Saturday, December 3, 2005

حکم مرد عاشق يک کلمست:سوختن!

سينمای کيميايی سينمای بی در و پيکريه.آدمها جاهايی هستن که قادعتا نبايد باشن و حرفايی رو ميزنن که انگار اصلا نبايد بگن.ماجراهای عجيب غريب بی منطقی اتفاق ميوفته که...اما تو اکثر فيلماش سکانسا و ديالوگايی هست که ميارزه به تحمل تمام اون پراکندگی.صحنه ای که بهروز وثوقی تو قيصر ،از لای پرده نامزدش رو ميبينه که داره اتيشگردون رو ميچرخونه و حسرت نگاهش.صحنه پايانی رضا موتوری و دست خونيش رو پرده سفيد.سکانسی که تو فيلم سلطان ،فريبرز عرب نيا خيابون رو تو جهت مخالف مياد و بين ده ها ماشين که از روبروش ميان از تنهاييش ميگه و سکانس بی نظير شروع اعتراض جايی که داريوش ارجمند برای جسد زن برادرش نطق ميکنه...ازين نمونه ها تو فيلمای کيميايی زياد پيدا ميشن.حکم هم ازين مقوله جدا نيست.بازی ليلا حاتمی،پولاد کيميايی و استاد انتظامی تماشاييه.«ميدونی ما عاشق هم نشديم،به هم معتاد شديم».


پی نوشت۱: نميدونستم درخت خرمالو تو وبلاگستان اين همه طرفدار داره.اسوده باشيد نه درختی قراره از ريشه در بياد،نه مهمونی شب يلدايی بهم ميخوره!


پی نوشت ۲:يه احساس غريبی دارم.نميدونم که چيه،يه جور احساس رهايی...يه جورايی تو مايه های گور بابای دنيا!


پی نوشت ۳:آرزو هايش/همراه انگشت هايش/بر کلاويه ها می رقصند/پيانيست جوان.باور کنيد يا نه ،اين نوشته کار يه بلاگر نوجوونه زير پانزده ساله.من از نوشته هاش کلی لذت بردم.

33 comments:

  1. سلام امير عزيز. کاش ميشد توی همه ی دنيا و یا توی دنيای همه پر باشه از اين احساس غريب پی نوشت دوی تو .

    ReplyDelete
  2. برای هیچکس و همه‌کسDecember 3, 2005 at 7:24 AM

    نمیدونم! من که امسال سه بار بیشتر سینما نرفتم! ماهیها عاشق میشوند... خیلی دور خیلی نزدیک... دیشب باباتو دیدم آیدا... ولی با اولی و سوی خیلی بیشتر حال کردم! راستی این بلاگر کوچولو خیلی باحال بود!

    ReplyDelete
  3. پس پيش به سوی حکم!!!

    ReplyDelete
  4. صورتك خياليDecember 3, 2005 at 7:50 AM

    نديدم هنوز ُ اصولا خيلی کم پيش مياد سينما برم اونم برم اونجوری ميشه! ولی يبين اين کارگردانها من کيميايی رو میپسندم و اگه تقی به توقی بخوره و دلم بخاد بعد عمری به سينما برم ميرم فيلمهای اين عمو رو نيگا ميکنم ...جون تو کلی هم با اون قيافه ريشوش حال ميکنم!

    ReplyDelete
  5. سلام امیر جان خوندمت. راستی بلاگ این نوجوان عالی بود. مرسی از معرفیت

    ReplyDelete
  6. گور بابای دنيا

    ReplyDelete
  7. پس تو ديدن حکم رو توصيه ميکنی....شنبه ی آينده فکر کنم وقت خوبی باشه برای سينما رفتن / خداکنه وقت خوبی باشه.

    ReplyDelete
  8. خيلی جاهاش قشنگ بود خيلی  از ديالوگهاش توپ بود مثل اونجایی که محسن می گفت عاشقا آدمای متوسطیند یا اونجا که فروزنده گفت: ما هر چی بیشتر عاشق هم شدیم واسه هم خطرناکتر شدیم   اینو   تا ته ته می فهمم ...   یا اونجا که محسن گفت تو این سن حوصله ام از همه چیز سررفته. حرفش عین پتک خورد تو سرم خیلی چیزها رو می دونیم اما وقتی از دهن یکی دیگه می شنویمش یه طور دیگه ست یه طوری که نمی دونی چطوریه...
    یه جاهاشم بد بودا کل سهند و دریا اضافه بود . زده بود تو سینمای مهرجویی انگار ...
    اما با همه اینها دوست دارم يه بار ديگه برم ببينم و فکر کنم همين کافی باشه که بگم حکم فيلم خوبيه خيلی خوب

    ReplyDelete
  9. سلام امير جان٬ اصلا باهاش حال نکردم( در واقع ازش چيزه خاصی دسگيرم نشد). فکر می کنم که زياد موضوعش پرداخت نشده بود. تا حد زيادی هم ديالوگاش شعرو ور بود. فقط گه گداری يه تيکه هايی مينداخت. خسته کننده بود و خيلی هم حرفی برای زدن نداشت.( با اينکه اصل موضوع فيلم خلاقانه بود). به نظر میومد که یه تقلید از فیلم های شبه اجتماعیه غربی باشه ...اه اه اه من که اصلا خوشم نيومد. چند تا دختر لوس هم پشت صندلی ما نشسته بودن و خيلی حرف می زدن و می رفتن رو اعصاب آدم. اين يارو هم با اين فيلم ساختنش نمود ملتو... با استفاده از بازيگرایی مثل انتظامی و شکيبايی هم چيز بدرد بخوری از آب در نيومده بود.(احتمالا دلیل آبکی بودن فيلم های ما اینه که همشون رو از آب در میارن! )

    ReplyDelete
  10. اينايی که نوشتم برای فيلم «حکم» بودا.( اسمشم مثل فيلمش عجيب غريبه)

    ReplyDelete
  11. آره منم چند وقته ابن درخت خرمالوی توی حياط رو با نگاه خريدارانه تماشا می کنم....وبلاگيم که معرفی کردی حرف نداشت...

    ReplyDelete
  12. اره والا ! به جهنم !

    ReplyDelete
  13. کيميايی رو قبلا دوست داشتم . بخاطر همين تيکه ها اما حالا ديگه نه ... ديدن يه ساعت و اندی شعرگونه اش ! به اين چيزا نمی ارزه انصافا . نمی دونم چرا بزرگ نميشه !!!

    ReplyDelete
  14. اون جملهء "ميدونی ما عاشق هم نشديم،به هم معتاد شديم" رو که از من و بامزی دزدیده ؛)  من فیلم قیصر رو خیلی دوست دارم

    ReplyDelete
  15. فيلم کيميای و شخص کيميايی غير قابل مقايسه با بقيه سينمای ايرانن ... من فوق العاده حال کردم ! بايد يکی دو بار ديگه فيلم رو ببينم ولی !

    ReplyDelete
  16. سلام . اصلا با سينما حال نميکنم . خونه پا تلويزيون دراز بکشمو سه هله هوله ای هم باشه و هرجا خواستم بزنم جلو يا عقب . فيلم ايرانی هم خيلی خيلی کم . من غرب زدم اونم از نوع مستهجنش .

    ReplyDelete
  17. زندگی هممون فيلمه....

    ReplyDelete
  18. می دونی؟ مشکلش اینه که هنوز مثل قبل .اصلا فکر نمی کنه باید یک ذره تغییر کنه چون دنیا تغییر کرده .مثل مادربزرگهاست

    ReplyDelete
  19. سلام..خوبی....فکر کنم بايد يک کم بيشتراز کيميايی تعريف می کردی

    ReplyDelete
  20. آره.... تو هم گور بابای دنيا شدی...؟ خوش اومدی...

    ReplyDelete
  21. امير اين قاعده ای که گفتی سوختن را ميشه برای زنها هم تعميم داد.

    ReplyDelete
  22. عاشقی يعنی سوختن! چه فرقی می کنه زن باشی يا مرد؟!... فيلم های کيميايی هميشه بامزه ان. تو مايه مرام و رفيق بازی و لوطی گری و تا دلت بخواد جملات قصار. با اينحال خوشم مياد ازش.

    ReplyDelete
  23. چه نگاه ظريف و دقيقی!

    ReplyDelete
  24. راستش زياد اهل سينما نيستم من فقط فيلم هايی رد سبک فرش باد و ماهی ها عاشق می شوند رو دوست دارم..!در مورد پ ن ۱==> خدا رو شکر پ ن ۲==> باريکلا برو دارمت پ ن ۳) خيلی لذت بخش بود

    ReplyDelete
  25. سلام دوسته گلم.منو يادته...وب لاگت روز به روز داره از اينی که هستم قشنگتر ميشه...بابا دسته مارم بگير...در هر صورت آرزوی بهترينهارو برای تو ميکنم...در ضمن وبمو عوض کردم اين وبم قشنگتره ...يه سری به من بزنی خوشحال ميشم...خيلی زياد خوش باشی...به اميده ديدار

    ReplyDelete
  26. من زياد ازش خوشم نيومد غير از انتقام هميشگی فيلماش...فکر نميکنی راه بهتری برای گفتم اينکه پولاد عاشق ليلاس وجود داشت....ولی شعر اخرشو دوست داشتم چون عاشق اون شعر اصلی لاله زارم...بعدشم اون خودکشی اکتيو اون دختره باحال بود ...۱۰ دقيقه اولش هم خوب بود ولی فقط همين...من از خيلی دور خيلی نزديک خيلی بيشتر خوشم اومده بود خيلی خيلی بيشتر

    ReplyDelete
  27. ترسناک ترين قسمت قضيه هم اينجاست : .«ميدونی ما عاشق هم نشديم،به هم معتاد شديم»......

    ReplyDelete
  28. ساروي كيجاDecember 4, 2005 at 4:24 PM

    من هم اون احساس غريب رو دارم . اگه منيرو روانی پور بود لابد می گفت آبی ها دارند گريه می کنند ...

    ReplyDelete
  29. ساروي كيجاDecember 4, 2005 at 4:25 PM

    راستی درباره ی اون سوالی که ازم پرسيدی . همين پايين کامنتش هست . مثل هميشه مستهجن !! (تازه اعتراف هم کرده)‌

    ReplyDelete
  30. قيصررررررررررر دادشتو کشتن!!!(اینو یادم رفته بود بنویسم)

    ReplyDelete
  31. من يه عالمه رفته بودم بالای منبر و کلی سخنرانی کرده بودم و پيام نوشته بودم برات. نمی دونم چرا نرسيد و اشکال از کجاس...به هر حال گفتم بی خدافظی نرفته باشم. تا بعد.

    ReplyDelete
  32. منم از اون ديالوگ خوشم اومد، عين جمله اش اين بود: می دونی، ما به هم معتاديم! خيال می کنيم عاشقيم...

    ReplyDelete
  33. تا يه جاهايی موافقم...ولی هنوز نتونستم حکم را ببينم برای کسی مثل من که هم به سينما معتاده هم عاشقش واقعا افت داره که فيلم جديد کيميايی رو هنوز نديده اينو ديروز به برادرمم گفتم

    ReplyDelete