته بجز لبنيات ، اونم بخاطر هفده ميليون گاوی که بهشون رأی دادن » :)

    ReplyDelete
  29. در ضمن با خواهرت خيلی موافقم

    ReplyDelete
  30. سلام سال گذشته همين روزها بود که داشتم برای اين رفتن بی بازگشت برنامه ريزی می کردم اما موانع جديی داشتم که نشد. موندم و امروز زندگيم از اين رو به اون رو شده کی فکرشو می کرد امروز من اينطور اينجا باشم با چنين زندگی و احساساتی؟! کی فکرشو می کرد...؟ برای همه چيز از خدا سپاسگزارم.

    ReplyDelete
  31. سلام . يه سوال : منظور از سرپا حالت موال که نيس هس ؟ ببين امير اونجايی بهشته که دل آدم خوش باشه ميخواد تهرون باشه يا داهات النگه تو جاده چالوس يا هر سگ دونيه ديگه ای . بقول خودت دلت خوش داداش .

    ReplyDelete
  32. به خاطر شماها !!! نمی تونی سراپا بمونی خيلی شاهکار کنيم دليل موندنمون ميشه يه نفر ديگه...جمع نبند...

    ReplyDelete
  33. در رفتن هم چيزی عوض نمی‌شه... فقط شاید بشه کمی نفس کشید... یا حق!

    ReplyDelete
  34. وااااااااااااااااای بالاخره يکی ارنگه رو شناخت...محمد جون اون ارنگه ست نه النگه...بعضی وقتام عين بهشته...من فکر ميکنم اينا پلشتی نيستن...بعضياشون البته...يه سری عقايد پوچن که تو کله ی هممون جا افتادن...يه کم طول ميکشه که جرآت کنيم جلوشون بايستيم...

    ReplyDelete
  35. معلومه که بايد سرپا بمونی.... نه فقط به خاطر ما.... به خاطر خودت..يا شايد به خاطر.......آهان  شايد به خاطر همون بانويی که ميخواستی از دريچه چشمانش دنبال دل گم شدت بگردی.......

    ReplyDelete
  36. من می دونم که اينجا نفس کشيدن چقدر سخته ولی نمی دونم همین نفس کشیدن اونجا چه طعمی داره! /...به بعضی از نزديکان که رفتند و غربت آنجا را تاب نياوردند و برگشتند و حتی به بعضی ديگر از نزديکان که آن غربت را تاب آوردند و ماندند اما هر بار که آدم را می بينند می گويند که اشتباه کرديم و آرزو داريم با همه ی بد بختی هايی که توی ايران هست اينجا باشيم اما اينجا پای بند و اسیر شده ايم که نگاه می کنم نميدانم چه تصميمی بايد گرفت./

    ReplyDelete
  37. سلام..خوبی....ناله که خوبه ....فرياد...با تمام وجود

    ReplyDelete
  38. راست گفتی اين روزها من هم دقيقن به اين نقطه رسيدم برا خودم هم عجيبه منی که هميشه می‌گفتم اينجا مال منه مثل احساس تملکی که حتی يه کارتون خواب ميتونه به حيطه خودش داشته باشه اما اين روزها ديگه راضيم نميکنه کم‌کم دارم زمستون رو حس می‌کنم سرماش به  استخوون هم رسيده بايد از اينجا کند.....اگرچه با وجودی که از شدت مچال‌گی در کارتون ديگه راست ايستادن رو فراموش کرده

    ReplyDelete
  39. من آپم...در ضمن نوشته ات خيلی قشنگه...به من سر بزن...

    ReplyDelete
  40. Fatemeh)ye rahgozar)December 11, 2005 at 9:54 AM

    سلام....تقريبا تمام مطالب وبلاگتون رو خوندم...خيلی جالب بود...تبريک ميگم بهتون....خيلی خيلی خوشحال ميشم به منم سر بزنی....

    ReplyDelete
  41. نه بخاطر من نه بخاطر او فقط به خاطر خودت

    ReplyDelete
  42. ۱- مممممم . هويت يا بخشی از وجود .... ۲- يه زمانی اينقدر کله خر بودم که فکر می کردم می شه يه کارهايی واسه جايی که توش به دنيا اومدی انجام بدهی ... ولی ... هنوز بايستی آخرين راهها را امتحان کرد هر چند که پايانش را می دانی چيست .....پی نو....۱ : پلشتی ... روزگار کثيفی است ! ۲: حق ؟ حقی هم مگه وجود داره ؟ ای بابا بی خيال . ۳ : کلی تحويل گرفتی ..... . اميدواری بهتر از نا اميدی است هر چند گاهی ظرفيت به حد انفجار می رسد ... .

    ReplyDelete
  43. پس تو هم يه جورايی به حرف من رسيدی! همين قدر که تا حالا اينجا موندی و اين محيط رو تحمل کردی دينت رو به اينجا ادا کردی. اونایی که به موقع رفتن و مثل ما دلتنگ خاطره ها و کوچه پس کوچه های شهرشون نشدن و فکر نکردن باید بمونن و بسازن بردن. چرا من و تو بايد تاوان بديم؟! اصلا تاوان چی رو بايد بديم؟!

    ReplyDelete
  44. ديگه حتی پای رفتنی هم نيست.

    ReplyDelete
  45. سر پا بمون ولی نه به خاطر ماها به خاطر خودت سر پا بمون. اگر فکر می کنی ماها بيشتر از خودت به تو احتياج داريم اشتباه ميکنی...امير عزيز چه از اينجا رفتی و چه موندی سر پا بمون...ما بايد سر پا بمونيم

    ReplyDelete